من و برادر آينه‌ايم!

من و برادر آينه‌ايم!

نویسنده : s_mostafa_b

وقتي پدران‌مان به حكم نسبت فاميلي با هم عزم خريد خانه كردند و دست تقدير كاري كرد تا خانواده‌هاي ما ساكن يك طبقه باشند و درهاي خانه‌مان روبه‌روي هم باز شود، اين اشتباهات پيش مي‌آيد ديگر! مبالغه نيست اگر بگويم 90% مردم آشنا با ما به اشتباه من و جواد را به عنوان دو برادر مي‌شناسند و گاهي فراتر از آن ما را برادراني دوقلو تصور مي‌كنند. البته انصاف به خرج دهيم و همه چيز را گردن پدران‌مان نياندازيم. آخر علاوه بر همسايه بودن و نسبت قوم و خويشي، من و جواد هم با طي كردن دبستان و راهنمايي و دبيرستان در يك ميز، خريد لباس‌هاي همرنگ، كفش‌هاي هم شكل، ساعت‌هاي هم مارك، مدل موهايي شبيه به هم و چند شباهت كوچك ديگر اندكي در اين اشتباهات دخيل بوديم!

راستش را بخواهيد من و جواد گرچه برادر نبوديم اما مايه غبطه تمام برادرهاي محله بوديم، تمام برادرهاي فاميل و چقدر حس خوبي بود! اصلا همين اسوه بودن انگيزه ما شد تا آن‌جا كه مي‌توانيم خود را شبيه هم كنيم!‌ اگر به كسي نمي‌گوييد به شما مي‌گويم كه بعضي روزها با هم تمرين مي‌كرديم تا عين هم بخنديم، با هم فكر مي‌كرديم تا يك تكه كلام واحد داشته باشيم، با هم نقشه مي‌كشيديم كه از كدام فيلم خوش‌مان بيايد و از كدام درس متنفر شويم،‌ با هم قرار مي‌گذاشتيم تا همزمان مريض شويم، همزمان هوس استخر كنيم، همزمان هواي تفريح به سرمان بزند و همزمان ناپديد شويم و گوشي‌هاي‌مان را جواب ندهيم تا ريز و درشت در فكرشان مرور كنند كه «اين دو تا هرجا هستن با همند»

خلاصه اين‌كه من و جواد به امضاي تمام كساني كه ما را مي‌شناختند شديم كپي برابر اصل، شديم يك روح و در دو بدن، شديم يك جفت برادر دوقلو. اما امان از اين غول بي شاخ و دم، امان از اين كنكور، حادثه‌اي كه پيوندهاي كووالانسي را از هم جدا و آهن‌هاي به هم جوش خورده را اكسيد و مجزا مي‌كند. بر اعداد واحد با تقسيم غلبه ميابد و موقوف المعاني‌ها را نه با يكديگر كه بيت بيت معني مي‌كند، اتفاقي دوست نداشتني كه با اندكي تغيير در انتهاي داستان‌ها طعم شيرين با هم بودن را با تلخي به اميد ديدار جا به جا مي‌نمايد!

الغرض اين‌كه اين غول بي شاخ و دم، اين كافر مطلق، اين كنكور شير افكن، اين گرگ بالفطره من و برادر غير خوني‌ام را از هم دور كرد و يكي از ما را عازم شرق كرد و ديگري را راهي شمال!

داستان تازه از آنجايي شروع مي‌شود كه قرار شد در تابستان بعد از ترم چهارم، يعني چيزي حدود دوسال فاصله، ارتباط‌هاي پيامي و كلامي و بدون تصويرمان تبديل شود به يك ارتباط مفصل و تمام قد تصويري، شكي نبود كه بعد از اين دوباره به هم رسيدن، بايد مدت‌ها به دور از هر فرد ثالثي با هم حرف مي‌زديم، با هم مي‌گشتيم، با هم بازي و‌ جبران مافات مي‌كرديم!

 ‌وقتي نزديك پارك محل قرارمان شدم احساس كردم پاركبان محترم يك آينه قدي درست در جايي كه ما قرار داشتيم گذاشته، آينه‌اي كه بد جور دلتنگش شده بودم كه بدجور دلتنگم شده بود! عجيب بود من و برادرم با وجود گسل عميقي كه بين‌مان افتاده بود هنوز سر تا پا عين هم بوديم! هنوز واو به واو و نقطه به نقطه رونوشت همديگر بوديم. درنگ نكرديم، وقت خاطره سازي بود، وقت جمع كردن توشه براي دوسال جدايي پيش رو، يادش بخير چقدر خوش گذشت، چقدر هواي گرم براي‌مان معتدل و دلچسب شده بود، از ماجراهاي دلچسب آن روزها كه بگذريم چقدر اين هوا عوض كردن زندگيم را عوض كرد يا بهتر بگويم چقدر نظرم را راجع به خودم تغيير داد!

آخر مي‌دانيد وقتي با يك فاصله دوساله، با يك پختگيه نسبتا بيشتر خوب در آينه پيش رويم نگاه كردم، ديدم چه عادت‌هاي زشتي دارم، چقدر نازيباست اين‌كه در جمع قهقهه مي‌زنم، چقدر بي‌انصافي است وقتي در جواب ذوق سرشار يك نفر حتي لبخند هم نمي‌زنم، چقدرناشكري است كه نماز خواندنم سريع‌ترين كار روزانه‌ام شده، چقدر بي‌ادبانه است كه ميانه حرف كسي را قطع مي‌كنم،‌ چقدر بي‌انصافي است كه سرگرمي‌ام نقطه ضعف طرف مقابلم است، چقدر بي‌حواس شده‌ام....

چشمم را كه از مدرك فارغ التحصيلي‌ام بر مي‌دارم، دوباره سوال دوساله‌ام را تكرار مي‌كنم و با خودم مي‌گويم خدايا يعني جواد هم خودش را در من ديده؟ يعني باز هم خودم را در او مي‌بينم؟ يعني همچنان برادراني دوقلو هستيم؟ كپي برابر اصل؟ يك روح در دو بدن؟

جواد، برادر آينه‌اي من،‌ چقدر دوستت دارم، ‌چقدر دلتنگت شدم، چقدر دلم آينه مي‌خواهد....

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
رویا خانوم
رویا خانوم
٩٤/٠٣/١٩
١
٠
عاخی عاخی عاخیییییی. چقدر داشتن این دوستا لذت بخشه. خوش به حالتون. قدر تک تک لحظه هاتون بدونین :)
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٤/٠٣/١٩
٠
٠
بععله اين جنس از رفقا رو بايد حسابي قدر دونست. مرسي :) :))
p_golpari
p_golpari
٩٤/٠٣/١٩
١
٠
خوش به حال شما و آقا جواد :) هم چین ادم هایی تو زندگی کم هستن ^_^..متنون خیلی به دلم نشست موفق باشید
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٤/٠٣/١٩
٠
٠
كميتشون كمه ولي كيفيتشون عاليه عالي :) سلامت باشيد :))
میرزا
میرزا
٩٤/٠٣/١٩
١
٠
سلام سیدجان؛ بدون تعارف از خوندن متن زیبات لذت بردم. یکی، دو مورد مشکل نگارشی دیدم اون بالا، اما خب زیبایی متن، روی اون رو پوشوند. اما دو نکته را دلم نمیاد نگم، یکی اینکه: "يك پختگيه نسبتا"، " یک پختگیِ..."، چون "ه" گاها به جای "است" در کلام عامیانه به کار میره و نکتۀ دوم اینکه:" چقدر اين هوا عوض كردن زندگيم را عوض كرد" یک مقدار در خود پاراگراف مخصوصش سنگینی ایجاد می کرد و از نظر من هم یه جورایی مثبت در منفیه! کما اینکه جملۀ مکمل بعدش خیلی بهتر بود. از نظر محتوا هم که حرفی برای گفتن باقی نگذاشت و از لحاظ به کارگیری کلمات زیبا هم، به اندازه کلمات شیرین داشت. ممنون که حس خوبی رو با این نوشته منتقل کردی.
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٤/٠٣/١٩
٠
٠
سلام. سه بار از شما ممنونم جناب ميرزا، يه بار به خاطر اينكه اين نوشته رو خونديد، يه بار به خاطر اينكه نظر گذاشتيد و يه بار به خاطر اينكه نقد كرديد :) ممنون ممنون ممنون :))
میرزا
میرزا
٩٤/٠٣/١٩
١
٠
خواهش می کنم، نفرمایید سیدجان.
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/٠٣/١٩
١
٠
زیبا بود..... ایشالا تمام برادرا از کنار هم بودن لذت ببرن و خوشحال باشن
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٤/٠٣/١٩
٠
٠
تشكر :) ... ايشالا :))
Cold
Cold
٩٤/٠٣/١٩
١
٠
مصطفی خیلی بهم چسبید :)....ایشالا همیشه مثل آینه رو به روت باشه ،حتی صاف تر از آینه :)
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٤/٠٣/١٩
٠
٠
مرسي محمد حسين :)) مرسي :)
j_seyedi
j_seyedi
٩٤/٠٣/١٩
١
٠
چقد قشنگه نوشته بودی...خیلی خوب بود.....منم یه رفیق دارم..مث دوتا روح در دوتا بدن....خخخخ
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٤/٠٣/١٩
٠
٠
مرسي :)‌ خوش بگذره بهتون خخخخخ
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٤/٠٣/١٩
١
٠
:) ! مرسی مصطفی جان ، انشاا... تا آخر عمر به پای هم رفیق باشید
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٤/٠٣/٢٠
٠
٠
ما بيشتر مرسي مهندس :))
fatemeh_sh73
fatemeh_sh73
٩٤/٠٣/١٩
١
٠
این جور موقع ها ... وقتی که چند سال یا یه مدت دو نفر از هم دورن .. فاصله ی بینشون زیاد میشه.. یعنی من وقتی از یه نفر دور میشم ، برخوردم .. حرف زدنم واقعا باهاش عوض میشه و وقتی ملاقاتم تموم شد کلی ناراحت میشم که دیگه نمیتونم مثل گذشته باشم.. خوبه که شما این حسسسو نداشتین :)
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٤/٠٣/٢٠
٠
٠
در اكثر مواقع دارم اين حس و اما خوب استثناهايي هم هست :)) مرسي:)
ahoo_khademi
ahoo_khademi
٩٤/٠٣/٢٠
١
٠
خیلی عالی نوشته بودین...لذت بردم از خوندنش...امیدوارم همچنان دوستیتون ادامه داشته باشه و حتی بیشتر از قبل...ممنون بسیار عالی بود امیدوارم همچنان کارای زیبا و عالیتونو ببینم چون واقعا بم حس خیلی خوبی میدن نوشته هاتون اینو بدون تعارف گفتم...موفق باشین
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٤/٠٣/٢٠
٠
٠
خیلی ممنونم از لطفتون :)) سلامت باشید :)
2nyadideh
2nyadideh
٩٤/٠٣/٢٠
١
٠
آخی :) منم دلم میخواست یه خواهر اینجوری داشته باشم .... قلمتون شیک....اوقاتتون خوش (^_^)
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٤/٠٣/٢٠
٠
٠
امیدوارم یه دونه خوبش نصیبتون بشه :)) مرسی :)
2nyadideh
2nyadideh
٩٤/٠٣/٢٠
١
٠
دیگه کی؟! پیر شدیم رفت ...از ما گذشت ان شالله نصیب جووون ترا بشه :))
admincheh
admincheh
٩٤/٠٣/٢٠
١
٠
چه قدر داشتن دوستان این شکلی به آدم احساس آرامش و امنیت می ده :) برای هم همیشه آینه باشید ان شا الله:)
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٤/٠٣/٢٠
٠
٠
بعله واقعا آرامش بخشه :) مرسی :))
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠٣/٢٠
١
٠
متن زلالی بود... به دلم نشست... تن تون سلامت :-)
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٤/٠٣/٢٠
٠
٠
ممنون جناب شمشیری :)) امیدوارم دوباره پر رنگ ببینمتون :)
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
پاییز را مرگ می دانم

پاییز لعنتی

٩٥/٠٩/٠٦
قرار نیست بیایی!

بامداد پنجم آذر هزار و سیصد و نود و قلب

٩٥/٠٩/٠٦
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اراده

می خواستم خلبان شوم

٩٥/٠٩/٠٦
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
هنوز درد می کند

چوب استاد

٩٥/٠٩/٠٦
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨