اتفاق‌های عجیب،ساده رقم می‌خورد

اتفاق‌های عجیب،ساده رقم می‌خورد

نویسنده : r_zeyghami

نشسته بودم روی صندلی و بازی دو تا پسر بچه را توی پارک تماشا می‌کردم. یکی‌شان شیطان و سبزه و با نمک بود اما آن یکی پوست سفید و موهای بوری داشت، خیلی آرام بود و دوست داشتنی.

یک دفعه میان بازی دعوای‌شان شد، پسر شیطان یک سیلی زد توی گوش پسر آرام، او هم بی کار ننشست و محکم با مشت زد تو دهن دوستش! من هم خنده‌ام گرفته بود، هم می‌ترسیدم بروم جدای‌شان کنم من را همم بزنند!

خلاصه میان دعوا یک دفعه پسر شیطان داد زد: وایسا ببینم، دو تایی بی‌حرکت وایستادن و به هم نگاه کردن، پسر شیطان صورت دوستش را بوسید و آرام شانه‌اش را فشار داد و گفت: «بیا دوست باشیم.» پسر آرام خون دماغش را پاک کرد و گفت: «نگاه کن دماغمو خونی کردی». دوستش گفت: «خب ببخشین». پسر آرام هم آرام شد و خندید.

من و شما هم با تمام غرور و زور بازو و شاید سرسخت بودن‌مان یک جاهایی با یک لبخند و یک گذشت می‌توانیم یک اتفاق بزرگ را ساده رقم بزنیم. بیایید از امروز شروع کنیم. بیا با هم دوست باشیم...

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
رفیعه
رفیعه
٩٤/٠٣/٢٣
٠
٠
جدی؟؟؟داریم همچین بچه هایی؟؟؟خخخخ دمشون گرممممممم واقعن!مغسی،تلنگر خوبی بووووووووود
r_zeyghami
r_zeyghami
٩٤/٠٣/٢٤
٠
٠
آره باور کن این اتفاق افتاد و من فقط لذت بردم از دیدنش.مغسی از نظرت دوستم
H_bavar
H_bavar
٩٤/٠٣/٢٣
٠
٠
اتفاق‌های عجیب،ساده رقم می‌خورد ...زیبا بود نگاشته شما.
r_zeyghami
r_zeyghami
٩٤/٠٣/٢٤
٠
٠
خوشحالم که پسندیدین.ممنون
آسمانه
آسمانه
٩٤/٠٣/٢٣
٠
٠
دنیای بچه ها ب همین شیرینیه .کاش ما هم با هم دوست باشیم به همین سادگی...
r_zeyghami
r_zeyghami
٩٤/٠٣/٢٤
٠
٠
هدف من هم از نوشتن این متن بود،تو دوستی هامون و بقیه روابط باید مهربونی رو همیشه داشته باشیم.مرسی
راتا
راتا
٩٤/٠٣/٢٣
٠
٠
زیبا...ممنون
r_zeyghami
r_zeyghami
٩٤/٠٣/٢٤
٠
٠
:-) قابلی نداشت.
Anise
Anise
٩٤/٠٣/٢٣
٠
٠
همیــن غرور ک گفتی!خیلی جاها میخوام و نمی تونم...
r_zeyghami
r_zeyghami
٩٤/٠٣/٢٤
٠
٠
الان یکی از دوستام بخاطر غرورش ۱ هفته باهام قهره!میدونم دوست داره آشتی کنیم و داره اذیت میشه اما هنوز قهره.مشکل بزرگیه غرور البته در این مواقع!موفق باشی دوستم
Nasrin-A
Nasrin-A
٩٤/٠٣/٢٣
٠
٠
خیلی بامزه و خنده داره این رفاقت های ناب شاگردای من بعضی وقتها موقع رفتن با اشک و ناله و نفرین از هم جدا میشن فردا صبحش بازهم دست تو گردن همدیگه دارن میخندن اصلا آدم نمیفهمه کی دوباره آشتی کردن! منم خیلی زیاد شبیه بچه هام یهو جوشی میشم دو دیقه بعد از در صلح در میام! حتی اگه مقصر نباشم:)
r_zeyghami
r_zeyghami
٩٤/٠٣/٢٤
٠
٠
وای هرچی بیشتر میگذره میبینم شباهت من و تو داره بیشتر و بیشتر میشه.دقیقا منم در لحظه امکان تغییر دارم!ناراحت،خوشحال،ناراحت،خوشحال... :-) مرسی از کامنت
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/٠٣/٢٣
٠
٠
خیلی قشنگ و بامزه بود.......... کیف کردم...... :))
r_zeyghami
r_zeyghami
٩٤/٠٣/٢٤
٠
٠
تشکر که خوندین.
Cold
Cold
٩٤/٠٣/٢٣
٠
٠
:)) یاد دوران بچگی بخیر....
r_zeyghami
r_zeyghami
٩٤/٠٣/٢٤
٠
٠
بله دقیقا...برنمیگرده اون دوران. ممنون که خوندین
t_hadighanbari
t_hadighanbari
٩٤/٠٣/٢٣
٠
٠
زندگی در همین لحظات جاریست.تمام روزمرگی ها با ارزشند.یاد دل های بی غبار کودکی بخیر.شاید از حفظ کودک درون, نگه داشتن دل بی آلایش کودکانه باشد
r_zeyghami
r_zeyghami
٩٤/٠٣/٢٤
١
٠
بله.و گاهی لازمه کودک درون ما خودشو نشون بده و راحت و بی آلایش دوستی و مهربونی کنیم.متشکرم
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٤/٠٣/٢٣
٠
٠
بچه ها بی دغدغه ن چون بی کینه ن ... تا کینه به دل راه نیابد هرشب/ در حافظه ام جشن فراموشیهاست ... مرسی. خیلی خوب بود :)
r_zeyghami
r_zeyghami
٩٤/٠٣/٢٤
٠
٠
مرسی گهر خوندی دوستم.لطف داری.
ahoo_khademi
ahoo_khademi
٩٤/٠٣/٢٤
٠
٠
خیلی عالی بود...آره منم خیلی اوقات حسرت سادگی بچه ها رو میخورم...ممنون امیدوارم قلمت پایدار باشه و موفق باشی
r_zeyghami
r_zeyghami
٩٤/٠٣/٢٤
٠
٠
منم از تو ممنونم که کامنت گذاشتی.لطف داری دوستم.آره واقعا بچگی عالی بود.
yekta_b
yekta_b
٩٤/٠٣/٢٤
٠
٠
وسط این همه غرور و تکبر بیجا آدم هوس یه همچین دوستیای نابی رو میخوره ... / مرسی از شما
r_zeyghami
r_zeyghami
٩٤/٠٣/٢٤
٠
٠
آره اگه بتونیم تکبر و غرورمون رو کم کنیم اولین نفر خودمونیم که ب آرامش میرسیم.
2nyadideh
2nyadideh
٩٤/٠٣/٢٥
٠
٠
داریم دیگه :)))) و خوش بحال و خوش به سعادتت اونی که کوتاه بیادو قدم اول برا آشتی برداره.... شیک نوشتین...قلمتون مستدآم (^_^)
r_zeyghami
r_zeyghami
٩٤/٠٣/٢٥
٠
٠
اما خیلی همون قدم اول واسه آشتی سخته.ممنونم
h.naderi
h.naderi
٩٤/٠٣/٢٥
٠
٠
چقدر واقعی بود :) باورتون شاید نشه ولی تقریبا عین این صحنه واسه خودم پیش اومده بود
r_zeyghami
r_zeyghami
٩٤/٠٣/٢٥
٠
٠
خداروشکر که واقعیت رو واقعی ترسیم کردم.تشکر که خوندین.بله اتفاق های مشابه این تو دنیای بچه ها زیاد هست اما کاش تو دنیای ما هم گاهی اتفاق میفتاد.
میرزا
میرزا
٩٤/٠٣/٢٧
٠
٠
سلام؛ چقدر به دلم نشست این نوشتۀ شما! منشأ همۀ ما بر پایۀ همین دوستی ها و خوبی ها بنا شده که متاسفانه بعضی از مسیر منشأ و فطرت خارج میشن. خیلی خوب بود این نوشته، حس خوبی داشت.
r_zeyghami
r_zeyghami
٩٤/٠٣/٢٨
٠
٠
لطف دارید خیلی ممنون.بله کاملا درسته به مرور زمان خوبی هامون کمرنگ میشه.
میرزا
میرزا
٩٤/٠٣/٢٨
٠
٠
خواهش می کنم، موفق باشید و همینطور قلم بزنید!
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
گفت: «من به دنیا اومدم پیاده بیام تا حرم آقا»

مشغول می زدم

٩٥/٠٩/١٠