برای آن‌هایی که آستین‌شان تا آرنج بالاست!‌

برای آن‌هایی که آستین‌شان تا آرنج بالاست!‌

نویسنده : f_mehdipoor

برای آن‌هایی که  تحتِ تاثیر ِ یک اتفاق یا مشاهده یک حادثه، احساساتی می‌شوند و فکر می‌کنند حتما باید دست به کار شوند .خوب تنها اتفاقی که در آن لحظه رخ می‌دهد باز کردنِ دکمه‌ی آستین‌شان و بالا زدنش است. آن‌قدر بالا می‌زنند که یک دفعه می‌بینی آستین از حدودِ شرعیَش بالا زده. بعضی‌ها به یک تای رو به بالا اکتفا می‌کنند و بعضی‌ها هم به خاطر ِ تاثر از جو ِ بیشتر آستین را تا آرنج بالا می‌زنند وحتی دیده شده آستین تا شانه (برای آن‌ها که آستین ِ گشاد تری دارند) بالا می‌رود، خلاصه این‌که هر که جوَش بیش، تای آستینش بیش‌تر.

حالا آستین را برای چه بالا می‌زنند؟! -بله، دوستان عرض می‌کنند بگوییم «میزنیم»، بالاخره خودمان هم در این حادثه سر افکنده هستیم- تصحیح می‌کنم: حالا آستین را برای چه بالا می‌زنیم؟!

عرضم به خدمت‌تان که، به عنوان ِ مثال برای افراد خاص وقتی حرکات ِیک تراسور (پارکور کار) را می‌بینیم، باید هم آستین‌مان را تا آرنج و کرکره جو را تا آسمانِ هفتم بالا بکشیم.که چه؟! او می‌تواند، پس صددرصد استعداد ِ کشف نشدهِ درون ِ من هم همین است. یک تغییر کوچکِ فیزیکی که کاری ندارد، تا امروز مثل خرس خورده و مثل کوالا خوابیده‌ام، از امشب هم یکهویی فعالیت‌های خارق العاده انجام می‌دهم. حالا نتیجه چه می‌شود؟!؟پریدن از بامِ ساختمان ِ 10 طبقه و با آسفالت یکی شدنِ فرد ِ متاثر ِجو .خدایش بیامرزد (فاتحه مَعَ الصَلوات)

مثال دوم ، افراد عام را می‌نگرد: شما ایستاده‌اید وسط خیابان. جمعیتی کثیر، آتش آتش گویان به سمتِ تهِ خیابان می‌دود، یک نفر هم به طرف سرِ خیابان. با ذهنِ قیاسیِتان به دنبال تفاوت‌های این دو گروه می‌گردید، خوب مسلم است که باید پشتِ جمعیت ِکثیرِ روبروی‌تان بروید. مگر نه این‌که هر دسته‌ای که تعدادش بیش‌تر است، تصمیمش درست‌تر است؟! در این اثناء افرادی هم که به سمتِ تهِ خیابان هجوم می‌برند با تشویقِ شما برای همراهی‌شان ،جوِ حاکم بر خیابان را سنگین‌ترکرده و در نتیجه شما متاثر جوِ ناگهانی خیابان و یک تصمیم ِ ناگهانی‌تر،آستین‌ها را بالا زده و به دنبال آن‌ها می‌دوید!

حالا می‌دانید ته خیابان چه خبر است؟! جمعیتِ کثیری با دست‌هایی رو به آسمان ایستاده‌اند رو بروی آتش و البته که برای نجات ِ افرادِ داخلِ خانه ِ شعله ور داوطلب «نَ» شده‌اند و صد البته هرکه قد بلند‌تر است، دست‌هایش بیشتر بالا می‌رود و ثبتِ این حادثه در تلفنِ همراهش قرار است بیشتر لایک بخورد!

می‌دانید نهایت چه می‌شود؟! فیلم ِ آتش سوزی در شبکه‌های اجتماعی پخش شده و نهایت ِکاری که می‌کنیم این است: تهش دو نقطه و یک پرانتزِ باز :( بگذاریم. یا بگوییم چقدر متاثر شدم، آی، وای، آخ، چقدر غمگینم، حالِ خوشِ امروزم را خراب کردید، بعضی‌ها هم تیتر می‌زنند «عدم رعایتِ نکاتِ ایمنی، خانه‌ای در... را به دهانِ شعله‌های آتش کشاند.» و در نهایت کارمان زدن ِیک لایک پایین متن و فوق ِ فوقش این‌که در کامنت‌های‌مان فریاد بزنیم: پس چرا مسئولان هیچ کاری نمی‌کنند؟! بیچاره صاحب خانه :( مگر مسئولان خواب هستند؟!

- راستی آن یک نفر که می‌دوید به آن سمتِ خیابان یادتان هست؟!؟ می‌دوید تا سطلی آب بیاورد!

===========

 +7_8 نکتهِ اخلاقی داشت.

+ در مثال دوم نظرم روی مردم ِ عامیست که توانایی کمک دارند، عکاسان که حرفه‌شان این است و اتفاقا خسته نباشند، کارشان درست است.

+ بسته به شناخت ِ درونی‌مان ، خودمان «بهتر» می‌دانیم که چه کاری غیر از لایک کردن می‌توان کرد!

+ خدا هیچ بنی بشری را چه خاصه و چه عوامانه ،جوگیر نکند.

 لطفا آستین‌هایتان را بکشید پایین 

 

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
sahar_m
sahar_m
٩٤/٠٣/٣١
٠
٠
:) جالب بود ممنون.
فاطيما
فاطيما
٩٤/٠٣/٣١
٠
٠
نوشته شسته رفته اي بود...مرسي :)
sepide
sepide
٩٤/٠٣/٣١
٠
٠
به نظرم تو این دوره زمونه اکثر اوقات خلاف جهت بقیه حرکت کنی درستتره!اکثراوقات نه همیشه!!
نیما خان حقیقی
نیما خان حقیقی
٩٤/٠٣/٣١
٠
٠
بله.جهت بقیه اکثرا جهت مناسب ما نیست
رفیعه
رفیعه
٩٤/٠٣/٣١
٠
٠
انگار یک نویسنده نوشده متنو!مغسی=)
رفیعه
رفیعه
٩٤/٠٣/٣١
٠
٠
عه!همین الان پروفایلتونو دیدم ک نوشده:یک ب اصطلاح نویسنده!خخخخخ چ جلب!
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/٠٣/٣١
٠
٠
نوشته خوب و پرتلنگری بود..... :)
پربازدیدتریـــن ها
شعری برای آتنا اصلانی، دختر مظلوم اردبیلی

دختر من بخواب لالایی

٩٦/٠٤/٢٤
خوشبحال شما

من همیشه چاق بودم

٩٦/٠٤/٢٥
إِنَّا للّه وإِنّا إِلَیهِ رَاجِعُونَ

ای مهربان‌تر از تمام مردم این شهر

٩٦/٠٤/٢٧
ماجرای بعد از ظهر

من متفاوت ترین 18 ساله جیمی هستم!

٩٦/٠٤/٢٦
برسد به دست مریم میرزاخانی

قرار بود من هم «مریم» شوم!

٩٦/٠٤/٢٦
شعری سروده خودم

چشمان کلاغ

٩٦/٠٤/٢٧
اجباری ترین روز کاری من

روزمرگی های گارسون جوان / قسمت ششم

٩٦/٠٤/٢٥
داستان تلخ میرزاخانی ها...

چگونه کشور خود را از پیشرفت عقب نگه داریم؟

٩٦/٠٤/٢٨
ما همه زندانی شدیم

لبخندهای پنج اینچی

٩٦/٠٤/٢٤
داستان کوتاه

من یک دختر رنگی رنگی هستم!

٩٦/٠٤/٢٩

سلبریتی نبود دماغ عمل کردن!

٩٦/٠٤/٢٧
مات چشمانی که سیاه است

دختره ی چشم سفيد

٩٦/٠٤/٢٤
در مورد افسردگی بعد از عروسی چه می دانید؟!

نو عروس افسرده

٩٦/٠٤/٢٧
این سفر کاملا با سفرهای دیگر فرق داشت

دوست داشتنی ترین ها

٩٦/٠٤/٢٦
کنکاشی در بیوگرافی جیم

رابطه جیم و ترامپ چگونه شکل گرفت؟!

٩٦/٠٤/٢٨
بی خوابی تو چه شکلی است؟!

بی خوابی ها نباید تا همیشه میهمان آدم ها باشند

٩٦/٠٤/٢٦
حرفم را قبول دارید؟

چاقی چه طور اتفاق می افتد؟

٩٦/٠٤/٢٧
دردنامه

آیا آینده ای متصور هستیم؟!

٩٦/٠٤/٢٦
هنوز بوی عطر پسرش می آید

همان دیوار قدیمی

٩٦/٠٤/٢٦
من اهل بازی نیستم و تو خود خوب این را میدانی

دیر آمدی...

٩٦/٠٤/٢٩
تبلیغات