آفتابه آب‌کن‌ها!

آفتابه آب‌کن‌ها!

نویسنده : بهمن بهمنی

نزدیک خرداد، آب جواب می‌کرد و از جمله پست‌های موقتی که اضافه می‌شد همین مسئول آفتابه‌ها بود و آفتابه آب کن‌ها! مسئول آفتابه‌ها معمولا یکی از تنبل‌ترین شاگردهای کلاس انتخاب می‌شد و کارش این بود که اول نگذارد کسی از دستشویی معلم‌ها استفاده کند و دیگر اسم بچه‌هایی که می‌رفتند دستشویی و خراب کاری می‌کردند را یادداشت می‌کرد! بعضی وقت‌ها هم که آنقدر جلوی دستشویی شلوغ می‌شد، مدیر مدرسه هم به کمک مسئول آفتابه‌ها می‌آمد و گوش آن‌هایی که می‌رفتند «دست به آب» و قبل از ریختن یک آفتابه آب شلوارشان را بالا می‌کشیدند، می‌بپیچاند!

وجدانا کار سنگینی بود! مثلا تصور کنید یک روز مسئول آفتابه‌ها نبود، آنقدر در کاسه توالت کثافت جمع می‌شد که بچه‌های سوسول مدرسه وقتی وارد می‌شدند و صحنه را می‌دیدند به سرعت هرچه در روده کوچک و بزرگشان بود رفلکس می‌کردند. مورد هم داشتیم که عده‌ای تا زنگ آخر مثانه‌شان مثل بادکنک باد می‌کرد ولی حاضر به رفتن «دست به آب» نبودند  !

آفتابه آب کن‌ها شامل قشر زیادی از جمعیت دانش آموز  می‌شد و البته در دوران تحصیل من، فقط یک معلم فاز آفتابه آب کن‌ها را داشت و با یک حرکت استراتژیک دانش آموزی فداکار، پیشه آفتابه آب کنی از مدرسه ور افتاد! روایت به قرار زیر است :

نه سال را تازه پر کرده بودیم و کلاس هم تا بند نافش پر از دانش آموز بیش‌فعال بود! معلم که جنسیتش هم مخالف ما بود وارد کلاس شد، هنوز روی صندلی خود ننشسته بود که سوال کرد: «کی میره آفتابه رو آب کنه بزاره تو دستشویی؟» همه دست‌ها بالارفت و با توجه به این‌که آن زمان برای خود افتخاری بود و ما هم در کسب نمره با چند نفری رقابت داشتیم دست‌مان را بالا کردیم و این وسط قرعه به نام بهرام افتاد !

بهرام می‌گوید: خلاصه ما رفتیم آفتابه را از داخل «دست به آب» برداشتیم و به سمت تانکر قدم زنان حرکت کردیم! این وسط آقای فلانی در مسیر  گفت: «بهرام جون کجا می روی؟» منم گفتم می‌روم برای فلانی آفتابه آب کنم! که با حرکت دست به ما اشاره کرد که از این تانکر آفتابه‌ات را  آب کن راهت نزدیک‌تر می‌شود! خلاصه بعد از پر کردن آفتابه آن را در محل خود درون دستشویی معلم‌ها قرار می‌دهد و خوشحال از انجام این وظیفه مهم به کلاس می‌آید .

حالا روایت من: بهرام  که وارد کلاس شد، معلم لبخند رضایتی زد و به سرعت خود را به دستشویی رساند، هنوز چند دقیقه‌ای بیشتر نگذشته بود، که  معلم  وارد کلاس شد، واقعاً انگاری که سوخته باشد صورتش گر گرفته بود، بهرام، فلان ..... فلان ... شده ... براب چی نفت توی آفتابه کردی؟!

بهرام: آقای فلانی گفت :| !

ما : :) هههههههههههههههههههه هههههههههههههههههههههه!

و بعد از پیچیدن این قضیه مدیر که تازه پی به راز سمت «آفتابه آب کنی» برده بود در یک حرکت انتحاری ریشه این پیشه را خشکاند و با اضافه کردن یک تانکر 2000 لیتری دیگر  مسئول «دست به آب‌ها» هم بیکار شد ! 

پ.ن :

1. بهرام اسم مستعار است .

2. این روایت در کشور شکر آباد رخ داد و شاید واقعی نباشد پس دنبال شخصیت خاصی نباشید !

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
سیده نعیمه زینبی
سیده نعیمه زینبی
٩٤/٠٣/٢٤
٠
٠
خخخخخ :) واقعا همجین سمتی بوده ایا؟:) لابد تو 60 کیلومتر اتفاق افتاده خخخ
رفیعه
رفیعه
٩٤/٠٣/٢٤
٠
٠
خخخخخخ چ ابتکار عمل داشده بهرام!البته اینو تو وبلاگتون خونده بودمممم!
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٤/٠٣/٢٤
٠
٠
مرسی آقای فروزان :) ! قسمت بادکنکش رو ترکوندین ! فقط اون خط آخرش * براب ( برای ) چی نفت توی آفتابه کردی؟!همینم اصلاح کنید !
راتا
راتا
٩٤/٠٣/٢٤
١
٠
عکسه هم بسی عجیب بود؟!؟
نیما خان حقیقی
نیما خان حقیقی
٩٤/٠٣/٢٥
٠
٠
چرا تو عکس کنار دو تا آفتابه یه شلنگ هم هست؟ یه سوال این که میگن (دختر آفتاب و مهتاب ندیده) منظورشون همین آفتابه(البته آفتابه خواهران)؟ :)))
راتا
راتا
٩٤/٠٣/٢٦
٠
٠
ازشمااین طرزصحبت بعیدبودجناب نیماخان حقیقی!
نیما خان حقیقی
نیما خان حقیقی
٩٤/٠٣/٢٦
٠
٠
عذر میخوام. مثل اینکه منظورمو بد رسوندم.منظورم این بود اصلا مگه از این آفتابه ها کسی استفاده میکنه که مردونه و زنونه کردن؟دخترای امروزی مگه از اینا دیدن؟
راتا
راتا
٩٤/٠٣/٢٦
٠
٠
خواهش.....این شخصیت خوب برازندتونه پس احتیاط کنیدوهمیشه نگهش دارید:)
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/٠٣/٢٥
٠
٠
خوب بود مهندس.......... :))).......
ahoo_khademi
ahoo_khademi
٩٤/٠٣/٢٥
٠
٠
خیلی باحال و قشنگ بود....تا حالا فقط با این شغل آشنا نشده بودم که به لطف شما شدم....ممنون موفق باشین و قلمتون پایدار
2nyadideh
2nyadideh
٩٤/٠٣/٢٥
٠
٠
البته که واقعی نیست....دیگه مورد استفاده اسم مستعارو میدونیم کجاها هستش ;) طنزینه خوبی بود و لی من میشناسم جاهایی رو که هنوزم دارن همچین رسومی رو... این یه مقدار درد داره که تو این قرن داریم جاهایی که به راحتی به آب دسترسی ندارن :(( به هرجهت مرسی از شما...قلمتون مستدآم (^_^)
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٤/٠٣/٢٥
٠
٠
خخخخخخخخ خدارو شکر مدرسه مون این یه مورد رو نداشت :)) مرسی :)
Cold
Cold
٩٤/٠٣/٢٥
٠
٠
:)))) آخ آخ آخ....
پربازدیدتریـــن ها
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

همواره شک مهمان من است

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

نمی دانستم!

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تو ابراهیم نبودی

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

گوجه سبز

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تردید، تصمیم و تغییر

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

یاکریم

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

هنوز عاشقم بود؟!

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

فقط به خاطر مانی

٩٦/٠١/٠٣
کار بزرگ پرسپولیس

نگاهی متفاوت به لیگ برتر ۹۵_۹۶

٩٥/١٢/٢٨
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

چهل سالگی

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

یک جهان مقابل من

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تن‌های سرد

٩٦/٠١/٠٥
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

حجم نبودنت

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

دخترکی با چشمان آبی رنگ

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

بهلول

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

شاه بی سپاه

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

انقلاب شکستن ظرف است

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

آیه های زمینی در تردیدهای ناگریز

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

زنگ

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

ساعت بیست و پنج شب و روز سی و دوم ماه

٩٦/٠١/٠٥
تبلیغات
تبلیغات