پیراهن مردانه و دامن گل گلی/ داستان کوتاه

پیراهن مردانه و دامن گل گلی/ داستان کوتاه

نویسنده : شاهدخت

صدای گوش‌خراش نیسان قراضه عمو حسن را که شنیدم، بی‌اختیار از میان کتاب و دفترهای تلنبار شده دور و برم بلند شدم و رفتم لب پنجره. گوشه پرده را کنار زدم و به بعد از ظهر بارانی روستا نگاه کردم. باران دم ظهر زمین روبه‌روی خانه را حسابی گلی کرده بود و حساب چرخ‌های ماشین عموحسن را رسیده بود.

عمو حسن دوست پدرم بود. دوستی‌شان برمی‌گشت به ده دوازده سال پیش. از همان زمانی که منِ بنفشهِ 6 ساله یاد گرفتم عمو صدایش کنم و او چون هیچ برادری نداشت تا برادرزاده‌ای داشته باشد، قبول کرد که عموحسن من باشد. عموحسن این اواخر زیاد به پدرم سر می‌زد. گاوداری بازکرده بود و به مشاوره و راهنمایی پدرم احتیاج داشت. پس دیدنش آن وقت روز مقابل خانه چیز عجیبی نبود. من هم زمانی که پرده را کنار می‌زدم انتظار دیدن چیز تازه‌ای نداشتم. اما با دیدن کسی که همزمان با عمو از ماشین پیاده شد جا خوردم. یک دسته بیل با پیراهن براق زرشکی و شلوار و کفش‌های سفید به اسم الیاس که یک جعبه شیرینی دستش گرفته بود و از قیافه دوست نداشتنی‌اش شادی و شعف می‌بارید. کف کفش‌های سفیدش گلی بود و نزدیک بود به شلوارش هم گند بزند. مانده بودم آخر کدام آدم عاقلی توی این هوای بارانی شلوار سفید پایش می‌کند.

الیاس می‌خندید و این نشانه خوبی نبود. الیاس معمولا از چیزهایی شاد می‌شد که دیگران با آن‌ها شاد نمی‌شدند. از دیدن جعبه شیرینی توی دستش و لباس نویی که به تن داشت ترس برم داشت. یاد نفیسه افتادم؛ دختر سمیه خانوم که همین دو هفته قبل از کنکور برای پسرخاله‌اش عقدش کردند. هرچقدر عجزولابه و التماس کرد که بگذارند کنکورش را بدهد نگذاشتند. البته نفیسه از پسرخاله‌اش بدش نمی‌آمد و فقط دلش برای یک سال تلاشش می‌سوخت که به سادگی هدر رفت.

استرس افتاده بود به جانم. سابقه نداشت عمو و الیاس این مدلی بیایند خانه ما. حسی می‌گفت قرار است به سرنوشت نفیسه دچار شوم. البته بین من و نفیسه دو تفاوت بود. اول این‌که او بلاخره کنکور نداد و این طور نبود که بعدا غصه بخورد که با وجود قبولی نتوانسته ادامه بدهد؛ ولی من تازه کنکور داده بودم، آن هم به زعم خودم با موفقیت! و دوم این‌که اساسا نفیسه از پسرخاله‌اش خوشش می‌آمد و من ...

طولی نکشید که مامان با قیافه هیجان زده-که عجیب بود؛ چون به نظرم حتی مامان هم بخاطر احتمال چنین اتفاقی باید حالا در شرف گریه باشد!- سرش را از شکاف در اتاق آورد تو و گفت: بنفشه بدو بیا برا مهمونا چایی ببر...

بیراهه نگفتم اگر بگویم قلبم برای مدتی از تپش باز ایستاد! نگاه نسبتا هیجان زده مادر، چشم‌هایش که می‌درخشیدند و چادر نویی که از توی گنجه برداشته بود و انداخته بود روی سرش، همه و همه حکایت از جریان نامبارکی داشت که در بیرون از مرزهای اتاق من جریان داشت و من آخرین کسی بودم که باید از آن مطلع می‌شدم. آب دهانم را به سختی قورت دادم و آن‌قدر بر و بر مامان را نگاه کردم تا بیرون رفت و در را بست. فقط آخرش تاکید کرد: پنج دقیقه دیگه پایین باشی!

نباید معطل می‌کردم. رفتم جلوی دراور قدیمی اتاقم و کشوی روسری‌ها را جلو کشیدم. توی آینه به چهره‌ام نگاه کردم. کدام روسری کمتر از همه به صورتم می‌آمد؟ روسری آبی نفتی مامان، با گل‌های ریز طلایی‌اش بهترین گزینه بود. دامن گل گلی و پیراهن مردانه آبی راه راه بابا. صورت نشسته بعد از خواب بعد از ظهر و چادر نخ نمای دم دستی که برای دو قدم تا جلوی در رفتن گذاشته بودم روی همه چادرها. حالا آماده بودم تا حسابی نظر خواستگار را به خودم جلب کنم. مایه‌اش چندروز دعوا و سرکوفت مامان بود و سرسنگینی بابا. تحملش خیلی سخت نبود. آن هم وقتی پای آینده‌ام درمیان بود.

آنقدر سریع سینی چای را از دست مامان گرفتم و به سمت در ورودی پذیرایی رفتم که مامان فرصت نکرد به چهره‌ام دقیق شود چه رسد به این‌که ایرادی بگیرد یا مانعم شود. در را هل دادم و تقریبا جست زدم توی پذیرایی. ته دلم به خودم آفرین می‌گفتم و اعتقاد داشتم هرچقدر جلف‌تر بهتر! باید حالا که به چشم خریدار نگاهم می‌کنند تازه متوجه شوند که بنفشه چندان آش دهن سوزی هم نیست و شاید با کمی صبر و حوصله موقعیت بهتری برای دسته بیل ترگل ورگل عموحسن پیدا شود.

سرم را که بالا آوردم خشکم زد. به غیر از بابا و عمو و الیاس، نفر چهارمی هم آنجا بود. آقای معتمدی، دبیر شیمی روستای بالا که من و نفیسه دو ماه آخر برای تست زدن پیشش می‌رفتیم، با همان کت و شلوار قهوه‌ای و صورت نیمه اصلاح شده همیشگی‌اش بین عمو و الیاس نشسته بود و مات و مبهوت به دختری نگاه می‌کرد که با دامن گل گلی و پیراهن مردانه و یک سینی چای پریده بود وسط پذیرایی.

حتی حاضر نشدم سینی چای را تعارف کنم. همان وسط پذیرایی سینی را رها کردم روی زمین و دویدم سمت آشپزخانه. قبل از این‌که در آشپزخانه پشت سرم بسته شود، نگاهم افتاد به صورت دبیر شیمی. داشت لبخند می‌زد.

 

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
سمیرام
سمیرام
٩٤/٠٤/١١
٠
٠
الان خواستگار دبیر شیمی بود؟؟؟ پس چه ربطی به پسر عموحسن داشت که اونم بلند شده اومده بود؟ قشنگ بود :))
شاهدخت
شاهدخت
٩٤/٠٤/١١
٠
٠
خب اومده خونه عموش من که نمتونستم جلوشو بگیرم خخخخ
سمیرام
سمیرام
٩٤/٠٤/١١
٠
٠
من از چشش تو میبینم باید جلوشو میگرفتی خخخخ
hadi_ghanbari
hadi_ghanbari
٩٤/٠٤/١١
٠
٠
داستان جالبی بود, قشنگ یاد دوران ازدواج زوری افتادم..
شاهدخت
شاهدخت
٩٤/٠٤/١٢
٠
٠
:)
Nasrin-A
Nasrin-A
٩٤/٠٤/١١
٠
٠
خیلی باحال بود قشنگ دبیره رو دیده یادش رفته تازه کنکور داده:)) ما دخترا کلا خیلی باحالیمممممممممممم:)
شاهدخت
شاهدخت
٩٤/٠٤/١٢
٠
٠
^___^
دختر آریایی
دختر آریایی
٩٤/٠٤/١١
٠
٠
عالــــــــــــــی بود شاهدخت:)))تصویرسازیِ فوق العاده،معرفیِ خوب شخصیت ها وموضوع جالب...مرسی عزیزم:))))حالا معلوم نیست که این آقای معتمدی این دخترک گل گلی پوشو بازم میخواد یا نه؟!؟!
شاهدخت
شاهدخت
٩٤/٠٤/١٢
٠
٠
قربونت :) منم نگرانشم خخخ
f_behzadfar
f_behzadfar
٩٤/٠٤/١١
٠
٠
:)فک کنم رو دست مامانش موند!
شاهدخت
شاهدخت
٩٤/٠٤/١٢
٠
٠
فک نکن مطمئن باش خخخ
jalal
jalal
٩٤/٠٤/١١
٢
٠
تصویرسازی داستان منطقی و مناسب بود.آخر داستان برای من مبهم شد
شاهدخت
شاهدخت
٩٤/٠٤/١٢
٠
٠
اتفاق خاصی نیفتاد ته داستان :دی فقط متهم از محل گریخت :)
z_fakoor
z_fakoor
٩٤/٠٤/١٢
٠
٠
عالی بود ...شاید اگه بخوام اجهاف نکنم بتونم بگم خیــــلی خوب بود !
شاهدخت
شاهدخت
٩٤/٠٤/١٢
٠
٠
:)))
2nyadideh
2nyadideh
٩٤/٠٤/١٢
٠
٠
خیلــــــــــــــــــی هم عالـــــــــــــی (^_^) تیپ بنفشه رو که تصور میکنم نمیتونم نخندم...دمت گرم...ولی اون صحنه ی رها کردن سینی رو لازم نیست تصویر سازی کنم....مورد داشتیم توی همین وضعیت مشابه که اوشونم فرارو به قرار ترجیح داده :)))))))))قلمت مستدآم عزیزجان...اوقاتت همیشه به شادی (^_^)
2nyadideh
2nyadideh
٩٤/٠٤/١٢
٠
٠
خیلــــــــــــــــــی هم عالـــــــــــــی (^_^) تیپ بنفشه رو که تصور میکنم نمیتونم نخندم...دمت گرم...ولی اون صحنه ی رها کردن سینی رو لازم نیست تصویر سازی کنم....مورد داشتیم توی همین وضعیت مشابه که اوشونم فرارو به قرار ترجیح داده :)))))))))قلمت مستدآم عزیزجان...اوقاتت همیشه به شادی (^_^)
شاهدخت
شاهدخت
٩٤/٠٤/١٢
٠
٠
^___^ مثلن من هدفم نوشتن داستان تخیلی بوده ولی مث که تو واقعیتم اتفاق افتاده خخخخ
par!sa
par!sa
٩٤/٠٤/١٢
٠
٠
خو چرا انقد طولانیههههههههههههه
شاهدخت
شاهدخت
٩٤/٠٤/١٢
٠
٠
برای شناسایی تمبل ها
par!sa
par!sa
٩٤/٠٤/١٢
٠
٠
خوندمش .. واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای .. لگد زدی ب بختت ک بدبخ =)) همنه دیه موندی رو دستمون خخخ
شاهدخت
شاهدخت
٩٤/٠٤/١٢
٠
٠
من بنفشه ام ؟! :| لابد نفیسه هم توعی خخخ
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٤/٠٤/١٢
٠
٠
:) ! مبارک باشه .... پس سه تا شیرینی با هم افتادیم
par!sa
par!sa
٩٤/٠٤/١٣
٠
٠
خو اسم خودتو نذاشتی ک اذهانو دور کنی دیه!
صـ آ ل ح
صـ آ ل ح
٩٤/٠٤/١٣
٠
٠
دست مریزاد خانوم دکتر. خیلی زیبا و باور پذیر بود. فقط جسارتا احساس میکنم میشد یه کوچولو کوتاه تر هم بشه.شاید میشد از توصیف محیط پیرامون یکم کم کرد. اما بازم میگم عاااالی بود. موفق باشید. التماس دعا :)
m.shiezadeh
m.shiezadeh
٩٤/٠٤/١٣
٠
٠
خعـــــــــــــلی خوب! بر اساس واقعیت نبشته شده بود عایا؟! :دی
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٤/٠٥/١٣
٠
٠
سلام:خیلی عالی بود.شادوسلامت باشید
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦