روزی اگر که بگذرد از کوچه بوی تو / شعر
شعری سروده خودم

روزی اگر که بگذرد از کوچه بوی تو / شعر

نویسنده : hamidreza_yaghoobi

امشب دوباره غم شده مهمان خانه‌ام

تا خط خطی کند غزل عاشقانه‌ام

آمد کنار بسترِ تنها و سرد من

دزدانه تا که سر بگذارد به شانه‌ام

کِز کرده روی شاخه‌ی گلدان پنجره

شاید به هم زند دلِ خوابِ شبانه‌ام

روزی اگر که بگذرد از کوچه بوی تو

گل می‌دهد دوباره تمام جوانه‌ام

یک لحظه از حضور نگاه تو می‌شود

سر ریز از صداقت باران ترانه‌ام

می‌خواهم از تو بگویم به غم ولی

تاریک می‌رسد به نظر آشیانه‌ام

(فصل تیغ)

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
Cold
Cold
٩٤/٠٣/٢٧
٠
٠
روزی اگر که بگذرد از کوچه بوی تو....خیلی قشنگ بود :) آفرین...مرسی
میرزا
میرزا
٩٤/٠٣/٢٧
٠
٠
سلام؛ خیلی خوب و قشنگ بود برای من و لذت بردم. سلامت باشید و بسرایید!
رفیعه
رفیعه
٩٤/٠٣/٢٧
٠
٠
یک لحظه از حضور نگاه تو می‌شود/سر ریز از صداقت باران ترانه‌ام....این جاشو خیلی دوث داشدم^ــــ^
hadi_ghanbari
hadi_ghanbari
٩٤/٠٣/٢٧
٠
٠
بوی تو غوغا می کند, چشم نواز نوشتید..
ahoo_khademi
ahoo_khademi
٩٤/٠٣/٢٨
٠
٠
عالی بود...خیلی به دلم نشست و حس خوبی بم منتقل کرد...ممنون امیدوارم قلمتون پایدار باشه و موفق باشین
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
گفت: «من به دنیا اومدم پیاده بیام تا حرم آقا»

مشغول می زدم

٩٥/٠٩/١٠