از همان کودکی تا هفت محله آن‌طرف‌ترمان هم پسر زا بودند! دیگر محله ما پاتوق پسرها بود، تصور کنید دو گروه می‌شدیم و بازی جذاب «تریاک بازی» را از کله صبح تا نصفه شب انجام می‌دادیم، بازی ساده‌ای بود و کلاً دو تا قانون داشت، اول این‌که دو گروه می‌شدیم، یک گروه »تریاکی: و گروه دیگر «پلیس مبارزه با مواد مخدر»! قانون دوم هم این بود که پلیس حق دارد در صورت گرفتن تریاکی‌ها هر بلایی که در ذهنش خطور می‌کند را به بدترین شیوه روی آن‌ها اجرا کند! محدوده بازی هم از ته محله شروع می‌شد و معمولاً به پشت باغ ختم می‌گردید. در آخرین دور تریاک بازی عمرم، پسر همسایه‌مان را گرفتیم و ضمن بستن دهان، چشم و دست‌هایش او را که سبک وزن بود، از تیر چراغ برق بالا کشدیم و آن‌جا بستیم !

خلاصه کلام تا دبیرستان در کوچه و خیابان فقط پسر می‌دیدیم! انگاری که تخم پسر را در این منطقه و محله پاشیده بودند. بعد از آن هم که خدا قسمت کرد و در نر کده منتظری قبول شدیم! روزها درگیری ذهنی ما این بود که غذای سلف کافور دارد یا ندارد! مثلاً یک روز رفتیم پیش رئیس سلف و اعتراض کردیم که شما بی‌وجدان‌ها داخل غذا کافور می‌ریزید تا شری بچه‌های خوابگاه بخوابد! و بعد از کلی قسم آیه خوردن گفت: باور کنید ما به استادهای دانشگاه هم از این غذا می‌دهیم! دلیل قابل توجیهی بود، تئوری دیگر ما این بود که شاید درون نمک دان‌ها کافور می‌ریزند، بعد این نظریه با ادعای یکی از دانشجوها مبنی بر این‌که کافور اصلاً مایع است پودر نیست، بهم ریخت. به هر حال من مطمئن بودم که به ما کافور می‌دهند اما از کجا جا سوال بود؟!

دوره کارشناسی را که دیگر در دانشگاه مختلط سپری کردیم و آن‌جا کافور بی‌معنی بود، ولی باز هم شانسی از منظر دخترهای دانشگاه نداشتیم. مثلاً تصور کنید شما هر روز اوستا غلامرضا را در سر کار می‌بینید که با کمچه مشغول سیمان کاری است. یا اوس موسی ملات ردیف می‌کند. به همین خاطر وقتی معدود دخترهای عمرانی دانشگاه را می‌دیدم که مشغول سیمان کاری و نهایتا ًدرست کردن ملات هستند، تنها تصویری که از آن‌ها در ذهنم نقش می‌بست همان اوس موسی بود و اوس غلامرضا !

خلاصه در حال حاضر دلواپس غذای سربازی هستم! همان آشی که می‌گویند بوی تندی‌اش، شبیه بوی کافور است!

 

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
kianaz_k
kianaz_k
٩٤/٠٣/٢٨
٠
٠
جالب بود عالی باطعم پرتغالی ^__^
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٤/٠٣/٢٨
٠
٠
:) سپاس
kianaz_k
kianaz_k
٩٤/٠٣/٢٨
٠
٠
پرتقالي
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٤/٠٣/٢٨
٠
٠
:) پرتغال با رنگ نارنجی فقط ! اونم نه یواش ، پر رنگ ، پر رنگ !
naser_j
naser_j
٩٤/٠٣/٢٨
٠
٠
جواب فرمانده دوره آموزشی ما به سوال در مورد کافور: منو باقی فرمانده ها و کارکنان پایور هم از همین غذای می خوریم که شما می خورید پس اگه قراربه ریختن کافور بود ما که 17-18 ساله داریم این غذا رو می خوریم تا حالا عقیم شده بودیم!!! والبته باید گفت که انصافا هم اونا از همون غذای می خورن که سرباز ها می خورن من خودم شاهدم
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٤/٠٣/٢٨
٠
٠
:) تو نمک می ریزن :)
naser_j
naser_j
٩٤/٠٣/٢٨
٠
٠
خوش بختانه من یکی خیلی خیلی بازم خیلی کم تو غذام نمک می ریزم مگه اینکه چی بشه از نمکدون استفاده کنم حتی اگه کافورم توش نباشه نمک خیلی ضرر داره :)
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٤/٠٣/٢٨
٠
٠
:)
میرزا
میرزا
٩٤/٠٣/٢٨
٠
٠
سلام؛ دغدغه های جالبی دارین آقای بهمنیِ عزیز! چاره چیه برادر من؟ مهندس جان این چیه اون بالا: " گروه »تریاکی: "؟ قلمتان لبریز از شادی.
هاچ
هاچ
٩٤/٠٣/٢٨
١
٠
اشتباه تایپی لپی بوده :دی ولی در کل نمیدونم آقای فروزان هنگام نشر مطالب در حال انجام چه کار مهم تری هستن! :دیییییی
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٤/٠٣/٢٨
٠
٠
سلام :) ! اسم یک بازی هست ، تریاک بازی ! نوشتم یک گروه تریاکی می شدیم ، یک گروه هم پلیس مبارزه با مواد مخدر ! مثل بازی دزد پلیس ولی با هیجان بیشتر !
گربه ی گریان
گربه ی گریان
٩٤/٠٣/٢٨
٠
٠
....خخخ.....شنیدم اجاقو خاموش میکنه راسته؟؟؟خخخخ
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٤/٠٣/٢٨
٠
٠
اجاقو نیم سوز می کنه ! مثل آتیش زیر خاکستر :)
Nasrin-A
Nasrin-A
٩٤/٠٣/٢٨
٠
٠
سلام! نوشته ی زیبایی بود دغدغه ی خیلی از دانشجوها همینه مام کلی گیر میدادیم اون زمان ها ربطی به دختر- پسر بودن هم نداره ها:))
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٤/٠٣/٢٨
٠
٠
:) خخخخخخخخخخخخخ کیس فانیه !
سیده نعیمه زینبی
سیده نعیمه زینبی
٩٤/٠٣/٢٨
١
٠
ما آخر نفهمیدیم این قثیه کافور چیه ! :)
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٤/٠٣/٢٨
١
٠
:) نگاه کنید مثل این می مونه که یه ماشین با 100 تا سرعت داره تو جاده می ره ! بعد برا اینکه تصادف نکنه و به جدولی چیزی نزنه بیایم ترمز دستی ماشین رو بکشیم ! شاید سرعت ماشین کم بشه ولی موتور ماشین داغون میشه !
سیده نعیمه زینبی
سیده نعیمه زینبی
٩٤/٠٣/٢٨
٠
٠
خیلی توضیح مبسوطی بود کاملا توجیح شدم خخخ:))
چراغعلی
چراغعلی
٩٤/٠٣/٢٨
١
٠
باعث میشه کمتر به چیزای بی ربط مثل زن و زندگی حین درس فکر کنی.
رفیعه
رفیعه
٩٤/٠٣/٢٨
٠
٠
واس اینکه سرباز قراره بشین شیرینی نمیدین ب ما؟؟خخخ
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٤/٠٣/٢٨
٠
٠
:) ! نه خدا نکنه سرباز بشیم ! گفتیم شاید رفتیم خخخخخخخخخ
f_behzadfar
f_behzadfar
٩٤/٠٣/٢٨
٠
٠
خخخخخ چی جالب:)
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٤/٠٣/٢٨
٠
٠
آره خیلی جالب هست :)
sepide
sepide
٩٤/٠٣/٢٨
٠
٠
یعنی من این مطلبوتو وبتون خوندم؟؟؟؟
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٤/٠٣/٢٨
٠
٠
بعله :)
sepide
sepide
٩٤/٠٣/٢٩
٠
٠
نجاتم دادین!!خخخخ چون هی میخوندم هی میگفتم جل الخالق من اینو کجا خوندم یعنی؟؟؟حس آلزایمر بهم دست داده بود!!!
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٤/٠٣/٢٨
٠
٠
روز اول ماه رمضونی از غذا مطلب میذارید؟ الان غذا بشه خورد، کافور هم داشت، داشت!!! ولی اساتید ما یک سلف شیک و جدا دارن که غذاهاشونم خیلی مرغوبه! البته آشپزامون از همون غذای ما میخورن.
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٤/٠٣/٢٨
٠
٠
:) ! نه خانم فرانک ! غذای کافور دار از گلو پایین نمیره
Cold
Cold
٩٤/٠٣/٢٨
٠
٠
کافور تا حالا یه بار زهرشو به ما ریخته اونم راهیان نور بوده :))...عدسی روز اولشون مطمئنم نصفش کافور بود...:|
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٤/٠٣/٢٨
٠
٠
:) ! خب اگه کافور ندن که رژیم جریان فوق بحرانی میشه !
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/٠٣/٢٨
٠
٠
محمد حسین دمت گرم!....... خخخخخ
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠٣/٢٨
٠
٠
این یک دغدغه ازلی و ابدی هستش... اگر اشتباه نکنم از زمان ارتش رضاخان میرپنج مرسوم بوده و طبل رسوایی و کابوسش تا امروز هم دست از سر جوانان رشید ما بر نمیداره! کافووور؟ هرگز! این حرفا چیه اخوی؟ دارید توهین میکنیدها! :دی :-) موفق باشید.
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٤/٠٣/٢٨
٠
٠
:) ! قربونتون جناب شمشیری ! ..... به هر حال یه مرد ، سوا از همه چی ، باس یک بارم که شده کافور رو بخوره !
چراغعلی
چراغعلی
٩٤/٠٣/٢٨
٠
٠
برا یه جایی مثل دانشگاه ما یه چیز کاملا ضروریه!! اصلا یه وضعی که نمیشه توصیف کرد...
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٤/٠٣/٢٨
٠
٠
:) خخخخخخخخ آره !
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/٠٣/٢٨
٠
١
ایولا داشتی مهندس با این مطلبت!.......... خانوما درک نمیکنن..........
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٤/٠٣/٢٨
٠
٠
مطلب زیر پوستی بود :) !
sahar_m
sahar_m
٩٤/٠٣/٢٩
٠
٠
طنز زیبایی بود ممنون
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٤/٠٣/٢٩
٠
٠
سپاس :)
2nyadideh
2nyadideh
٩٤/٠٣/٢٩
٠
٠
من درکل نگرفتم چی شد....برای خالی نبودن عریضه میگم سربازیه رو برین خوبه :))) قلمتون مستدام ...اوقاتتون همیشه به شادی (^_^)
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٤/٠٣/٢٩
٠
٠
:) ! سپاس سرکار خانم دنیا دیده !
آتی
آتی
٩٤/٠٣/٢٩
٠
٠
ما که هنوز نرفتیم دانشگاه ....... خخخخخ مطلبتون خیلی جالب بود موفق باشید ....... خدایی خیلی خندیدم گروه تریاکی ....... دختران ملات کش ........ خخخخخخخ
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٤/٠٣/٢٩
٠
٠
:) ! عی بابا ، اونا مهندسای عمران این مملکت هستن :) ! خخخخخخخخخ
آتی
آتی
٩٤/٠٣/٢٩
٠
٠
بعععععععععععععله دیگه .........خخخخخخخخ
H_bavar
H_bavar
٩٤/٠٣/٢٩
٠
٠
همیشه هفته ابتدایی دانشگاه دانشجویان جدیدالورود قضیه رو به طور ملموس درک میکنن.خوب یادم می آید چند نفر از همکلاسی ها این تغییرات حتی به چهره ظاهری آنها هم رسید.یک بار تو نشریه دانشگاه جوالدوزی به مسئولین دانشگاه زدیم که قسم شما راسته و کافور نمی ریزین ولی نمی توانید ادعا کنید که موادی برای "بازدارنده" بودن استفاده نمی کنید. حق مطلب را ادا کردید.قلمتان مستدام.
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٤/٠٣/٢٩
٠
٠
:) سپاس جناب باور ، قربانتان
رویا خانوم
رویا خانوم
٩٤/٠٣/٢٩
٠
٠
گاهی دلم عجیب برای اولاد ذکور حضرت آدم میسوزه :-D کافور...سزبازی...عاخ عاخ عاخ
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٤/٠٣/٢٩
٠
٠
:) ..... به هر حال دوره ی ما پسرا همین سربازیش سخته ! کافورشم روش
hadi_ghanbari
hadi_ghanbari
٩٤/٠٣/٢٩
٠
٠
سرباز آش خور..
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٤/٠٣/٢٩
٠
٠
:) سربازی کجا بود باوا ! نوبت شمام می رسه
S_SadeghAmiri
S_SadeghAmiri
٩٤/٠٣/٢٩
٠
٠
بندگانِ خدا چه عذابی هم سرِ این مسئله کشیدن! بچّه های خوابگاهِ خودمونو میگم. حتّی اونهایی که "زیست" رو منفی زده بودن هم چنان به مباحث تخصصی بیولوژیک وارد بودن که چندین مقاله همونجا تو صفِ سلف مکتوب و مصرف شد! چه شب ها که تا صبح "این" سایت و "اون" سایت نرفتن پی تحقیق که آیا "کافور" مجرم است یا "سی پروترون استات"؟ یا اینکه اصلاً میریزند داخلِ غذا یا می ریختند داخلِ غذا؟ یا اینکه فلان آشپز مسئولش بوده و یا اینکه "یکی از بچّه های ترم بالایی خودش دیده بود..." چون تعدادمونم زیاده -حدوداً بیست نفریم تو یه اتق نُقلی!- هر بار که یکی میومد داخل خوابگاه 17، دوباره بحث شروع می شد و مجادله و "نه بابا نمیریزن" ها و "شک نکن که میریزن" ها. حتّی یک بار خودم در ندخی غرّا (یه چیزی تو همین مایه ها!) ادّعا کردم که «فکر نکنم کافور بریزن. ولی در مورد "سی پروترون استات" مطمئن نیستم...» و بعد به نقطه ای دوردست خیره شدم! به هر حال قضیه هرچه که هست، کیفیت غذاها همان است و داغیِ بحث برای همه ی ترم یکی ها همان!
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٤/٠٤/٠٦
٠
٠
:)))))))))))) آره کافور نقطه مبهم دانشگاه های دولتی بود !
همتا
همتا
٩٤/٠٣/٣٠
٠
٠
:| فیلتر جیم جدیدا خراب شده گمونم :|
par!sa
par!sa
٩٤/٠٣/٣٠
٠
٠
والا -___-
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٤/٠٣/٣٠
٠
٠
من خودم عمو فیلترچی عم ! والا :)
همتا
همتا
٩٤/٠٣/٣٠
٠
٠
پس از عمو فیلتر چی واقعن انتظار نمیره همچین مطلبی بنویسه
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٤/٠٣/٣٠
٠
٠
کجاش مگه مشکل داره؟
همتا
همتا
٩٤/٠٣/٣١
٠
٠
هیچی! یه نگاه دوباره به مطلب و "کامنت هاش" بندازین متوجه می شین این مطلب اصلا مناسب یه فضای فرهنگی نیست!
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٤/٠٣/٣١
٠
٠
نگاه کنید خانم همتا ، کلی مطلب رو زیر سوال نبرید ، بگید مثلاً کلمه کافور ، از نظر عرف اجتماعی نامناسب هست و توهین به شعور سایت تلقی میشه !اینجوری بگین تا لااقل من بتونم دلیل این حرفتون رو بزنم ، در غیر این صورت با کلی گویی بخواین مطلب من رو زیر سوال ببرید ، یک نوع نقد یک طرفه هست ، شما اگر ایراد های این مطلب رو گفتید و من قبول نکردم ، اونجا بگید آره این بهمنی علاوه بر اینکه جنبه انتقاد نداره ، مطلب هاش الکی و چرند هست ، ولی شما میاین یه چیزی کلی می گین و می رین ! نگاه کنید خانم همتا حداقل 30 نفر اومدن این مطلب رو خوندن و نظر دادن ، این یعنی این 30 نفر متوجه توهین مطلب به شعور فرهنگی سایت نشدن ؟ من هر جور این کامنت ها و مطلب رو بررسی کردم هیچ چیزی که خدشه ای به شعور سایت وارد کنه ندیدم ، پس اگر ایرادی هست زیر همین پست ازتون در خواست می کنم مطرح کنید ، و اگر من نتونستم پاسخ شما رو بدم ، خودم از آقای نادری در خواست می کنم این مطلب رو کلا حذف کنند ولی اگر ایرادی نگفتین و کلی یه چیزی به ذهنتون خطور کرد که اون صرفا دیدگاه شخصیه شما هست و جای بحث نیست ... :) من منتظر هستم ! همینجا نقد کنید !
همتا
همتا
٩٤/٠٤/٠١
٠
٠
آقای بهمنی من شما رو آدم فرهیخته ای می دونم واز همچون شمایی توقع ندارم مطلبی بنویسین که این قدر بشه ازش برداشت های منفی کرد! کما اینکه من مطمئنم شما منظورتون چیز بدی نبوده وصرفایه متن طنز بوده و لا غیر ! نگاه کنین : " آن‌جا کافور بی‌معنی بود، ولی باز هم شانسی از منظر دخترهای دانشگاه نداشتیم" این جمله مثلا از نظر من واقعا جمله قشنگی نیست ! یا جمله"شما بی‌وجدان‌ها داخل غذا کافور می‌ریزید تا شری بچه‌های خوابگاه بخوابد!" این جمله دقیقا معنیش چیه ؟! نمی خوام بگم همچین مسائلی نیست ولی مطرح کردنش با این لحن نباید باشه ! یا مثلا این کامنت که در واقع دلیل اصلی من برای این اعتراض محسوب میشه و اگه دقت کنین ادیت هم شد : http://s3.picofile.com/file/8195123018/Capture.JPG ... من قصدم اعتراض به شخص شما نیس چون بهر حال می شناسمتون و فقط اعتراضم به اینه که اصلا چرا باید شما به عنوان یه فرد مذهبی همچین متنی بنویسین و چرا باید مطلب تایید بشه و اصلا ستاره بخوره ! ببخشین که وقتتونو گرفتم! عذرخواهی هم می کنم اگه برداشت من احیانا اشتباه بوده ! روزتون بخیر و التماس دعا
همتا
همتا
٩٤/٠٤/٠١
٠
٠
روحیه نقد پذیری شما هم Admirable هست ;)
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٤/٠٤/٠١
٠
٠
:) ممنون از اینکه نظرتون رو گفتین / نگاه کنید خانم همتا من قبل از اینکه بلاگفا بهم بریزه ، یک پایگاه بسیج مجازی داشتم ، خوب اونجا سعی می کردم کار تبلیغی بکنم ، ماه عسل اون وبلاگ این بود که غیر از جیم تو هر گروه اجتماعی که می رفتم ،تا دهنم رو باز می کردم می گفتم سلام انگشت اتهام سمت من بود ، حتی مورد عنایت قرار می گرفتم تو نظرات وب قدیم . هدف اصلی من این بود که یک مطلب بنویسم تا تاثیرش رو ، روی گروه ها و افراد مورد هدف خودم ببینم ولی بخاطر اینکه تصور اون دسته از دوستان این بود که با اومدن اسم اون وب ، و اسم تفکر یا منطق من قدیم ، هیچکس به متن توجه نمی کرد ! یعنی طرف تا می دید من نوشتم یا می رفتم جایی می گفتم بچه ها بیاین فلان مطلبم رو تو پایگاه بسیج بخونید ، همه می خندیدند به من ! تحمل این قضیه برا خود منم سخت بود ، شات های مختلفی دارم که به این نتیجه رسیدم اون سبک نوشتن ، اون سبک کار کردن فقط خودم رو تخریب می کنه و هیچ تاثیری روی افراد مورد هدف من نداره ، حتی اگر توجه کردید تو بیان هم که اومدم ، اول تیر وبلاگم پایگاه بسیج مجازی بود ، ولی بلافاصله بعد از دو روز تیتر و موضوع و مطالب و همه رو از یک کنار عوض کردم . چون دیگه تبدیل به یک مهره سوخته شده بودم یعنی نهایتا تلاش من تحسین عده بود که عقیده هاشون برابر عقیده های خودم بود و من نمی تونستم رو قشر هدف حتی شده یک خط متن بنویسم . این شد که اومدم سبک طنز نویس های سایت جیم رو بررسی کردم و از این بین از بی پروا نوشتن آقای فروزان و متفاوت نوشتن قلم خانم غلامزاده الگو برداری کردم ، یعنی اومدم خودم رو از قالب یک سری کلمات و حدود که من رو محدود به یک طیف از انسان ها کرده بود خارج کردم ، و این نوع نوشتن رو انتخاب کردم ، تا بتونم تو قدم اول یک سری مخاطب خاص برا خودم پیدا کنم ، بله من می دونستم سرانجامش می گن بهمنی برچی این سبکی می نویسه ؟ یا مثلاً تو نوشته قبلیم که بازدیدش هم زیاد شد همه تعجب کرده بودن که عی بابا تو هم عاشق شدی ؟ یعنی تونستم طوری شخصیت خودم رو عوض کنم که اون دسته از بچه ها که دیدگاهشون با دیدگاه من فرق داشت بگن : بهمن بهمنی از خودمونه ! کم کم نسبت به نوشته های من ، وب من احساس نزدیکی کنند ، دیگه انگشت اتهامشون رو از روی من بردارند ، من قرارم این بود زمانی که به اون مرحله رسیدم کم کم اون عده رو همراه کنم با خودم ! این وسط خوب به طبع شاید نوعی بی شعوری نوشتن هم قاتی نوشته هام شده بود ! البته بی شعوری قلم بد نیست چرا ، چون ما تو بطن جامعه بی شعوری رو داریم ! / این روایت من که به خودم بست دادم ، روایت بیشتر دانشجوهایی است که وقتی وارد دانشگاه می شن ، بیشتر دونبال روابط جنسی هستند تا درسی ، و اینکه سیاست نظام حل این مشکل نیست بلکه سرکوب میل جنسی هست ! تو قدم اول اومدم این مسئله رو فقط طرح کردم و خوب به بازخورد های نظرات نگاه کنید می بینید عده ای همزاد پنداری کردند امیدوارم که پاسخ شما رو داده باشم ، سعی می کنم زین پس فیلتر بیشتری رو نسبت به متن هام اعمال کنم . سپاس از شما :)
همتا
همتا
٩٤/٠٤/٠١
٠
٠
:) خب این یعنی شما هدف خوبی از انجام این کار داشتین و این به خودی خود خوبه ولی قبول دارین که "هدف وسیله رو توجیه نمی کنه "؟ :) اتفاقا نفس کار خوبه ! منم اکثریت نوشته هام طنز و شاید بعضی وقتا حدیث نفس باشه و به درد دنیا و آخرت هیچ کسی نخوره ! ولی برای همراه کردن مخاطبه و این یه کار روتینه! مخاطبو همراه کنی و سر فرصت یه متن خوب بنویسی که یه پیام قشنگ داشته باشه ! ولی خب تو اون برهه ای که صرفا برای همراهی مخاطب می نویسیم لااقل کاری نکنیم که اثرات مطلب خوبمونو خراب کنیم ! من دقیقا چون می شناختم شما و پایگاه بسیجتونو اومدم ونظرمو گفتم وگرنه اگر کس دیگه ای بود محال بود چیزی بگم ! بهر حال از این که با سعه صدر انتقاد منو خوندین ممنون ! :)
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٤/٠٤/٠٢
٠
٠
من باید از شما تشکر کنم ،انتقاد خیلی خوبه باعث میشه نقاط ضعف مشخص بشه تاثیر مرکبش هم روی نوشته های بعدی می زاره :)… ..مرسی که وقت گذاشتین ، فرصت داشتین نوشته های بعدی من رو هم نقد کنید :) .
mah_sa
mah_sa
٩٤/٠٤/٠٢
٠
٠
کافور هنوز هم دغدغه ایست برای خودش :)))
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٤/٠٤/٠٦
٠
٠
بعله ! :)
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

چشم هایت شبیه پاییزند...

٩٥/٠٩/١٨
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤