خداحافظ همسایه...

خداحافظ همسایه...

نویسنده : sUnBoY

اعصاب‌مان بهم می‌ریخت. آن وقت‌ها که راحت و آسوده داشتیم چرت می‌زدیم و حال می‌کردیم، غرق در افکار شیرین، که چه کنیم و چه شود وقتی چشم برجهان گشودیم و همیشه در همین هنگام، همسایه بی مروت‌مان لگدی چند نثارمان کرده.

چرت‌مان را پاره می‌کردند. خدایا چرا؟ این همه آدمريال راحت و آسوده در شکم والده ی گرامی یکه و تنها جولان می‌دهند، بدون هیچ مزاحم و همسایه‌ای. ما چرا باید این چنین در رنج و تنگنا می‌افتادیم؟!

خلاصه در فراز و نشیب با همسایه تخس‌مان که آنروزها همدیگر را «اینوری» و «آنوری» صدا می‌کردیم، بدلیل نهاده نشدن نام‌های زیبای کنونی‌مان بر ما.

روزگاری چند، بالغ بر 9 ماه (کم عمری نیست) به هر زحمت و مشقتی سر کردیم و خیلی یهویی روز موعود فرا رسید. ناگهان شیرجه‌ای زدیم که ما اول باشیم. که سال‌ها سرکوفت آن چند دقیقه را بر سر ما نکوبند، هرچه سعی کردیم و اندک زور نهفته در بازوان نحیف‌مان را به کار گرفتیم؛ نشد که نشد.

همسایه نامردمان، نامرد از آن جهت که مرد نیست، بلی... لختی زودتر از ما چشم بر جهان گشود و ما را در کف همان سه دقیقه گذاشت!

ما را «علیرضا» نامیدند و نامبرده را «باران». اکنون که قریب به بیست و سه بهار از عمر ما و همسایه سال‌های دورمان می‌گذرد، از شما چه پنهان بارها و بارها آن سه دقیقه را بر سرما کوفتند و کوفتند و کوفتند...

گرچه که این همسایه در این مدت کم حال ما را نگرفته، کم جـِزه جــِگر نداده ما را و البته ما هم هر آنچه از دست‌مان بر می‌آمد کم نگذاشتیم که خدایی ناکرده مدیون شویم. با تمام این تفاسیر و فراز و نشیب‌ها...

روزی که به خودمان آمدیم و دیدیم جوانکی دیلاق و جالباسی مانند دارد همسایه ما را می‌رباید، بغضی گلو خراش دهنده، این‌جای‌مان را (دقیقا دست‌مان روی گلوی‌مان می‌باشد) می‌فشرد و می‌فشرد و باز می‌فشرد....

گرچه آن جوان پسر بدی هم زیاد نیست و بدیهی ست در حضور ما جرات گفتن از گل نازکتر به همسایه‌مان را نداشته، ندارد و نخواهد داشت. گرچه که هنوز کم و بیش از دهان هر دو بوی شیر به مشام می‌رسد و هنوز بر سر خانه و کاشانه خود نگماردیم‌شان... ولی خب... از همین حالا ترس بی‌همسایه شدن و دلتنگی ما را می‌آزارد.

همسایه نسبتا مهربان سال‌های دور و نزدیک، خانه تان آباد، کامتان شیرین، سرایتان سبز، سربلند باشید و پیروز

 

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٤/٠٤/٠٧
٠
٠
متنتون سراسر واژگان خوب داشت!خیلی زیبا بود.ممنون
meshkat
meshkat
٩٤/٠٤/٠٧
٠
٠
آخی‎:-)‎ همسایه خوب از فامیلم بهتره، همسایه فامیل خوب که دیگه محشره.
دختر آریایی
دختر آریایی
٩٤/٠٤/٠٧
٠
٠
اول اینکه متن عالی بود...یه موضوع تازه با یه حس خوب وبرادرانه واین قلمِ طناز...واقعا لذت بردم:)))دو اینکه میتونم بپرسم آیا دلیل خاصی داره استفاده از اول شخص جمع؟!؟!و سه هم یه اشکالِ ریزِ نگارشیه که بیشتریا موقع تایپ این اشتباهو میکنن وخیلیم تابلویه متاسفانه:/// "ریال" به جای ویرگول که حرف کناریشه!!!ممنون!باآرزوی خوشبختی واسه باران خانوم:)
نگارا
نگارا
٩٤/٠٤/٠٧
٠
٠
چقدرررررر عالی بود....
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٤/٠٤/٠٧
٠
٠
سلام ودرودبرشما.طاعات قبول
فاطيما
فاطيما
٩٤/٠٤/٠٧
٠
٠
چ ديدگاه جالبي :دي
jalal
jalal
٩٤/٠٤/٠٧
٠
٠
همسایه سایه ات به سرم مستدام باد
sahar_m
sahar_m
٩٤/٠٤/٠٧
٠
٠
قشنگ نوشته بودین، فامیلی ما رو چیکار داشتین؟ =)) حق کپی رایت یادتون نره لطفا :)
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٤/٠٤/٠٨
٠
٠
قشنگ بود. :)
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/٠٤/٠٨
٠
٠
عالی بود .... زیبا و پراحساس .،. آفرین
na3er
na3er
٩٤/٠٤/٠٨
٠
٠
سلام نمیدونم چرا ولی من به شخصه به دو قلو ها حسودیم میشه ,شاید چون وقتی که کوچولو هستن خیلی نازترن ,وقتی هم بزرگ میشن همیشه یکی رو توی خونه دارن که دقیقا هم سنشونه و راحتتر حرفاشونو میفهمه....خلاصه دمت گرم داداش ,متنت قشنگ و با نمک بود
رفیعه
رفیعه
٩٤/٠٤/٠٨
٠
٠
من این طوری برداش کردم ک شوما فال این لاو دخدر همسایه شدین ولی یکی زودتر از شوما اومده سراغش.درسته؟؟
وارسته
وارسته
٩٤/٠٤/٠٨
٠
٠
سلام عزیزم نه خواهر دوقلوشون ازدواج کردن.که انشالله خوشبخت بشن.
رفیعه
رفیعه
٩٤/٠٤/٠٨
٠
٠
اها!اکی...
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

همه جا صوت غریبانه آن آهنگی است

٩٦/٠٣/٢٨
لطفا ما را گارسون صدا نزنید

روزمرگی های گارسون جوان / قسمت دوم

٩٦/٠٤/٠١
آرامش من در کدام است؟

مرگ درخت هشتاد و یک ساله

٩٦/٠٣/٣١
آدم ها چقدر زود عوض می شوند

ساعت 1:29 دقیقه بامداد

٩٦/٠٤/٠١
در باب خبرهای بی‌اهمیتی که برایمان مهم می‌شوند

قسمت آخر خندوانه لو رفت...

٩٦/٠٣/٢٩
او اکنون کلاس چهارم است

پدربزرگ دوست داشتنی

٩٦/٠٣/٢٨
آفتاب سوزان، روزه و امتحان

معلم کوچک درس بزرگ

٩٦/٠٤/٠٤
لطفا خانم ها با دقت بیشتری بخوانند

بازار کاری که خانم ها خرابش کردند

٩٦/٠٣/٢٨
شعری سروده خودم

دوست داری بروی؟

٩٦/٠٣/٣١
محال است یادم بروند

خاطرات وبلاگ نویسی

٩٦/٠٣/٣١
شعری سروده خودم

از درد می رسم به همان نقطه، باز درد

٩٦/٠٣/٢٩
خطر استفاده از واژه های بیگانه

ساید بای ساید

٩٦/٠٤/٠٣
جایگاه مقدس یک پدر

پدر ظالم

٩٦/٠٣/٢٨
شعری سروده خودم

شب بارانی ما از تو ندارد اثری

٩٦/٠٤/٠٤
شعری سروده خودم

حکومت عشق

٩٦/٠٣/٢٩
این قلم، ریشه می دواند

پاره خطی برای جیمی ها

٩٦/٠٤/٠٣
روزه خواری در ملا عام

جرم هست؟ نیست؟

٩٦/٠٣/٣١
من غرق تماشای چشم هایت

محبوب من

٩٦/٠٤/٠١
در میان انبوه این شدها و نشدها

هیچ گاه نشد

٩٦/٠٣/٣٠
دنیای پدر و پسری

در دنیای کناری

٩٦/٠٤/٠٤
تبلیغات
تبلیغات