عشق دختر كبريت فروش...

عشق دختر كبريت فروش...

نویسنده : kianaz

سال‌ها گذشت، سال‌ها گذشت و هيچ‌كس مفهموم عشق دخترك كبريت فروش را نسبت به پسرك مواد فروش نفهميد! دخترك دو سال بود كه عاشق پسرك بود، هر روز به بهانه غذا خوردن به پارك مي‌رفت تا او را ببيند ولي هيچ وقت جرات به زبان آورردن حرف‌هايش را نداشت .ماه‌ها گذشت و اين عشق يك طرفه ادامه داشت تا روزي كه دخترك دل را به دريا زد تا عشق خود را ابراز كند ، با پول‌هايي كه از فروختن كبريت به دست آورده بود گل و لباس‌هاي زيبا خريد. به نزديكي پارك كه رسيد صداي هياهوي مردم به گوشش خورد، كنجكاو شد كه چه اتفاقي افتاده است، نزديك و نزديك‌تر رفت، هنوز چند قدم بر نداشته بود كه صدايي از پشت سرش گفت: انگار كسي را كه اين‌جا مواد مي‌فروخته دستگير كردند. لحظه‌اي قلب دخترك به درد آمد كه نكند او را دستگير كرده باشند ولي هنوز جوانه اميدي در قلب دخترك بود. نزديك‌تر رفت تا شايد كسي را كه دستگير كرده‌اند ببيند، هنوز داشت با قدم‌هاي سست به جلو مي‌رفت. 

پسري را سوار ماشين پليس مي‌كردند ولي دخترك هنوز چهره آن پسر را نديده بود، پس نزديك‌تر رفت ...

گل از دستش بر زمين افتاد، اشك از گونه‌هاي سرخش بر زمين چكيد، كسي را كه چند سال عاشقش بود دست بسته سوار ماشين پليس كردند كه معلوم نبود اعدام مي‌شود و يا به زندان مي‌رود، پاهايش سست شد، بر زمين افتاد، با دست‌هاي كوچكش صورتش را گرفت ، بعد از آن روز ديگر هيچ‌كس آن دخترك را نديد.

سال‌ها گذشت و قلبم عاشق‌تر شد. سال‌ها گذشت، سال‌ها گذشت. اما خداي من، چه حكمتي در اين عشق بيهوده بود كه در ابتدا من را عاشق و در انتها مرا دلشكسته كردی !

شاید خیلی داستان مسخره‌ای باشد ولی واقعیت دارد، شاید همه بگویند مسخره و احمقانه است ولی این واقعیت دارد و هنوز آدم‌هایی مثل دخترک و پسرک نوشته ما زیاد هستند.

ولی اگر باز هم از نظر شما عزیزان بد بود عذر می‌خواهم.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
meshkat
meshkat
٩٤/٠٤/٠٤
٠
٠
واقعیته ولی خب تلخ و اشتباه س، حالا نه اینکه ما اصلا اشتباه نکنیما.
kianaz
kianaz
٩٤/٠٥/٢١
٠
٠
:))
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/٠٤/٠٤
٠
٠
چه داستان جالبی بود ... اتفاقا نه احمقانه بود نه مسخره ... واقعیت بود .... شهر پر از مثال های این عشق هاست
kianaz_k
kianaz_k
٩٤/٠٤/٠٥
٠
٠
ممنون اقا ي بزرگواري براي نظرتون ^__^
sahar_m
sahar_m
٩٤/٠٤/٠٤
٠
٠
داستان جالبی بود. کیاناز جان خانوما چون حساستر و لطیف تر هستن خیلی بهتره مورد عشق قرار بگیرن تا اینکه عاشق بشن، نه اینکه بگم حق عاشق شدن ندارن، اتفاقا همه حق عاشق شدن دارن ولی دلشون حساستره و معمولا با مشکلات احساسی با سختی بیشتری روبرو میشن :) ممنون از داستانت و من انواع و اقسام اینجور عشق ها رو از شاگردام شنیدم متاسفانه :(
kianaz_k
kianaz_k
٩٤/٠٤/٠٤
٠
٠
^__^
ناشناس
ناشناس
٩٤/٠٤/٠٦
٠
٠
^___^
mhv
mhv
٩٤/٠٤/٠٤
٥
٠
اگه بهم می رسیدن اون اتیش رو فراهم میکرد اون یکی دیگه هم جنس رو ، یک باند قاچاق می ساختن!خخخخ
kianaz_k
kianaz_k
٩٤/٠٤/٠٤
٠
٠
وا؟؟؟؟؟؟ شما تا كجا ها كه نرفتي؟
sahar_m
sahar_m
٩٤/٠٤/٠٤
٠
٠
=)))) ذهن خلاق جناب وکیلی مجددا گل کاشتن =)))
m.shiezadeh
m.shiezadeh
٩٤/٠٤/٠٦
٠
٠
چه زوج موفقی خخخخ
رفیعه
رفیعه
٩٤/٠٤/٠٤
٠
٠
آخِی!دلم سوخ=)
kianaz_k
kianaz_k
٩٤/٠٤/٠٥
٠
٠
*__*
Narjes_sf
Narjes_sf
٩٤/٠٤/٠٤
٠
٠
چه تلخ!!:(موفق باشی:))
kianaz_k
kianaz_k
٩٤/٠٤/٠٥
٠
٠
ممنون
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٤/٠٤/٠٤
٠
٠
خب واقعیته!اصلا یک بار مورد بوده که دختره از یک خانواده ی خوب و با تقوا بوده ولی وقتی پنجره رو باز میکه یک پسر نمکی رو میبینه و عاشقش میشه!تا 3 سال هم ازدواج نمیکنه و میگه من فقط همون پسرو میخام!:_/ تا این که بردنش پیش یک روانشناس!یعنی این عشق های پوچ هم وجود دارن.داستان این دخترک هم خیلی سوالا توی خودش داره.موفق باشید
kianaz
kianaz
٩٤/٠٥/٢١
٠
٠
:))
jalal
jalal
٩٤/٠٤/٠٤
٠
٠
عشق منطقی نیست لیکن حقیقی است و به فرموده ادبا چون شراب عقل را زایل می کند.این داستان قطعا بارها به وقوع پیوسته
kianaz_k
kianaz_k
٩٤/٠٤/٠٥
٠
٠
ممنون براي نظرتون ^__^
n_rohani
n_rohani
٩٤/٠٤/٠٥
١
٠
مطمئنا اتفاق می افته همچین عشق هایی ب قول خودتون عالی با طعم پرتغالی
kianaz_k
kianaz_k
٩٤/٠٤/٠٧
٠
٠
خخخخ ممنون برای نظرتون ^__^
2nyadideh
2nyadideh
٩٤/٠٤/٠٥
١
٠
به به...جنس جور...آتیش جور...چه بشود :))))) با داستان کار ندارم...ولی عشق های یه طرفه محکومن به شکست...چرا چون خیلی ریسکش بالاست...مخصوصا برا دختر خانوما....اگه طرف نپذیرتت چی؟! به این امید ازدواج میکنن که طرف تو زندگی تغییر میکنه...چیزی که به اعتقاد کارشناسا از اساس غلطه....بله خیلی ها وجود دارن که اینطوری عاشق میشن....ومشخصا دلشکسته...همینه که ما نسلی داریم که افسرده ست...دیدی زیادی وبا سیاهن وعشقولانه و اشک ریزان کلا در فراق یار :/ ادم یا عاشق نشه یام اگر میشه با دید باز عاشق باشه....نتیجه ورود به یه خیابان ورود ممنوع چیه؟!! عشق ممنوعه...میوه ممنوعه...چیزی که ممنوعه...ممنوعه؟! عجب کامنت بی سروتهی نوشتم...امیدوارم منظوره برسونه...به هرجهت مرسی از شما (^_^)
kianaz
kianaz
٩٤/٠٥/٢١
٠
٠
خخخ
راتا
راتا
٩٤/٠٤/٠٥
١
٠
سلام قشنگ بودعزیزم....وواقعیت....موفق باشی
kianaz_k
kianaz_k
٩٤/٠٤/٠٧
٠
٠
ممنون راتاجونی ^__^
f_behzadfar
f_behzadfar
٩٤/٠٤/٠٥
٠
٠
^_^
kianaz_k
kianaz_k
٩٤/٠٤/٠٧
٠
٠
^__^
هومن حقدادی
هومن حقدادی
٩٤/٠٥/٢٠
١
٠
دخترک کبریت فروش ارزوی دختران امروزیست .....دختران دیگر دلی برای عاشق شدن ندارند متنتون فوق العاده زیبا بود
kianaz
kianaz
٩٤/٠٥/٢١
٠
٠
سپاس گذارم :)
هومن حقدادی
هومن حقدادی
٩٤/٠٥/٢١
٠
٠
خیلی رسمی بود اما میپذیرم :)
kianaz
kianaz
٩٤/٠٥/٢٢
٠
٠
خخخ لطف ميكنيد :)
پربازدیدتریـــن ها
دیگر نگران دیر رسیدن نیستم

من گم شده بودم

٩٥/١٢/٠٤
سقوط به سرزمین ارواح

من بودم

٩٥/١٢/٠٤
شعری سروده خودم

کسی خبر ندارد

٩٥/١٢/٠١
راهکارهای غیر مشروع

تابو های موقت

٩٥/١٢/٠٥
شعری سروده خودم

کودکم نیست توی آغوشم

٩٥/١٢/٠٤
می شود ساده بود و از ته دل خندید

اندر احوالات دغدغه های ریز دخترانه

٩٥/١٢/٠٣
نسل های بعد

خسته تر از آنیم، که فکرش بکنی

٩٥/١١/٣٠
دارم دیوانه می شوم

دختری در آینه

٩٥/١٢/٠٣
خاطراتی از نمایشگاه پژوهش سال 94

از هم فکری تا اثبات توانایی ها

٩٥/١٢/٠٢
یتیم شدم، همین

هر چه صدا می زنم بابا!

٩٥/١١/٣٠
از کرامات آقا بود

زیباترین سه شنبه ی سال

٩٥/١٢/٠٤
یعنی چه شده بود؟

طبق عادت / قسمت سوم

٩٥/١٢/٠٢
مطمئنم اینجاست

هیس، آرام، کسی بو نبرد

٩٥/١٢/٠٢
ته دلم خوشحال می شوم

سورپرایز شوندگی

٩٥/١٢/٠٥
چای نخوردن ها بهانه است

تو بیا تو بمان

٩٥/١٢/٠٢
حس تلخ تنهایی

گاه می توان خوب نبود

٩٥/١٢/٠٦
وقتی چهار ماهه بودم

عشق، مادر و معجزه

٩٥/١٢/٠٣
نسل ما

من آخر دیروزم

٩٥/١١/٣٠
برو فاش می کن، مگو چیست فاش!

راز و رمزهای رازداری

٩٥/١٢/٠١
وقتی همه ایران یک رنگ می شود

اولین روز آبی

٩٥/١٢/٠١
تبلیغات
تبلیغات