نگارا دوستی رو کن... / شعر

نگارا دوستی رو کن... / شعر

نویسنده : n_niknam

«درخت دوستی بنشان که کام دل به بار آرد

نهال دشمنی برکن که رنج بیشمار آرد»

گل باغ محبت بین در این گلزار بدبینی

روان کن جوی همیاری که یار رازدار آرد

سخن راست کن، روبگشا، محبت بی دریغ افزا

که این دنیای فانی را صداقت خوشگوار آرد

مزن برجام اطمینان نهیبی زمنت و خواری

که چون بشکست دیوارش، مشقت بیشمار آرد

غمش بین و بساز راهی برای دیدن خوبی

که این آینه، بی منت، رفاقت بی‌حساب آرد

نگارا دوستی رو کن، نهال دشمنی برکن

که چون یاری یافتی، مودت بیشمار آرد....

(نگار/دریا/میناب)

پی نوشت: از خرده اشعار دوستان

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
kianaz_k
kianaz_k
٩٤/٠٣/٢٨
٠
٠
اولين نفر كه خوندم و كامنت گذاشتم هوراااااااا خيلي قشنگ بود عالي با طعم پرتغالي ^__^
hadi_ghanbari
hadi_ghanbari
٩٤/٠٣/٢٨
٠
٠
چشم نواز بود, موفق باشید...
hadi_ghanbari
hadi_ghanbari
٩٤/٠٣/٢٨
٠
٠
چشم نواز بود, ورودتان را خیرمقدم..موفق باشید...
tanin
tanin
٩٤/٠٣/٢٨
٠
٠
:))
n_rohani
n_rohani
٩٤/٠٣/٢٨
٠
٠
خیلی خوب بود
رفیعه
رفیعه
٩٤/٠٣/٢٨
٠
٠
اون اسمای پایین دوستاتونن؟؟خخخخ
n_niknam
n_niknam
٩٤/٠٣/٢٨
٠
٠
takhalos dostan
Cold
Cold
٩٤/٠٣/٢٨
٠
٠
خیلی خوش اومدی....شعر قشنگی بود :)
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/٠٣/٢٨
٠
٠
قشنگ بود...... تبریک به مناسبت ورودتون به جمع جیمی ها...... :)
sahar_m
sahar_m
٩٤/٠٤/٠١
٠
٠
قشنگ بود. خوش اومدین به سایت
پربازدیدتریـــن ها
وقتی خیالش همراهت بود

ترسناک تر از نبودنت...

٩٦/١٠/٢٣
ساده می گویم...

یک «من» وسط زندگی‌ام گم شده است

٩٦/١٠/٢٧
دارید کم کم پیر می شوید

شما حواس تان نبوده

٩٦/١٠/٢٥
می توانستم راه بهتری را انتخاب کنم

جنگ و درخت انجیر

٩٦/١٠/٢٤
اندر احوالات تام کروز

تو چرا پیر نمیشی لعنتی؟

٩٦/١٠/٢٨
عشق نفس زندگی‌ست

جوانی فدای عاشقی

٩٦/١٠/٢٦
کوچ پاییزی؛ از رستوران به دفتر مهندسی

دیگر گارسون نیستم!

٩٦/١٠/٢٥
برای سانچی

نفرین این سرزمین تمامی ندارد

٩٦/١٠/٢٧
برای روز مبادا

همین یک لاخ موی مشکی!

٩٦/١٠/٢٧
می‌پرسد ماجرا چه بود؟

مردان دریا

٩٦/١٠/٢٦
و چون می‌گذرد غمی نیست

به گذر ثانیه ها محتاجم

٩٦/١٠/٢٤
هرگاه خواستمش...

خدا را باید بی نهایت عاشق بود

٩٦/١٠/٢٣
بهترین و بدترین اتفاق های زندگی

فراموشی

٩٦/١٠/٢٧
کمی پیدا شو...

گمشده

٩٦/١٠/٢٨
پیر شدن...

از روزگار رفته حکایت

٩٦/١٠/٢٨
اندازه‌اش؟ حجم‌اش؟

می‌شود آن داستان اصلی‌ات را بگویی؟

٩٦/١٠/٣٠
تظاهر کردن

ما مجبور نیستیم

٩٦/١٠/٣٠
روزمره هایم...

داستان کار در اسنپ

٩٦/١٠/٣٠
عجیب غرق رویایت شدم

یک نفر هست که باید همیشه باشد

٩٦/١٠/٣٠