تیرباران در باران
چرا باید من اینقدر سوتی بدم؟

تیرباران در باران

نویسنده : کرگدن_آبی

«تو چرا اینجوری ای؟» یا «خاک بر سرت! [یک فحش سانسور شده]!» حتماً شما هم با همین صحنه مواجه شدید که بی خبر از همه جا، یک هو به صورت پاششی از چپ و راست، هر نوع بدوبیراهی که انتظارش را ندارید می شنوید؛ آن هم برای کاری که نمی دانید چیست و یا نمی‌دانید که چرا نباید انجام می‌دادید. شاید طرف حسابتان، فقط یک طلبکار باشد و نه یک "شرخر"! بعضی از روزهای زندگی که پرنده‌ی شانست را با موچین پرکنده اند، ناگهان مثل ویژه مستند های برنامه ی تاپ گیِر (البته به جان جرمی کلارکسون یکی از همسایه هامان تعریف می کرد؛ من که نمی دانم چیست یا از کجا پخش می شود!)، یک عدد روپوش سفید پوش می آید و نامه‌ای بهت می‌دهد مهروموم شده؛ بازش که کنی می بینی داخلش نوشته: «ای نامه که می روی به سویش، کارِ خاصّی نکن خودش بلده چجوری گند بزنه!» و زیرش هم قید شده که: «:دی» که دستانت در پوست گردو، حنا یا هر چیزِ دیگری که وبالِ گردن ساز باشد می ماند.

یادم است اولّین باری که این چنین موقعیتی برایم پیش آمد، آنقدر بچّه بودم که نمی دانستم چند سالم است. یادم نمی آید چه کار کرده بودم و چرا. حتّی یادم نمی آید که کجا بودم. تنها چیزی که یادم است، خشم پدر بود سرزنش مادر. و برادرم هم حتماً لا به لای شرم بچّگی گم شده که یادم نیست در آن سکانس چه نقشی بر عهده داشت. چندتا خاطره بزنم جلوتر، می رسم به یک خاطره ی شفّاف. من بودم و برادرِ بزرگتر. پدر و مادر هر دو سرِ کار. یک صبحِ آفتابی که نمی‌دانم چرا هیچکداممان نوبتِ صبح نبودیم؛ زنگ در به صدا درآمد. پریدم و بدونِ پرسیدن جمله‌ی چندش آورِ: «یعنی کی میتونه باشه؟» در را باز کردم. یک مردِ میانسالِ پخته که فُرم سبیل هایش هنوز در خاطرم مانده، از پلّه ها آمد بالا و فقط چند قدم دیگر تا داخلِ حلقمان فاصله داشت. برادرم که با چشم غرّه جریمه ام کرده بود، خطاب به مرد گفت: «بفرمائید؟» و مرد توضیح داد که باید یک زنگ بزند. سال 82 یا 83 بود و عجیب نبود که تلفن همراه نداشته باشد. و چون زورِ هیچ کداممان بهش نمی رسید، برای اینکه درگیری پیش نیاید «از این طرف...»ای گفتیم و مرد را به سمتِ آن اتاقِ رو به کوچه که تلفن در آن بود راهنمایی کردیم. منتظر ماندیم. مرد به آرامی شروع به صحبت و با داد و فریاد تمامش کرد. از ما تشکّر کرد و رفت بیرون. پدر زنِ سابق مردِ غریبه (همسایه ی دیوار به دیوارمان) و مرد غریبه دست به یقه شده بودند. بقیه اش را ندیدم. فقط یادم است که 110 آمد و پدرِ عصبانی و پیرزنِ دیوار به دیوار با جملاتِ نیش دارش به سمتِ مادرم که تازه رسیده بود خانه. و خشمِ پدر. خدا خیرش بدهد برادرم که 70 درصدی سپر بلایم شد. وگرنه الان داشتم با مرحوم نیچه درموردِ تأثیر قطر سبیل بر اعتیاد منجر به طلاق جدل می کردم؛ چون در آن سن سبیل نداشتم! بلاهتِ غیر عمد بود یا بدشانسی ای وقت شناس؟ هرچه که بود از این کارهای یک هویی که تهش به (رویم به دیوار و گلاب به رویتان!) شکرخوری می انجامید، بارها و بارها تکرار شد و من هربار تصمیم می گرفتم که دیگر (دور از جانِ شما) خریت نکنم. امّا مگر دستِ خودم است؟ مگر ممکن است؟ همین پیش پای شما، حتّی برای اینکه چرا روی پوستِ صورتم، ناحیه ای نزدیک به دماغم و بالای بچّه سبیل ام، جوش در می آید؟ و چرا این جوش هایی که ترکاندنشان را خودشان (مادر و برادرِ گرامی ام!) «اَیییی» و «نکن بدترش می کنه...» نام نهاده اند را نمی ترکانم؟ شاید دلیل نوشتن این مطلب، این باشد که دارم فکر می کنم که: «دیگه نباید بهانه دستِ کسی بدهم! حتّی جوش هم نباید دربیاورم!»

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
k_kanani
k_kanani
٩٤/٠٣/٢٥
١
٠
اولين نفر بود كه خوندم و اولين نفر كه نظر دادم هورااااا خيلي قشنگ بود و زيبا
S_SadeghAmiri
S_SadeghAmiri
٩٤/٠٣/٢٥
٠
٠
دست و جیغ و هوراااااا! :)))))
رفیعه
رفیعه
٩٤/٠٣/٢٥
٠
٠
خخخخخ!فقد ی چیزی:لازمه حتمن تشدید گذاشده شه؟؟
S_SadeghAmiri
S_SadeghAmiri
٩٤/٠٣/٢٥
٠
٠
واجب نیست، مستحب مؤکّده! ؛)
sepide
sepide
٩٤/٠٣/٢٥
١
٠
واقعااینجورسرزنش ها بچه رو ترسو میکنه...همش باید نگران این باشی که نکنه کاری که ازنظرتومشکلی نداره ازنظربقیه یه کار خیلی زشت باشه...
S_SadeghAmiri
S_SadeghAmiri
٩٤/٠٣/٢٥
٠
٠
به خودخوری هم میرسن بعضیا و...
sepide
sepide
٩٤/٠٣/٢٦
١
٠
آره واقعا...بنظرم پدرمادر باید طوری رفتار کنن که بچه نه اینطوری که هرکاری دلش خواست بکنه نه اینطوری که اعتمادبنفسش داغون شه عرضه هیچ کاریو نداشته باشه
S_SadeghAmiri
S_SadeghAmiri
٩٤/٠٣/٢٦
٠
٠
تعادل، میانه/مابقی، زیانه!
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/٠٣/٢٥
٢
٠
قشنگ بود...... ایشالا موفقیتتون روزافزون باشه....... :))
S_SadeghAmiri
S_SadeghAmiri
٩٤/٠٣/٢٥
٠
٠
ممنون...الان من زیر بار این تیکه له شدم، یعنی له هااااا! :))))))
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/٠٣/٢٦
١
٠
لهِ له؟ .... داغونِ داغون؟
S_SadeghAmiri
S_SadeghAmiri
٩٤/٠٣/٢٦
٠
٠
اصلاً در حدی که با کاردک باید جدام کنن از سطح سایت! ؛)
2nyadideh
2nyadideh
٩٤/٠٣/٢٥
١
٠
:)))) منم یه بار درو همینجوری باز کردم تا به خودم بیام یه پیرزنی از پله ها اومد بالا قشنگ رفت یه گوشه نشست...دخترم گرسنمه یه آب ونونی بده به من دارم تلف میشمی گفتو منو خواهرمو که تنهابودیم خیره نگاه کرد :| مرده بودیم از ترس...خیلی قیافش ناجور بود... بابامامان که شهرستان مونده بودیم چه گلی به سرمون بگیریم که خواهرم رفت یکی از همسایه هامون صدا کرد....طرف مثل میخ چسبیده بود به زمین...همشم میگفت یه شام بهم بدین میرم...خیلی هم از پلیس میترسید...از آخر شامشو دادیم ...قرص ودارو هاشم خورد تا بابامینا رسیدن بعد ردشو زدنو خانوادش اومدن به زور بردنش....داستانی داشتیم اون روز.... منو هم خیلی دعوا کردن :(((
S_SadeghAmiri
S_SadeghAmiri
٩٤/٠٣/٢٥
٠
٠
اوه اوه! چه داستانی شده! واقعاً آدم میمونه اینجور وقتا چیکار کنه. دعوای بعدش بماند!
tanin
tanin
٩٤/٠٣/٢٦
٠
٠
جالب بود:)مرسی:)
S_SadeghAmiri
S_SadeghAmiri
٩٤/٠٣/٢٦
٠
٠
نوش جان! :)
زهرا- خسروی
زهرا- خسروی
٩٤/٠٣/٢٦
١
٠
از این بلاها سرمان آمده ناجورطور(!) بعدش هم ما برادری نداشتیم که هفتاد درصد سپر بلا شود خودمان باید سنگر میساختیم که آن هم ناقص بود (سنگر ضد غُر غُر های 24 ساعته)مامان جانمان هم از آن ها که حافظیشان قدِ انیشتین است میباشد به طوری جلوی جمع از این کار ما صحبت به عمل می آورند بعد اَندی سال انگار من همین چن ثانیه پیش این خرابکاری را کردم! لا مذهب مالِ من یک خانومِ جوان بود از آن سه نقطه های روزگار نگویم تا تجدید خاطره نشود که حالمان بَس بَد میشود/
S_SadeghAmiri
S_SadeghAmiri
٩٤/٠٣/٢٦
٠
٠
اصولاً همه‌ی حافظه های والدین، برای زنده کردن خاطرات بد بچه‌ها خوب کار میکنه! خدا هیچ بچه ی کارخراب کن(یعنی اینجوری نه اونجوری!) ای رو بی سپر نذاره؛ الهی آمین! +اعتراف کنید دور هم گریه کنیم سبک شیم! :'((
پربازدیدتریـــن ها
لطفا ما را گارسون صدا نزنید

روزمرگی های گارسون جوان / قسمت دوم

٩٦/٠٤/٠١
شعری سروده خودم

شب بارانی ما از تو ندارد اثری

٩٦/٠٤/٠٤
آدم ها چقدر زود عوض می شوند

ساعت 1:29 دقیقه بامداد

٩٦/٠٤/٠١
آرامش من در کدام است؟

مرگ درخت هشتاد و یک ساله

٩٦/٠٣/٣١
آفتاب سوزان، روزه و امتحان

معلم کوچک درس بزرگ

٩٦/٠٤/٠٤
دنیای پدر و پسری

در دنیای کناری

٩٦/٠٤/٠٤
فاصله طبقاتی

روزمرگی های گارسون جوان / قسمت سوم

٩٦/٠٤/٠٦
خطر استفاده از واژه های بیگانه

ساید بای ساید

٩٦/٠٤/٠٣
محال است یادم بروند

خاطرات وبلاگ نویسی

٩٦/٠٣/٣١
شعری سروده خودم

دوست داری بروی؟

٩٦/٠٣/٣١
این قلم، ریشه می دواند

پاره خطی برای جیمی ها

٩٦/٠٤/٠٣
وقتی یکی یکی می روند

پیر شده ام

٩٦/٠٤/٠٦
شعری سروده خودم

معشوق ماه روی من

٩٦/٠٤/٠٣
ترانه ای سروده خودم

شونه به شونه اش که قدم می زنی

٩٦/٠٤/٠٣
من غرق تماشای چشم هایت

محبوب من

٩٦/٠٤/٠١
وقتی همه مثل هم می شویم

مینیون ها!

٩٦/٠٤/٠٣
روزه خواری در ملا عام

جرم هست؟ نیست؟

٩٦/٠٣/٣١
درد داشت

مادرم نفس نمی کشید

٩٦/٠٤/٠٣
به یاد آن روزها

سالن مرجع

٩٦/٠٤/٠٦
در میان انبوه این شدها و نشدها

هیچ گاه نشد

٩٦/٠٣/٣٠
تبلیغات
تبلیغات