رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند

رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند

نویسنده : sajede_gh

خسته بودم، دوست داشتم همش غر بزنم. نمی‌دانستم از چی ناراحتم اما دلم می‌خواست بیایم و بنویسم «خسته‌ام کاش کسی حال مرا می‌فهمید». دلم می‌خواست بنویسم «می‌ایستم به درد خودم تکیه می‌کنم» یا مثلا بنویسم «غم‌های ما اندازه صحرا بزرگ است... ما را نمی‌فهمند آدم‌های کوچک». اما هر چقدر فکر می‌کردم نمی‌دانستم چرا حالم خوب نمی‌شود. دلیل زیاد بود. از کار زیاد خسته بودم، از بی‌پولی، از دانشگاه و استاد و پایان نامه، از کارهای نیمه تمام که همیشه همراهم بودن و هستند، اما هیچ‌کدام نباید این‌گونه حال مرا بد می‌کرد. هی گذشت. هی غر زدم، هی ناله کردم، هی فکر کردم هیچکس به اندازه من غصه ندارد. حتی خواستم توی دفترم بنویسم  «حال مرا چیزی ازین بدتر نمی‌کند». اما وقتی چشمم به این جمله محمود دولت آبادی افتاد، لبخند زدم و تکرار کردم:

«روزگار همیشه بر یک قرار نمی‌ماند.

روز و شب دارد. روشنی دارد، تاریکی دارد. کم دارد، بیش دارد.

دیگر چیزی از زمستان باقی نمانده، تمام می‌شود، بهار می‌آید...»

این جمله مثل خونی در رگ‌هایم می‌دود، بی آن‌که بدانم چرا؟ هر بار که می‌خوانمش حس می‌کنم آنقدر انرژی دارم که می‌توانم تا آخر دنیا بدوم. انگار هیچ چیزی نیست که غصه دارم کند.

حالا هر وقت آن حس‌های ناخوشایند سراغم می‌آیند هی با خودم تکرار می‌کنم: «بهار می آید... بهار می‌آید» و با گفتنش جان می‌گیرم، حتی اگر آن بهار هیچ وقت نیاید...

==============

+ عبارات داخل گیومه به ترتیب از:

علی صفری

پرتو پاژنگ

سعید بیابانکی

رویا باقری

جای خالی سلوچ/  محمود دولت آبادی

++ عنوان پست از حافظِ جان

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
Cold
Cold
٩٤/٠٣/١٩
٠
٠
رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند...چنان نماند و چنین نیز هم نخواهد ماند :)....خیلی خوب بود...امیدواری داشت :)
sajede_gh
sajede_gh
٩٤/٠٣/٣٠
٠
٠
دقیقا!!! امید تنها چیزیه که آدم رو زنده نگه میداره.
sajede_gh
sajede_gh
٩٤/٠٣/٣٠
٠
٠
ممنون که وقت گذاشتین و خوندین.
ahoo_khademi
ahoo_khademi
٩٤/٠٣/٢٠
٠
٠
خیلی خوب بود...حس خوبی رو بم منتقل کرد...ممنون امیدوارم قلمت همچنان پایدار و موفق باشی
sajede_gh
sajede_gh
٩٤/٠٣/٣٠
٠
٠
ممنون از لطفت دوست عزیز.خوشحالم که متن تونسته حس خوبی رو بهت منتقل کرده.ممنون که خوندی.
2nyadideh
2nyadideh
٩٤/٠٣/٢٠
٠
٠
بهار همیشه میاد...مثل خورشید که هرروز طلوع میکنه :) مرسی از شما...قلمتون شیــــــــــک...اوقاتتون خوش (^_^)
sajede_gh
sajede_gh
٩٤/٠٣/٣٠
٠
٠
مرسی دوست خوبم. جمله خیلی خوبی نوشتین.
پربازدیدتریـــن ها
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

همواره شک مهمان من است

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تو ابراهیم نبودی

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

نمی دانستم!

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تن‌های سرد

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

یاکریم

٩٦/٠١/٠٤
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تردید، تصمیم و تغییر

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

گوجه سبز

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

غریبه ها

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

هنوز عاشقم بود؟!

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خرده‌شیشه‌های تردید

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

فقط به خاطر مانی

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

چهل سالگی

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

یک جهان مقابل من

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

دخترکی با چشمان آبی رنگ

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

حجم نبودنت

٩٦/٠١/٠٢
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

بهلول

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

انقلاب شکستن ظرف است

٩٦/٠١/٠٤
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

شاه بی سپاه

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

ساعت بیست و پنج شب و روز سی و دوم ماه

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

آیه های زمینی در تردیدهای ناگریز

٩٦/٠١/٠٣
تبلیغات
تبلیغات