روزی که نفهمیدی...

روزی که نفهمیدی...

نویسنده : Sh_vafaei

می‌ایستادم که رد شود. گاهی کنار راه پله طبقه دوم، گوشه و کنار محوطه نگهبانی و بعضاً پشتِ درِ کلاس 3/1 روانشناسی. حتی شبیه دختران 14 ساله نبودم، کودکی بودم یتیم، زندانیِ زیرزمین نامادری در ظهر گرمی از تابستان. رد شدنش مثل عبور بستی فروشِ دوره گرد بود، پر از عطرِ هزاران بویی که نمی‌شناختم و هزاران طعمی که نچشیده بودم. دست‌هایم گره می‌خوردند به میله‌های داغ و نگاهم سُر می‌خورد پشتِ پای آنچه که نباید. نمی‌شناختمش، به چشم هم نمی‌آمدم. روزهایی که رد می‌شد و هیچ حضوری حس نمی‌کرد، به این فکر می‌کردم که شاید مُرده باشم. به مردنم هم فکر می‌کردم، به آگهی ترحیمی توی بُرد اطلاعیه‌ها برای مرگ دانشجوی جوانی که هیچ کس نمی‌شناخت. به این که ممکن بود از سر غریبگی هیچ آگهی ترحیمی هم از من منتشر نشود و او هرگز نفهمد که روزگاری من هم نفس می‌کشیده‌ام.

هیچ درس مشترکی نداشتیم، در بندش هم نبودم، دلخوش هم نبودم ولی پای از سایه به نور رفتن، در من نبود. روزهایی که در بعضی از آن‌ها تا چشمش به دختر کوچکی با شال گردن نارنجی می‌افتاد، دخترک آب می‌شد و به زمین می‌رفت، به سرعت یا به آرامی گذشتند، هیچ اتفاق نویی در پیش نبود و هیچ حادثه‌ای رخ نداد. سال اول به آخر رسید و سال‌های بعد هم. می‌ترسیدم از این‌که یکی از همین روزهای پیش رو، آخرین روزِ تکرارِ عادتم باشد. روزِ آخر نگاهِ یواشکی به عبورهای آشکار. روزِ جا نماندنِ ردپاهای یک نفر آشنا؛ بر برف‌های پیاده رو. آن روز ولی هرگز اتفاق نیفتاد. وقتی پشت نیمکت‌های نم‌دارِ گوشه حیاط ساختمان را چشم می‌انداختم، دختری که لبخندش به پهنای  بال‌های پرنده‌های در حال پرواز بود - حلقه به دست – شیرینی‌ای تعارف کرد که شک نداشتم آن کودک زندانیِ زیرزمین چقدر دوست می‌داشت. چیزهایی گفت که هیچ نشنیدم جز آنچه که نباید. به همان کودکِ گرسنه فکر می‌کردم، که لبخند بزرگتری زد و رفت و شال گردن نارنجی‌اش در بادی که نمی‌وزید چرخید.  بعد از آن من هرگز راهروی بی‌عبوری ندیدم چون از هیچ راهِ قدیمی‌ای رد نشدم، هیچ مسیر کهنه‌ای را برنگشتم که هیچ عطر آشنایی نشنوم.

همان روز، نزدیک‌ترین خیابان، به موقع‌ترین تاکسی و بی‌هواترین آهنگ:

یه روزی که نفهمیدی ، یه روزی ...

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
kianaz_k
kianaz_k
٩٤/٠٣/٢٨
٠
٠
یه روزی که نفهمیدی ، یه روزی ... خيلي قشنگ بود عالي با طعم پرتغالي^__^
Sh_vafaei
Sh_vafaei
٩٤/٠٣/٢٨
٠
٠
خیلی ممنون از توجهتون
hadi_ghanbari
hadi_ghanbari
٩٤/٠٣/٢٨
٠
٠
چشم نواز و دل انگیز بود..
Sh_vafaei
Sh_vafaei
٩٤/٠٣/٢٨
٠
٠
چشمِ شما چشم نواز می بینه
hadi_ghanbari
hadi_ghanbari
٩٤/٠٣/٢٨
٠
٠
چشم نواز و دل انگیز بود..
رفیعه
رفیعه
٩٤/٠٣/٢٨
٠
٠
خیـــــــــلی پرفکت بود!دس مریزاد^ــ^ درضمن ورودتو ب سایت جیم تبریک میگمممم،ایشالا همین طوری قلم بزنی تا اخر=)
Sh_vafaei
Sh_vafaei
٩٤/٠٣/٢٨
٠
٠
خیلی خیلی ممنون از شما D: یه کامنتی درباره ی ورود و حضورم در اینجا هم نوشتم که اگه تایید شه آشنا میشید :)) بازم ممنون:))
tanin
tanin
٩٤/٠٣/٢٨
٠
٠
عالی بوذ^_*
Sh_vafaei
Sh_vafaei
٩٤/٠٣/٢٨
٠
٠
نظر لطف شماست
Cold
Cold
٩٤/٠٣/٢٨
٠
٠
نزدیک‌ترین خیابان، به موقع‌ترین تاکسی و بی‌هواترین آهنگ....خیلی قشنگ بود...امیدوارم بیشتر بخونیم نوشته های خوبتون رو...خیلی خوش اومدین :)
Sh_vafaei
Sh_vafaei
٩٤/٠٣/٢٨
٠
٠
ممنونم از حُسن توجه شما. باز هم تشکر.
Sh_vafaei
Sh_vafaei
٩٤/٠٣/٢٨
٠
٠
فکر کردم جدا از این که جداگونه جواب بدم؛ این نظرُ کلی بنویسم. الان آنلاین شدم که اکانتمو حذف کنم ولی قبلش یه پیام طولانی بنویسم برای مدیران سایت. چون حس کردم که چقدر بهم توهین میشه از این که یه هفته صبر کنم تا نوشته م از هزار صافی و الک رد شه و اگه غربال شده ی مناسبی بود، منتشر شه. این موضوع منُ یادِ صدها هزار کتاب منتشر نشده ی داخل کشوری انداخت که به دلیل عبور نکردن از مرزهای خود تراشیده، هیچ وقت خونده نشدن. اما این نظرات شما (با وجود این که الان متوجه شدم اسم نوشته م هم عوض شده!) مایه ی دلگرمی عمیقم بود، که صبر کنم یکم تا کاسه ی صبر جا داره هنوز. ممنون از همتون. هرچند احتمالِ این که این نظر هم ثبت نشه بسیاره.
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/٠٣/٢٨
٠
٠
.......... :)) ......... به جمع جیمی ها خوش اومدین........ ایشالا نوشته های قشنگتون رو بیشتر بخونیم!
Sh_vafaei
Sh_vafaei
٩٤/٠٣/٢٩
٠
٠
خیلی ممنون از شما
پربازدیدتریـــن ها
شاید قهرمان این فصل شویم

ظهور استقلال آرمانی

٩٥/١١/٢٨
حیف شد

حیاط خانه ی مادرجون

٩٥/١١/٢٦
گاهی از پنجره بیرون را نگاه کن

به دنیا آمدیم تا به هم کمک کنیم

٩٥/١١/٢٧
ترامپ هستند، 70 ساله از حزب باد!

وقتی از ترامپ حرف می زنیم، دقیقا از چه حرف می زنیم؟

٩٥/١١/٢٨
طنزیات

مصاحبه خبرگزاری مهر با آبراهام لینکلن!

٩٥/١١/٢٨
حالا نوبت من بود

نامه ای به خدا

٩٥/١١/٢٧
نسل های بعد

خسته تر از آنیم، که فکرش بکنی

٩٥/١١/٣٠
یعنی چه شده بود؟

طبق عادت / قسمت دوم

٩٥/١١/٢٧
نقد و بررسی فیلم فصل نرگس

وعده ما قبرستان!

٩٥/١١/٢٨
آمده بودم بنویسم...

دو دقیقه حواستان را به من بدهید لطفا

٩٥/١١/٢٦
شعری سروده خودم

کسی خبر ندارد

٩٥/١٢/٠١
یتیم شدم، همین

هر چه صدا می زنم بابا!

٩٥/١١/٣٠
من متخصص هستم!

راه اشتباهی

٩٥/١١/٢٧
خاطراتی از نمایشگاه پژوهش سال 94

از هم فکری تا اثبات توانایی ها

٩٥/١٢/٠٢
باید به روایت‌ها چون حکایت‌ها احترام گذاشت؟

حکایت اندر روایت

٩٥/١١/٢٦
نسل ما

من آخر دیروزم

٩٥/١١/٣٠
حرف هایی که شبیه دروغ هستند

واقعیت های دروغ نما

٩٥/١١/٢٦
شعری سروده خودم

جنگ غرور

٩٥/١١/٢٦
وقتی همه ایران یک رنگ می شود

اولین روز آبی

٩٥/١٢/٠١
مطمئنم اینجاست

هیس، آرام، کسی بو نبرد

٩٥/١٢/٠٢
تبلیغات
تبلیغات