نقاش و گوژپشت / داستان کوتاه

نقاش و گوژپشت / داستان کوتاه

نویسنده : کرگدن_آبی

عجیب‌تر از همه‌یِ مشتری‌هایش، نقّاشی بود که همیشه سه شنبه‌ها ساعت شش می‌آمد و بی سر و صدا می‌نشست روی صندلیِ دوم، زیرِ رخت آویز و پشت به پنجره. موهای دم اسبی و حجیمی که اسمش را انفجارِ بزرگ گذاشته بود و کلاهِ منحصر به‌ فرد و گونه‌های استخوانی و فرورفته‌اش، قد بلند و بدن کشیده‌اش، او را نقاشی مادرزاد نشان می‌داد! «یه چیزایی برای دلم کشیدم... پولی کار نمی‌کنم» جوابی بود که به آرایشگر داد وقتی پرسید «نقاش ساختمونی؟» و بحث عوض شده بود.

آرایشگر خسته بود. خسته‌تر از کیهان بعد از جدایی اولیه، بعد از انفجار بزرگ. آرایشگر، که در طبقه بالای مغازه تنها زندگی می‌کرد، نمی‌توانست خوشبخت باشد. واقعاً نمی‌توانست. زنش را خودش طلاق داده بود. در نظرِ گوژپشت، نقاش خوشبخت بود و یک مشتریِ بی‌آزار که نمی‌شد تحملش کرد. که به طرز عجیبی او را آزار می‌داد. حتی نقاشی‌های سفید و سیاه و آبیِ بی‌معنی‌ای که می‌گفت کشیده هم آزار دهنده بود. پس باید اصلاح می‌شد. باید بدبخت می‌شد. باید...باید... نباید این شکلی می‌بود.

یک روز که نقاش مثل همیشه، آمد و نشست سر جایش، به گوژپشت نگاهی انداخت و خنده‌ای کوتاه کرد. آرایشگر، حرکتی نکرد. مشتری که رفت به کور رنگ گفت: «بیا بشین» و من رو زد به برق. موهای قهوه‌ای و وزوزیش رو باز کرد و با دقت نگاه کرد. ازش پرسید: «مثل همیشه؟» و شنید: «نه...آره...نمی‌دونم...» پس چرا نباید از این فرصت استفاده می‌کرد؟ آرایشگر، من رو برداشت، روشنم کرد و چیزی زیر لب گفت که به خاطر سر و صدایم نتوانستم بشنوم. کفِ پوستِ سرش، زبرتر از چیزی بود که فکر می‌کردم. چشمایم را بسته بودم. خاموشم که کرد چشم‌هایم را باز کردم. یه کله بدون دُم دیدم. و یک جفت چشمِ خیره.

روزها گذشت و نقاش پیداش نشد. یک بعد از ظهرِ گرمِ سه‌شنبه، صدای باز شدن در و قدم‌های یک زن را شنید. برگشت و بی‌حرکت ایستاد. قیچی را گذاشت کنارِ من جلوی آینه و کادویی را از دستِ زن سابقش گرفت. زن حلقه ازدواجش را توی انگشتش چرخاند و گفت: «شوهرم اینو فرستاده...» و رفت. آرایشگر کاغذِ دورِ جعبه مستطیل شکل را باز کرد. پرتره‌ای مضحک از نمای پشت کله آرایشگر کشیده شده بود که گوژپشتی آن را اغراق‌آمیزتر از قسمت‌های خالیِ سرش القا می‌کرد. اسم تابلو هم با امضا زده شده بود زیرِ نقاشی، «علف‌های هرز یک دشت حاصلخیز» از بیگ بنگ.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
زهرا- خسروی
زهرا- خسروی
٩٤/٠٣/٢٠
٠
٠
آقای شوژ آمدنتان به جیم مبارکات(:|این نوشته را دوبار خواندم تا فهمیدم چه بود و چه شد گُم شدم توش ولی از یک جاهایی که خوب با کلمات بازی کرده بودید کلی خوشمان آمد ها(:مثلا:روشنم کرد و چیزی زیر لب گفت که به خاطر سر و صدایم نتوانستم بشنوم. مثل همیشه بودید خوبِ خوب(:
S_SadeghAmiri
S_SadeghAmiri
٩٤/٠٣/٢١
٠
٠
البته باید چندبار دیگه متن رو بازنویسی می کردم. چون همه ی خواننده ها شاید به اندازه ی شما وقت نگذارند و دوبار نخوانند! این ها را که وِل کنیم، می رسیم به نکته ای بس شکیل؛ منم جیمی شدم! دست و جیغ و هوراااااااااااااااااااااااااااااااا! :))))
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/٠٣/٢٠
٠
٠
قشنگ بود..... اعتراف میکنم دفعه دوم فهمیدم قضیه چی بوده....... موفق و سربلند باشید
S_SadeghAmiri
S_SadeghAmiri
٩٤/٠٣/٢١
٠
٠
نوش جان! :دی بزرگوارین :)
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٤/٠٣/٢٠
٠
٠
عجب راوی ای داشت این داستان :)) خوب بود :)
S_SadeghAmiri
S_SadeghAmiri
٩٤/٠٣/٢١
٠
٠
راویش وطنی نیست. روش نوشته made in china :))
میرزا
میرزا
٩٤/٠٣/٢٠
٠
٠
سلام و عرض ادب خدمت شما؛ اولا به نوبۀ خود، خوش آمد میگم حضور شما را در جمع جیمیان باصفا و ثانیا باید خدمت شما عرض کنم که ورود بسیار بسیار قدرتمندی داشتید. داستانتون خیلی خوب بود و از خوندنش لذت بردم. یه دونه "ه" کوچولو هم از " چشمایم" جامونده و انقدر متن خوبه که اصلا به چشم نمیاد. قلمتون روان باد! ارادتمند، میرزای اصفهانی
S_SadeghAmiri
S_SadeghAmiri
٩٤/٠٣/٢١
٠
٠
وای استرس گرفتم! میرزا جان شرمنده فرمودید آقا، شرمنده :) جیم رو برای همین صمیمیتش دوست دارم. واللا یه دونه "یـ" هم از "پیداش" جامونده که به بزرگواریِ حمید آقا ببخشید بر من. خوشحالم که خوشتون اومده. لطفاً نقد هم بکنید که دفعه ی بعد خاطراتی منبسط (روانی!) تر بسازیم!
میرزا
میرزا
٩٤/٠٣/٢١
١
٠
سلام؛ شما تازه وارد شدید، وقت برای خاطرات منبسط زیاده؛ در خدمتیم.
S_SadeghAmiri
S_SadeghAmiri
٩٤/٠٣/٢١
٠
٠
؛)
mhv
mhv
٩٤/٠٣/٢٠
٠
٠
اول میخواستم عکس کاربریتون رو تحسین کنم! ولی متنتون خیلی بهتره:)))
S_SadeghAmiri
S_SadeghAmiri
٩٤/٠٣/٢١
٠
٠
هنوزم دیر نشده. اونم تحسین کنید خُب! :)))) نوش جان!
ahoo_khademi
ahoo_khademi
٩٤/٠٣/٢١
٠
٠
عالی بود این داستان...خیلی قشنگ بود بم حس خوبی داد...ممنون امیدوارم بازم از این کارای زیبا ازتون ببینم و موفق باشین...راستی ورودتون به جیم هم خوش آمد میگم
S_SadeghAmiri
S_SadeghAmiri
٩٤/٠٣/٢١
٠
٠
ممنون :)
راتا
راتا
٩٤/٠٣/٢١
٠
٠
متن سنگین وبسیارزیبایی بود.....یه کنایه کوچولوی قشنگم داشت وانتهایی بی نظیر.....ورودتون هم تبریک وخوش آمد:)))))))
S_SadeghAmiri
S_SadeghAmiri
٩٤/٠٣/٢١
٠
٠
کنایه؟ [آیکون جناب خان] :))))
princess Puffer
princess Puffer
٩٤/٠٣/٢٣
٠
٠
خیلی داستانتون بهم چسبید از داستانای پرمحتوا که خوندنشون دقت بخواد خوشم میاد! ممنون و تبریک اونم دو جانبه هم بابت قلم و هم ورود و اولین مطلب این که شد ۳ تا( البته درستش اینه ک من هنوز خودمو تازه وارد بدونم نمیدونم الان چرا اینجوری شدم! فک کنم شاهزاده پوفر از همین عکس قورباغهه خوششان آمد بسی!) و ... چقد شما بامزه ای در کل! سر جوابات به کامنتا کلی خندیدم :-):-)
S_SadeghAmiri
S_SadeghAmiri
٩٤/٠٣/٢٣
٠
٠
ممنونم. ممنونم. [آیکن در هم گره کردن دست ها] من متعلق به همه ام. لطف دارین. گولّه ی نمکم! قورِّه ی باغکم! :)))) +اینجا چرا هیشکی نمیگه کجاش بد بود؟ بابا یکم نقد کنید جان همین آواتار بنده! #جدی
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
گفت: «من به دنیا اومدم پیاده بیام تا حرم آقا»

مشغول می زدم

٩٥/٠٩/١٠
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥