با خانواده... / داستان کوتاه

با خانواده... / داستان کوتاه

نویسنده : s_mostafa_b

صدای زنگ گوشی را که قطع کرد. بلند شد و صورتش را آب زد. در مسیر آش‍پزخانه تلویزیون را خاموش کرد. صبحانه‌اش را خورد. برگشت توی اتاقش و بعد از پوشیدن کت وشلوار کاغذهای روی میز را در کیفش گذاشت. سويیچ را برداشت. از در بیرون رفت. دکمه آسانسور و بعد از آن p را فشار داد... استارت زد. کمربندش را بست. پلیر را روشن کرد. با پایش پدال‌ها را بالا و پایین آورد... کمی آن‌طرف‌تر صدای ضبط؛ شیشه و سرعتش را پایین آورد. «دانشگاه؟» «چهار راه؟» «مستقیم؟» «دور میدون؟» ایستاد. «سلام.» «سلام.» ... مسافرها را پیاده کرد و خودش راهی بانک شد. بعد از سلام به مسئول باجه یک، دو، سه و پنج، پشت باجه ۴ نشست. کام‍پیوتر را روشن کرد و همانطور که چایی می‌خورد دکمه جلوی دستش را فشار داد. «شماره ۱۷ به باجه ۴».

بیدار شد. نگاهی به تلویزیون خاموش شده انداخت. کش و قوسی به خودش داد. تبلتش را برداشت و نتیجه بازی دیشب را چک کرد. نگاهی به ساعتش انداخت. صبحانه‌اش را خورد. میز را جمع کرد. لباسش را پوشید. موبایلش را برداشت و آن را دم گوشش برد. «الو سلام. کجایی؟» … «باشه. منم الان دارم راه میفتم.» از خانه بیرون آمد.... دستش را دراز کرد و گفت «دانشگاه؟».

دختر صورتی پوشش را به مدرسه رساند. راه خانه را به سمت بازار کج کرد. نگاهی به ویترین‌ها انداخت. وارد چند مغازه شد. دستانش را پر کرد. کلید را به سختی داخل در انداخت. در را باز کرد. خریدهایش را روی میز گذاشت. لباسش را عوض کرد. کلید کولر را فشار داد. جلوی تلویزیون را مرتب کرد. خریدهایش را دوباره به دقت برانداز کرد. میوه‌ها را شست. برنج را پاک کرد. نگاهش را به آیفون دوخت! «بله؟» «سلام خاله منم. در رو باز می‌کنید؟» در را باز کرد. «سلام.» … «حالا بیا تو!!» «نه. مرسی. باید بقیه پاکت‌ها رو هم پخش کنم. حالا باز مزاحمتون میشم.» «باشه. سلام برسون. به سلامت.» روی صندلی نشست. کارت را در آورد. شروع کرد به خواندن. «به نام خالق عشق ...» کارت را که داخل پاکت می‌گذاشت کلمه‌ای خستگی‌هایش را به در برد! لبخند را روی صورتش پهن کرد و چشمانش را پر از شادی نمود! آنجا پشت پاکت نوشته بود«با خانواده» با خودش تکرار کرد«خانواده».

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
aassak13
aassak13
٩٤/٠٤/٠٣
١
٠
:-)
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٤/٠٤/٠٣
٠
٠
خوش اومدی :))
hadi_ghanbari
hadi_ghanbari
٩٤/٠٤/٠٣
١
٠
خانواده و عشق به آن, معنا دهنده به تمام این کارهای روباتی..
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٤/٠٤/٠٣
٠
٠
بله واقعا همینطوره :) ممنون:))
meshkat
meshkat
٩٤/٠٤/٠٣
١
٠
توصیفات ملموسی بود و پایان بندی مناسب.
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٤/٠٤/٠٣
٠
٠
تشکر از حضور و اظهار لطفتون :))
sahar_m
sahar_m
٩٤/٠٤/٠٣
٢
٠
سلام. تیکه تیکه نویسی سبک مدرن معمولا توی رمان جذابیت کار رو زیاد میکنه ولی توی داستان کوتاه خواننده رو از موضوع اصلی به شدت دور میکنه. یکم اگه متن رو طولانی تر میکردین یا مرتبطتر مینوشتین به نظرم جذابیت داستان رو دو چندان میکرد. به طور کلی داستان خوبی بود ممنون از شما :)
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٤/٠٤/٠٣
٠
٠
سلام. بله حق باشماست شاهدش هم کامنتهای بعدی دوستانه! حتما از این به بعد رعایت میشه:)) تشکر بابت نظرتون :)
نیما خان حقیقی
نیما خان حقیقی
٩٤/٠٤/٠٣
١
٠
درود
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٤/٠٤/٠٣
٠
٠
مرسی:)
میرزا
میرزا
٩٤/٠٤/٠٣
١
٠
سلام؛ خوشحالم که امروز یه داستان از شما می خونم سیدجان! پرداختی به یک عنصر مهم، خانواده؛ در واقع خانواده ای که الان نیست. از این نظر عالی! اما چرا من با خوندن این کلمه (خانواده)، اصلاً این حسی که باید در من ایجاد بشه تا موقعیت شخصیت داستان رو درک کنم، در من ایجاد نشد؟ می دونی چرا؟ چون از اول متنت با بانک سر و کار داشتم و مسافر و دانشگاه و چهار راه و دور میدون و ضبط صوت و شیشه و سرعت و... و هیچ اثری از این عنصر که یک کد به من بده که آخر دست کجا می خوام برسم و قراره با شخصیت به کجا برم، به من در متن داده نشد. مقداری از این کار در پاراگراف سوم به من رسید که واقعا کمی دیر بود برای اینکه با شخصیت داستان همراه بشم و وقتی میگه: "خانواده"، دلم برای خودش و دختر صورتی پوشش و خانوادۀ از دست رفتش، واقعا بگیره. مرسی که می نویسی و امیدوارم سلامت باشی به حق جدت و نوشته های قشنگت رو بخونم.
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٤/٠٤/٠٣
٠
٠
سلام. شاید چون تو ذهنم کامل رو داستان اشراف داشتم اصلا به این موضوع توجه نکردم که این داستان داره برای مخاطب از صفر شکل میگیره و این ‍پرشها ممکنه آسیب رسان باشه :) ممنون از تذکرات و راهنماییتون :))مرسی
رفیعه
رفیعه
٩٤/٠٤/٠٣
١
٠
ب مسئله خوبی پرداختین...فقط خطِ اول،جاییکه میگه:صدای زنگ گوشی را که قطع کرد. بلند شد و صورتش را آب زد....ب نظرم اگ اون"که"برداشته شه،مشکلی پیش نمیاد.کمااینکه علائم نگارشیشم درست میشه!مغسی=)
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٤/٠٤/٠٣
٠
٠
بله ممنون از تلنگرتون <<که>> کاملا قابله حذفه :) مرسی:))
jalal
jalal
٩٤/٠٤/٠٣
١
٠
فضای داستان مبهم بود.به نظرم می بایست جزییات دقیق تر بیان شوند تا سلسله حوادث و روال داستان منطقی شود
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٤/٠٤/٠٣
٠
٠
همينجور كه دوستان گفتن اين چند زاويه بودن داستان به شدت بهش لطمه زده، تو نوشته هاي بعدي اين موضوع رو حتما رعايت ميكنم :) مرسيي :))
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/٠٤/٠٤
١
٠
به همین سادگی :)......... خسته نباشی مصطفی جان .
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٤/٠٤/٠٤
٠
٠
درمونده نباشي :) مرسي :))
2nyadideh
2nyadideh
٩٤/٠٤/٠٥
١
٠
بله ...خانواده اصلی ترین رکنی که تک تک ما تو زندگیمون بهش وابسته ایم :)) خیلی هم شیک نوشتین...قلمتون مستدآم...روزگارتون پر از موفقیت وشادکامی (^_^)
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٤/٠٤/٠٥
٠
٠
خانواده ريشه همه ماست :) ممنون از اين همه انرژيه مثبت :) مرسي:))
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
گفت: «من به دنیا اومدم پیاده بیام تا حرم آقا»

مشغول می زدم

٩٥/٠٩/١٠
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥