زخم شیرین / داستان کوتاه

زخم شیرین / داستان کوتاه

نویسنده : هادی.قنبری

کودکان خوابیده‌اند؛

- آه، دو قلوهای زیبا و دوست داشتنیِ من، حیف شد، این ماه نیز پولِ کافی نداریم، کم آوردیم؛ چقدر دلم می‌خواست می‌توانستیم دو لباسِ نو و هم شکل برای‌تان بخریم و سال پیش را جبران کنیم. حیف...

مادر جوان را ببین که دنیای مهرِ مادری دل او را چگونه دردمند برای نرسیدن به آرزویی چون خرید لباس برای فرزند می‌سازد. تپشِ مهرمندانه قلبش در اختیار او نیست. نه، از قصد خود را به مشقت نیانداخته و یا به تعبیر پیرزنِ همسایه طبقه بالا که تنها در اتاقی تاریک می‌لولد و مادر جوان را مدام طعنه برای احمق بودنش می‌زند.

- دخترکِ احمق، دلم برای والدینت می‌سوزد، دل‌شان را شکستی؛ یک زندگیِ آرام و بی‌دغدغه را رها کردی و با این جوانکِ ساده ازدواج کردی که چه؟

اما او اشتباه نکرده؛ پدر و مادرش فرزندان‌شان را خود ساخته تربیت کرده‌اند. این‌که بدون تلاش، هیچ لذتی را حتی قبول هم نکنند. آن جوانکِ ساده را دوست دارد، فراوان و بسیار؛ و این مهر و پیوند، متقابل و ناگسستنی است.

صدای در آمد، همان جوانکِ ساده‌ای که سه سال است پدر شده وارد خانه شد. قبل از ورودش چون پیش از این، دخترکِ ظریفی که او نیز سه سال است مادر شده پشتِ در، بنا به اطمینانی که صدای قدم‌های گذرا بر پلکان برایش می‌رسانند، ایستاده است به استقبال.

- سلام بانوی خوبم...

بر سرِ میزِ شامِ سبکِ دو نفره یک زوج عاشق، پرتوی مهر چشمان نمناکِ دلِ خانم خانه، بر پینه‌ی دستانِ شوهر می‌تابد و جاریست.

- امروز چطور بود؟ کار مزرعه کی تمام می‌شود؟

- آهسته و پیوسته.

- گله ای نیست عزیزم؛ اما خواستم بپرسم این همه تلاشِ تو کی ثمر خواهد داد؟ دستانت را نگاه کن، پس آسایش ما کی می‌رسد؟

- بالاخره و به یاری خداوند سال آینده محصول خوبی خواهیم داشت. اما بهتر است بدانی که من در همین دست‌ها نیز خوشبختی را احساس می‌کنم، خوشبختیِِ من بودنِ با تو، تلاش برای تو و کاری کوچک همچون فدای نرمیِ دستانم برای توست. رسیدنی در کار نیست. لحظات از همند و با هم.

- آخر رنج تو و زخم‌هایت دلم را می‌سوزاند...

- محبوب خوبم، مهربانم، آه نکش. نگو که چرا زخم بر دست دارم. بدان که اگر  این زخم‌ها نبود، برای بهبودی، بوسه تو بر آن‌ها نیز تا این اندازه مرا شیرین نبود. راستی، بچه‌ها را کی خواباندی؟خوبند؟

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
sepide
sepide
٩٤/٠٣/٢٧
٠
٠
عشق را هیچ انتخابی نیست!!!
hadi_ghanbari
hadi_ghanbari
٩٤/٠٣/٢٧
٠
٠
عشق در انتخاب جاریست.. ممنون از نظر
sepide
sepide
٩٤/٠٣/٢٧
٢
٠
انتخاب ازعقل منشا میگیره ولی عشق با عقل ومنطق هیچ کاری نداره.....
hadi_ghanbari
hadi_ghanbari
٩٤/٠٣/٢٧
٠
٠
عشق در عقل و منطق نیز جاریست..
sepide
sepide
٩٤/٠٣/٢٧
٠
٠
نه دیگه اگه جاری بود که کسی که عاشق میشد چشمو گوشش بسته نمیشود!
sepide
sepide
٩٤/٠٣/٢٧
٠
٠
نمیشد منظورم بود!
hadi_ghanbari
hadi_ghanbari
٩٤/٠٣/٢٨
٠
٠
عاشق,شدنی و عشق رسیدنی نیست, بودنیست, آنرا در اعماق وجود یافتن و آشکار و ابراز کردن است..
sepide
sepide
٩٤/٠٣/٢٨
٠
٠
بنظرم ما در این زمینه بتوافق نمیرسیم!!!:D
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/٠٣/٢٧
٠
٠
قشنگ بود.... من که خوشم اومد واقعا..... صحنه زیبایی رو تصور کردم!...... :)
hadi_ghanbari
hadi_ghanbari
٩٤/٠٣/٢٨
٠
٠
ممنون, این را نوشتم برای احساسات دخترانه
kianaz_k
kianaz_k
٩٤/٠٣/٢٨
٠
٠
خيلي قشنگ عالي با طعم پرتغالي
kianaz_k
kianaz_k
٩٤/٠٣/٢٨
١
٠
عشق منطق ميخواد ولي الان هيچكس منطق عشق و ... نداره عالي با طعم پرتغالي ^__^
hadi_ghanbari
hadi_ghanbari
٩٤/٠٣/٢٨
٠
٠
آفرین به شما, عشق منطق می خواد,عشق محرکه همه چیزه,مخصوصا منطق صحیح و استفاده از اون.ممنون
kianaz_k
kianaz_k
٩٤/٠٣/٢٨
٠
٠
:-)))))
ahoo_khademi
ahoo_khademi
٩٤/٠٣/٢٨
١
٠
خیلی عالی بود...به دلم نشست...درسته میگن عشق با عقل کاری نداره ولی به نظر من عشق واقعی اونیه که منطقی باشه و منطق هم قطعا از عقل میاد...ممنون امیدوارم بازم کارای زیباتونو ببینم و موفق باشین
hadi_ghanbari
hadi_ghanbari
٩٤/٠٣/٢٨
٠
٠
سپاس از نظر و توجه شما
hadi_ghanbari
hadi_ghanbari
٩٤/٠٣/٢٨
٠
٠
خدمت دوستان عارض شم که ایم متن یه پیام مهم داشت که خودمم در کفش موندم,اونم در همون جمله ی آخره, شیرین تر شدن عشق درصورت آمیختگی با سختی ها
yekta_b
yekta_b
٩٤/٠٣/٢٨
٠
٠
داستان خوبی بود و عنوان هم خوب بود :) موفق باشید .
hadi_ghanbari
hadi_ghanbari
٩٤/٠٣/٢٨
٠
٠
سپاس از شما
2nyadideh
2nyadideh
٩٤/٠٣/٢٩
٠
٠
لحظات از همند و با هم..... خیلـــــــــــــــی هم قشنگ....قلمتون مستدآم...اوقاتتون همیشه به شادی (^_^)
hadi_ghanbari
hadi_ghanbari
٩٤/٠٣/٢٩
٠
٠
ممنون از نظر شما..
علیرضا
علیرضا
٩٤/٠٣/٢٩
٠
٠
داستان کوتاه و قشنگی بود :) با تشکر از شما
hadi_ghanbari
hadi_ghanbari
٩٤/٠٣/٢٩
٠
٠
سپاس از توجه و صرف وقت شما..
پربازدیدتریـــن ها
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تو ابراهیم نبودی

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تن‌های سرد

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

یاکریم

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

غریبه ها

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خرده‌شیشه‌های تردید

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

هنوز عاشقم بود؟!

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

فقط به خاطر مانی

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

گاهی به جای تردید، باید بلعید!

٩٦/٠١/٠٧
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

چهل سالگی

٩٦/٠١/٠٣
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

دخترکی با چشمان آبی رنگ

٩٦/٠١/٠٣
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خيانت به معشوق سي‌سي

٩٦/٠١/٠٦
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

انقلاب شکستن ظرف است

٩٦/٠١/٠٤
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

بهلول

٩٦/٠١/٠٣
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

پیراهن گم شده

٩٦/٠١/٠٧
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

ساعت بیست و پنج شب و روز سی و دوم ماه

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

آیه های زمینی در تردیدهای ناگریز

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

یکی غرب رفت و یکی رفت شرق

٩٦/٠١/٠٦
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تار به تار

٩٦/٠١/٠٧
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

زنگ

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

4 دقیقه به خودتان وقت دهید

٩٦/٠١/٠٦
تبلیغات
تبلیغات