حوالی‌ِ عصر، کنارِ دوست‌داشتنت

حوالی‌ِ عصر، کنارِ دوست‌داشتنت

نویسنده : E_KHOSRAVANI

ترسیده بودم و تمام مدت می‌دویدم. کیفم را محکم چسبیده‌ بودم و از دست چند‌ جوان اراذل فرار می‌کردم، نفس‌هایم غرق و توی گلویم گیر کرده بودند. بعد خودم را به مغازه‌ی آن پسر رسانده بودم. پسری که دوستش داشتم، پنهانی. از همان دوست‌داشتن‌های یواشکی. از همان‌هایی که هیچ‌کس نمی‌داند به جز خودت و دلت. همان‌طور کیفم را در بغلم فشار داده بودم و از ترس گریه کرده بودم و پشت سر پسر قایم شده بودم. سعی کرده بودم برایش توضیح دهم و کمتر گریه کنم. بعد انگار سال‌هاست آن‌جا را می‌شناسم نشسته بودم کف زمین و خودم را دلداری می‌دادم. پسرک نگفته بود تو کی هستی؟ چرا آن‌قدر با من صمیمی برخورد می‌کنی؟ نگفته بود چرا این همه مغازه را رد کرده‌ای و همان مغازه‌ی اول کمک نگرفتی. انگار فهمیده بود. انگار می‌دانست یکی آن حوالی دیوانه‌وار دوستش دارد. انگار نمی‌خواست یواشکی دوست داشتنم را به رخم بکشد.

می‌خواست چیز بیشتری نگوید. اتفاقات را دست نزند.گفته بود این‌جا بمان. نترس. همین سه کلمه کافی بود تا نترسم. تا اشک‌هایم را پاک کنم. تا دلم قرص شود. بعد رفته بود. در مغازه را بسته بود اما چفت نکرده بود، می‌دانستم می‌خواست ترسی دیگر به ترس‌هایم اضافه نکند. گفته بود بمان تا بیایم. بعد من نشسته بودم و باز گریه کرده بودم. برای تمام دوست‌داشتن‌هایی که کسی نفهمیده بود. برای تمام دوست‌داشتن‌هایی که در گلویم خفه کرده بودم. برای همان لحظه‌ای که باید می‌گفتم نرو. باید می‌گفتم من به این‌جا پناه آورده‌ام. این‌جا پناهگاه تمام سال‌هایی که نزیسته‌ام خواهد بود. نگفته بودم چه اهمیت دارد چه کسی مرا اذیت کرده است. نگفته بودم آن جوان‌های اراذل را حالا دوست دارم، آن‌هایی که سبب شدند، لحظه‌ای جذابیت چشم‌هایت دوباره و هزارباره دیوانه‌ام کنند و یادم بیاورند که به درست‌ترین جا پناه آورده‌ام.

نمی‌خواستم ببینم آن بیرون چه می‌گذرد. در سینه‌ام هزاران اسب دوان دوان پای می‌کوبیدند. سرم را فشار می‌دادم و سعی می‌کردم باز هم اتفاقات را مرور کنم. بعد از این چه می‌شد. بعد از این‌که آن چند جوان رفتند، باید چگونه تشکر می‌کردم؟ باید چه می‌گفتم؟ چه دلیلی برای آن‌جا آمدنم مطرح می‌کردم. بعد در باز شده بود. آمده بود داخل. دنیا و تمام اتفاقاتش یک لحظه مکث کرده بودند. مکث کرده بودند و او را نگاه کرده بودند. خجالت کشیده بودم و اشک‌هایم را سریع پاک کرده بودم. هیچ چیز نپرسیده بودم. تنها می‌دانستم حالا آن خیابان‌ امن‌ترین خیابان جهان است. قلبم هری ریخته بود. نفسش بند آمده بود، لحظه‌ای چشمانش را بست، می‌خواستم بدانم چه چیزی توی فکرش می‌گذرد. بعد سریع بدون این‌که حرفی بزند یک دستمال برداشته بود. یک دستمال سفید. داشت کیفم را تمیز می‌کرد. آرام روی دکمه‌ی بالایی‌اش می‌کشید و تا انتها ادامه می‌داد.

پرسیده بودم چکار می‌کنی. گفته بود دیگر نترس. بعد همان‌طور که کیفم را آرام جابه جا می‌کرد به کارش ادامه می‌داد، گفته بودم این‌جور تمیز نمی‌شود، خوراکش نصف قوطی سفیدکننده است. بعد می‌خواستم بروم، اکسیژن کم آورده بودم، باید تمام اکسیژن‌های دنیا را نفس می‌کشیدم و به آن پسر فکر می‌کردم و ترس‌های وحشتناک آن روز را بیرون می‌ریختم. لحظه‌ای مکث کرده بودم، داشتم حرکاتش را نگاه می‌کردم، با دقت سعی‌ می‌کرد کیفم را تمیز کند، جوری که انگار مهم‌ترین کار دنیا را دارد انجام می‌دهد. گفتم کیفم را بدهید لطفا، باید بروم. تپش‌های قلبم منظم‌ شده بود اما سرکش‌تر. بعد دستمال از دستش روی کیفم سرخورده بود. روی دستمال شعر نوشته بود. همان پسری که اسمش را نمی‌دانستم روی دستمالی که مخصوص من بود با دست خودش و برای من شعر نوشته بود. دستمال را برداشته بودم. چهار طرفش را باز کرده بودم. نوشته بود برای من. نیاز نبود بگوید برای توست. نیاز نبود بگوید من هم یواشکی دوستت داشتم. نیاز نبود بگوید دستمال برای تو. حتی نمی‌دانستم چرا با آن دستمالِ ارزشمند کیفم را تمیز می‌کند. بعد دستمال را برداشته بودم. از ترس این‌که نگوید دستمالم را پس بده، آن را محکم گرفته بودم و نزدیک بود یادم برود کیفم را بردارم. آن‌قدر دستمال را فشار داده بودم تا شعرهایش تا عمق رگ‌هایم نفوذ کرده بودند. بعد نگاهش کرده بودم و با دست دیگرم دستِ دستمالی‌ام را مخفی کرده بودم و گفته بودم. خداحافظ .

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
yekta_b
yekta_b
٩٤/٠٣/٢٤
١
٠
یه حس ملموس ِ لطیف ِ دوست داشتنی همراه ش بود که کاملاً میشد تصویر سازی کرد :)
سپیده
سپیده
٩٤/٠٣/٢٤
٢
٠
بی اغراق فوق العاده بود...
رفیعه
رفیعه
٩٤/٠٣/٢٤
١
٠
پاراگراف دوم،خط دوم:"بعد من نشسته بودم و باز گریه بودم." ینی چی؟؟ممنون،عالی صحنه رو توصیف کرده بودین!
E_KHOSRAVANI
E_KHOSRAVANI
٩٤/٠٣/٢٤
٠
٠
سلام رفیعه :) . یعنی من نشسته بودم و دوباره گریه کرده بودم :دی
راتا
راتا
٩٤/٠٣/٢٤
١
٠
خیلی قشنگ بود:)
mhv
mhv
٩٤/٠٣/٢٤
١
٠
خداروشکر که اتفاق تو ایران افتاده! وگرنه با این وضع معلوم نبود چه اتفاقی می افتاد!خخخ
E_KHOSRAVANI
E_KHOSRAVANI
٩٤/٠٣/٢٤
٠
٠
سلام به همه دوستان. ببخشید که فرصت نیست همه کامنت‌ها رو تک تک جواب بدم. ممنون از لطف همگی :)) آرزوی شادکامی برای همه دارم.
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٤/٠٣/٢٤
١
٠
فضاسازی اضطراب، خیلی خوب از آب دراومده بود. کلا خیلی خوب حس و حال کاراکترهاتو توصیف میکنی. حوصله ت در این مورد ستودنیه. :)
m_fanaei
m_fanaei
٩٤/٠٣/٢٤
١
٠
چه شعری نوشته بود روی دستمال ؟ :) خیلی خوب بود :)
E_KHOSRAVANI
E_KHOSRAVANI
٩٤/٠٣/٢٤
٠
٠
این تیکه از خوابم رو یادم نیست مهسا جان :)) فقط یادمه پر از شعر بود.
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/٠٣/٢٤
١
٠
قشنگ بود ..... موفق باشین...... :)
ahoo_khademi
ahoo_khademi
٩٤/٠٣/٢٥
١
٠
عالی بود الهه...فضا سازیت معرکه بود کاملا حسش کردم نوشتتو...ممنون قلمت همچنان پایدار و موفق باشی
2nyadideh
2nyadideh
٩٤/٠٣/٢٥
١
٠
آخــــــــــــــی :)) خیلی هم قشنگ....مرسی از شما قلمت مستدآم...اوقاتت خوش (^_^)
t_hadighanbari
t_hadighanbari
٩٤/٠٣/٢٥
١
٠
نخواستم که بگویم حدیث عشق و چه حاجت که آب دیده ی سرخم بگفت و چهره ی زردم
Cold
Cold
٩٤/٠٣/٢٥
١
٠
اینم از اون نوشته ها بود که میشد مثل یه فیلم تمام صحنه هاشو احساس کنی :) خیلی خوب بود...
E_KHOSRAVANI
E_KHOSRAVANI
٩٤/٠٣/٢٥
٠
٠
سلام :) باز هم تشکر می کنم از دوستان عزیز. نظراتتون ارزشمنده :). شادکام باشید.
میرزا
میرزا
٩٤/٠٤/٠٣
٠
٠
سلام؛ وبتون رو دیدم، خیلی خوب و عالی قلم می زنید. خوانندش هستم، نظرات رو هم که بستید. و اینکه فعلا وبی ندارم، خواستم در بلاگ بنویسم که دست و دلم به کار نمیره، تا ببینم بلاگفا چی میشه. ممنون از شما، می خونمتون :)
E_KHOSRAVANI
E_KHOSRAVANI
٩٤/٠٤/٠٨
٠
٠
سلام خوشحالم که شما می خونید منو :)) الان دیگه بلاگفا باز شده :) موفق باشید و شاد.
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤