این سر نه سامان پذیرد

این سر نه سامان پذیرد

نویسنده : princess Puffer

باز هم دیر رسیدم. من اصولا دیر می‌رسم و تنها حسرت سهم من است. در حقیقت می‌توانم متصور بشوم که تو خیلی آدم محبوبی باشی. احتمالا خیلی‌ها در روز چند بار تو را در ذهن‌شان مرور کنند. و این نباید چیزی از ارزش‌های تو کم کند؟ خب دیگر هر کس به طریقی دل خود را دار دهد من هم شیوه دلداری دادنم چنین است!

ولی همچنان فکر می‌کنم داستان ما همان کارتون ایکیوسان دوران بچگی‌مان است. یا شاید هم کارتونی دیگر ولی از همین چینی ژاپنی‌ها بودند به نظر. که بچه‌ای مادر اصلی‌اش پیدا شده بود و نمی‌دانم دقیقا چکار که نهایتا انگار ۲ نفر مدعی مادری داشت! ریش سفیدشان گفت این‌ها بیایند عشق‌شان را با کشیدن دست‌های این طفل معصوم ثابت کنند و بدین سان مادر قلابی طماعانه دست بچه را می‌کشید و ول کن ماجرا نبود ولی مادر واقعی که نگران دست بچه‌اش بود سریعا  دست او را ول کرد! خب در این‌جا ریش سفید کارتون که خوشبختانه انسان با شعوری بود متوجه این احساس عمیق و خالص شد و بچه را به مادر واقعی‌اش برگرداند. و ما هم از پای تلویزیون بلند شدیم و دور خانه آنقدر از خوشحالی دور دور کردیم تا بیهوش بر زمین افتادیم و از چرخش زمین به دور سر خود حسابی خرکیف شدیم و ندانستیم چرخ گردون در ۲۰ سال آینده زندگی‌مان چطور می‌خواهد ما را دور دهد و حال‌مان را اساسا سر همین ایکیوسان خان بگیرد!

این روزها خیلی یاد این داستان می‌کنم و از خودم می‌پرسم یا آدم‌ها این کارتون را در کودکی‌شان ندیده‌اند یا سر آدم‌های واقعی بلا ملایی آمده است یا که روزگار ما یک جور بی‌شعوری شده که رها کردن عشقولانه‌ها این‌قدر بی‌معنی شده؟

این همه آسمان ریسمان بافتم که تنها بگویم من تلاش بی‌سابقه‌ای دارم تا درک کنم ایکیوسان داستان وقتش محدود است و دست از سر کچلش بردارم. حتی اگر بازنده همیشگی باشم یا سر همایونی خودمان بلا ملایی بیاید.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/٠٣/٢٠
٠
٠
قشنگ بود ...... :)
princess Puffer
princess Puffer
٩٤/٠٣/٢٠
٠
٠
مرسی از اینکه خوندین و نظر دادین! :-) قرار نبود این هم منتشر بشه آخه توش فوش داشت فکر کردم حذف میشه تازه ایمیلش هم برام نیومد! :-D
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/٠٣/٢٠
٠
٠
کاش سانسور نمیشد ... مطمئنم با فوشاش خوندنی تر بوده ......... :))
princess Puffer
princess Puffer
٩٤/٠٣/٢١
٠
٠
نه چون اونقدی فوش ناجور نبود سانسور نشد :-) دیگه ببخشید شما ایشالا تو مطلبای بعدی جبران کنیم :-D
آتی
آتی
٩٤/٠٣/٢٠
٠
٠
موفق باشید
princess Puffer
princess Puffer
٩٤/٠٣/٢٠
٠
٠
چشم سعی میکنم ایشالا :-)
میرزا
میرزا
٩٤/٠٣/٢٠
٠
٠
سلام؛ جدای از به قول خودتون "فوش" هاش، ممنون از اینکه یه سری از خاطرات رو برام زنده کردین :)
princess Puffer
princess Puffer
٩٤/٠٣/٢٠
٠
٠
سلام، اوه بله با عرض شرمندگی از اون قسمتش، خواهش میکنم! :-) خوشحالم که شما هم این سکانس رو به خاطر آوردین :-)
میرزا
میرزا
٩٤/٠٣/٢١
٠
٠
ممنونم، موفق باشید!
princess Puffer
princess Puffer
٩٤/٠٣/٢١
٠
٠
از شما ممنون :-)
ahoo_khademi
ahoo_khademi
٩٤/٠٣/٢١
٠
٠
عالی بود مثل همیشه...منو یاد بچگیم انداختی...کاملا باهات موافقم که این روزها بلایی سر آدم ها آمده وگرنه این قدر ساده دل نمیشکستن و رها نمکردن!!...ممنون منتظر نوشته های خو دیگت هستم و بازم میگم موفق باشی
princess Puffer
princess Puffer
٩٤/٠٣/٢١
٠
٠
خوشحالم براتون خاطره انگیز شد :-) تشکر! خیلی لطف داری شما :-)
پربازدیدتریـــن ها
وقتی خیالش همراهت بود

ترسناک تر از نبودنت...

٩٦/١٠/٢٣
ساده می گویم...

یک «من» وسط زندگی‌ام گم شده است

٩٦/١٠/٢٧
دارید کم کم پیر می شوید

شما حواس تان نبوده

٩٦/١٠/٢٥
اندر احوالات تام کروز

تو چرا پیر نمیشی لعنتی؟

٩٦/١٠/٢٨
می توانستم راه بهتری را انتخاب کنم

جنگ و درخت انجیر

٩٦/١٠/٢٤
عشق نفس زندگی‌ست

جوانی فدای عاشقی

٩٦/١٠/٢٦
کوچ پاییزی؛ از رستوران به دفتر مهندسی

دیگر گارسون نیستم!

٩٦/١٠/٢٥
برای سانچی

نفرین این سرزمین تمامی ندارد

٩٦/١٠/٢٧
برای روز مبادا

همین یک لاخ موی مشکی!

٩٦/١٠/٢٧
می‌پرسد ماجرا چه بود؟

مردان دریا

٩٦/١٠/٢٦
و چون می‌گذرد غمی نیست

به گذر ثانیه ها محتاجم

٩٦/١٠/٢٤
هرگاه خواستمش...

خدا را باید بی نهایت عاشق بود

٩٦/١٠/٢٣
بهترین و بدترین اتفاق های زندگی

فراموشی

٩٦/١٠/٢٧
کمی پیدا شو...

گمشده

٩٦/١٠/٢٨
پیر شدن...

از روزگار رفته حکایت

٩٦/١٠/٢٨
اندازه‌اش؟ حجم‌اش؟

می‌شود آن داستان اصلی‌ات را بگویی؟

٩٦/١٠/٣٠
روزمره هایم...

داستان کار در اسنپ

٩٦/١٠/٣٠
تظاهر کردن

ما مجبور نیستیم

٩٦/١٠/٣٠
عجیب غرق رویایت شدم

یک نفر هست که باید همیشه باشد

٩٦/١٠/٣٠