با کفش های دیگران راه برو
معرفی کتابی از شارون کریج

با کفش های دیگران راه برو

نویسنده : Bluish

شناسنامه:

با کفش‌های دیگران راه برو

نویسنده: "شارون کریچ"

مترجم: "کیوان عبیدی آشتیانی"

برنده‌ی جایزه‌ی نیوبری 1995

برنده‌ی جایزه‌ی پروین اعتصامی 1387

ناشر: نشر چشمه

***

این کتاب ماجراهایی‌ست که از زبانِ دختری به نامِ سالامانکاتری و درباره‌ی او روایت میشود. سال (همه سالامانکاتری را سال صدا میزنند) همراه پدربزرگ و مادربزرگش به سفری طولانی می‌رود و درطول سفر، ما داستانِ دوستِ سال را از زبان خودش که برای پدربزرگ و مادربزرگش تعریف میکند، به همراهِ ماجرای حینِ سفرشان میخوانیم.

از زبان سال و در بطن داستان و ماجرا، ما نکاتِ اخلاقی و انسانیِ فراموش شده‌ای را میخوانیم که به خوبی از دیدِ یک دختربچه‌ی سیزده ساله روایت می‌شود.

به‌نظر من کتاب جذابی بود و مطمئنم نشر چشمه اشتباه بزرگی کرده‌ که این کتاب را در دسته‌ی کتاب‌های کودک و نوجوان قرار داده‌است. این کتاب را همه باید بخوانند. از سیزده‌ساله گرفته تا شصت و سه ساله.

 

قسمت‌هایی از این کتاب:

« بیشتر بچه‌ها در مدرسه‌ی جدیدم تند حرف می‌زدند. آن‌ها لباس‌های تمیز و مُدِروز پوشیده بودند و روی دندان‌هایشان سیم‌کشی شده‌ بود. بیشتر دخترها مدل موهایشان مثل هم بود. همه یک اندازه تا سر شانه با یک چتری بلند که مجبور بودند دائماً آن را از جلوی چشم‌شان کنار بزنند. زمانی ما هم اسبی داشتیم که همین کار را می‌کرد.»

 

« چیزی که فهمیدم این بود که اگر مردم از تو انتظار شجاعت دارند، وانمود کن شجاع هستی، حتی زمانی که ترس تا مغز استخوانت نفوذ کرده است»

 

« تمام هیدل‌ها شجاع هستند. این یک ویژگی خانوادگی است. پدرت را ببین – مادرت را - من گفتم: «مامان یک هیدل نیست.» مامان بزرگ گفت: «او هم در واقع یک هیدل است، نمی‌شود مدت طولانی با یک هیدل زندگی کرد و یک هیدل نشد.»»

 

« یک بار از مادرم پرسیدم چرا پدربزرگ و مادربزرگ پیک فورد هیچ‌وقت نمی‌خندند. مادرم گفت: «آن‌ها آنقدر در فکر رفتار محترمانه‌اشان هستن که حواسشان به چیز دیگری نیست.» و بعد مادرم خندید و خندید، طوری می‌خندید که معلوم بود ستون فقراتش از جنس فولاد نیست چون تا کمر خم شد و خندید و خندید.»

 

«پدر گفت از اینکه دوست جدیدی پیدا کرده‌ام خوشحال است. او گفت این مثل پیدا کردن یک صدف در اعماق آب است...»

 

« در دنیای او آدمِ معمولی وجود نداشت. مردم یا مثل پدرش کامل بودند _ یا بیش‌تر آن‌ها دیوانه و یا قاتلانی با تبر بودند...»

 

«پدربزرگ و مادربزرگِ من به همان سادگی که یک حشره روی هندوانه می‌نشیند می‌توانند برای خودشان دردسر درست کنند.»

 

« آن‌ها در مورد چیزهایی که می‌خوردند وسواس داشتند. تمام چیزهایی که می‌خوردند از نظر پدر من مخلفات بود: سیب‌زمینی، کدوسبز، سالاد لوبیا و یک جور خوراک که من نفهمیدم چیست. آن‌ها گوشت نمی‌خوردند، کره هم نمی‌خوردند و خیلی به کلسترول غذا فکر می‌کردند»

 

« ما توت‌های پایین و بالای درخت را نمی‌چیدیم. مادرم می‌گفت پائینی‌ها مالِ خرگوش‌ها و بالایی‌ها مالِ پرندگان است. آن‌هایی که قد آدم‌ها بود، مال آدم‌ها بود»

 

«مادرم به هرچیزی که در طبیعت رشد می‌کرد و زندگی می‌کرد، عشق می‌ورزید _هرچیزی_ مارمولک، درخت، گاو، جیرجیرک، پرنده، وزغ، خوک»

 

« فی‌بی گفت: «شما اهمیتی نمی‌دهید، هیچ‌کس اهمیت نمی‌دهد. همه دنبال کارهای احمقانه‌ی خودشان هستند»»

 

« نمی‌شود که ما مُرده باشیم. تا همین یک دقیقه‌پیش زنده بودیم.»

 

« پدرش با یک دستمالِ آشپزخانه مشغول پاک کردن یک بشقاب بود. بعد یک مرتبه دست نگه داشت و به بشقاب خیره شد. من به وضوح پرنده‌های اندوه را که به سرش نوک می‌زدند، میدیدم، اما فی‌بی سرش به ضربه‌های پرنده‌های اندوه خودش گرم بود.»

 

« بعضی وقت‌ها آدم ترجیح می‌دهد با پرنده‌های اندوهش تنها باشد. بعضی وقت‌ها آدم باید در تنهایی خودش گریه کند.»

 

« اینکه فکر کنید کسی می‌آید با اینکه واقعاً آن آدم بیاید، کاملاً متفاوت است.»

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
رفیعه
رفیعه
٩٤/٠٣/٢٥
٠
٠
ممنون=)
k_kanani
k_kanani
٩٤/٠٣/٢٥
٠
٠
جالب بود و قشنگ
راتا
راتا
٩٤/٠٣/٢٥
٠
٠
تشکرات:)
M.T
M.T
٩٤/٠٣/٢٥
٠
٠
د) کتاب خوبیه د)
2nyadideh
2nyadideh
٩٤/٠٣/٢٥
٠
٠
تشکـــــــــــــرآت (^_^)
Cold
Cold
٩٤/٠٣/٢٥
٠
٠
مرسی از این معرفی :)...
tanin
tanin
٩٤/٠٣/٢٦
٠
٠
مچکرم
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
گفت: «من به دنیا اومدم پیاده بیام تا حرم آقا»

مشغول می زدم

٩٥/٠٩/١٠