جشن بود، شربت هم بود

جشن بود، شربت هم بود

نویسنده : E_KHOSRAVANI

جشن بود. مردم شربت می‌نوشیدند. یکی از همراهانم پوست شربتش را پرت کرد وسط آسفالت. سی‌دی گیر کرده بود توی ضبط. شالم داشت از روی سرم سُر می‌خورد. شیشه را تا ته دادم بالا. می‌خواستم درِ گوش‌هایم را بگیرم. موتوری با سرعت ویراژ می‌رفت. دو تا ماشین‌ با هم کل‌کل‌شان بالا گرفته بود. فکر کردم همگی وسط یک فیلم گیر کرده‌ایم، نقشم را یادم رفته بود. ماشین‌ها وسط فیلم مانده بودند. ماشین اولی دنده عقب گرفت. می‌خواست فرار کند به یک خانه‌ی ویلایی بزرگ با درهای سفید و حیاطی پوشیده از برگ که انتهای یک کوچه باریک با درخت‌های بیدمجبون قرار داشت و در را سریع ببندد و سوئیچ را پرت کند روی میز. اما ماشین دومی نگذاشت فرار کند، راه را بست. خط ترمزشان روی آسفالت گیر کرده بود. همه‌شان داشتند دست و پا می‌زدند.

می‌خواستم از توی جمعیت داد بزنم بگویم، پیاده شو و چاقویت را بزن. ماشین‌ها رفته بودند. معمولی رفته بودند. با دوتا دانه فحش. شالم را جلو کشیده بودم. از در و دیوار رنگ و لعاب و شیرینی می‌ریخت. مردم خوشحال بودند. منتظر هم بودند. جوانی پنج‌تا کلوچه بهمان تعارف کرد. کلوچه دوست نداشتم، آن شب. سروصدا هم. می‌خواستم کسی را پیدا کنم و بگویم برو توی خانه و توی راه پله‌ قدیمی سه بار بگو پِلی. تا شاید فیلم کار کند. تا شاید قصه جور دیگری شروع شود. تا شاید نقش‌هایمان را با پوست آجیل قاطی و تف نکنیم کنار عابرهایی که دنبال نقش‌شان به جاده زده بودند.

باید کارگردان را پیدا می‌کردم، باید بهش می‌گفتم کلوچه دستش است بگذارد زمین، بیاید سرصحنه. بیاید نگاه کند و همه را پرت کند بیرون. می‌خواستم به کارگردان بگویم، فیلم را بسوزاند. باید با هم صحبت می‌کردیم.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
علیرضا
علیرضا
٩٤/٠٣/١٤
١
٠
جالب همه اتفاقات رو به تصویر کشیده بودید، من به شخصه شبهای عید و اینجور وقتها از این نوع صحنه ها زیاد دیدم و به خاطر همینم هر بخش رو که میخوندم تصویرش میمد تو ذهنم. البته به نظر من دشواری از خود بازیگراست! وقتی یاد ندارند نقششون رو درست بازی کنند همین میشه دیگه...| ولی انصافا این نوشته رو با یک بار خوندن نمیشه درک کرد :دی
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠٣/١٤
٠
٠
من با یکبار خوندن درک کردم :دی
مهسـآ
مهسـآ
٩٤/٠٣/١٤
٠
٠
موافقم:/
E_KHOSRAVANI
E_KHOSRAVANI
٩٤/٠٣/١٤
٠
٠
سلام ممنون آقای خرسندی. خب همشون فراموشی گرفتن باید یه فکری برا نقاشاشون کرد...این درک نکردن نوشته هام :/ دیگه عادی شده، علاجیم نداره :دی
E_KHOSRAVANI
E_KHOSRAVANI
٩٤/٠٣/١٤
٠
٠
چه خوب فوفی :)))
مهسـآ
مهسـآ
٩٤/٠٣/١٤
٠
٠
زیبا بود:)خیلی درک نکردم ولی با کاراکتر اصلی همزاد پنداری کردم...
E_KHOSRAVANI
E_KHOSRAVANI
٩٤/٠٣/١٤
٠
٠
سلام ممنون مهسا جان . شاد باشی :)). فک کنم باید برای قسمت دوم نظرت یک فکری بکنم...
Mahboubeh-A
Mahboubeh-A
٩٤/٠٣/١٤
٠
٠
چه صحنه های واقعااااا ملموسی :)) همون ویژگی نوشته های قبلیت تو این متنتم به چشم میخورد؛ شلوغ پلوغ بودن و در عین حال یه ریتم مشخص داشتن. ولی به نظرم جالب تر بود، به خاطر اینکه خودت یه جوری بردیش تو فاز فیلمو کارگردان و این حرفا و شاید یه جور شگرد منحصر به فردی بود که نوشتتو موجه تر میکردش. :))
E_KHOSRAVANI
E_KHOSRAVANI
٩٤/٠٣/١٤
٠
٠
سلام محبوبه جان :)) چه خوب که برای شما ملموس تر بود. ممنون که وقت میذاری همیشه. این شلوغ پلوغیا یه جورایی جزئی از من شدن... شاد باشی :))
میرزا
میرزا
٩٤/٠٣/١٤
١
٠
سلام؛ یادداشت شما خانم خسروانی بزرگوار، بسان بقیۀ نوشته های شما خواندنی بود و خلاقانه، فقط چند نکته داشت که شاید برگرده به لهجه های محلی، خیلی خوب و عالی می نویسید و من نیز مطمئنا همیشه خوانندۀ شما.
E_KHOSRAVANI
E_KHOSRAVANI
٩٤/٠٣/١٤
٠
٠
سلام ممنونم چناب میرزا :) باعث خوشحالیمه که نوشته هامو بخونید و همچنین اگه نکته یا نقصی به نظرتون اومد پذیراییم :)) . نکته ها رو متوجه نشدم. حتما لهجه هم تاثیرگذار هست تو نوشته ها :)) شاد باشید.
میرزا
میرزا
٩٤/٠٣/١٤
٠
٠
خواهش می کنم بانو، منظورم کلماتی مثل "پوست شربت" یا "ویراژ می رفت" بود.
E_KHOSRAVANI
E_KHOSRAVANI
٩٤/٠٣/١٤
٠
٠
بله حدس می‌زدم :) پوست شربت رو تعمدا انتخاب کردم، دلیل خاصی هم نداشت، خوشم اومد به جای لیوان بگم پوست شربت (البته شاید صحیح نباشه)... ویراژ می‌رفت رو زیاد شنیدم فک نمی کنم برای لهجه ی خاصی باشه. ممنونم :))
میرزا
میرزا
٩٤/٠٣/١٤
١
٠
خواهش می کنم، خب اگر تعمدی بوده که چه اشکال؟ براتون آرزوی آتیه ای درخشان دارم :)
E_KHOSRAVANI
E_KHOSRAVANI
٩٤/٠٣/١٤
٠
٠
بله حدس می‌زدم :) پوست شربت رو تعمدا انتخاب کردم، دلیل خاصی هم نداشت، جوشم اومد به جای لیوان بگم پوست شربت (البته شاید صحیح نباشه)... ویراژ می‌رفت رو زیاد شنیدم فک نمی کنم برای لهجه ی خاصی باشه. ممنونم :))
E_KHOSRAVANI
E_KHOSRAVANI
٩٤/٠٣/١٤
٠
٠
*خوشم
admincheh
admincheh
٩٤/٠٣/١٤
٠
٠
مثل تونیک های سبز فضای راز آلود و شلوغی رو به تصویر کشیدی در کنار هم . اما خب این که تا آخر کشش خوندن داره خیلی خوبه . و این که چرا دست کارگردان کلوچه بود ؟=)
E_KHOSRAVANI
E_KHOSRAVANI
٩٤/٠٣/١٤
٠
٠
چون کلوچه خوردن بهترین راه برای رهایی از دست آدمای خنگیه که هرروز نقششونو فراموش می کنن از نظر من... مرسی پاییز :))
Nasrin-A
Nasrin-A
٩٤/٠٣/١٥
٠
٠
خوبه که هر کس توی این سایت یه سبک نوشتار ی مستقل برای خودش داشته باشه این استقلال نوشته های تو رو دوست دارم الهه جان موفق باشی عزیزم:)
E_KHOSRAVANI
E_KHOSRAVANI
٩٤/٠٣/١٥
٠
٠
ممنونم نسرین عزیز که میخونی :)) شاد و موفق باشی.
ahoo_khademi
ahoo_khademi
٩٤/٠٣/١٥
٠
٠
خیلی عالی بود...برعکس اون دفه که زیاد متوجه نوشتت نشدم این دفه بار اول متوجه شدم...ممنون امیدوارم همچنان قلمت پایدار باشه و موفق باشی...منتظر کارای زیبای دیگه ات هم هستم
E_KHOSRAVANI
E_KHOSRAVANI
٩٤/٠٣/١٥
٠
٠
سلام :) ممنونم بازم خوشحالم که متوجه این یکی شدی :دی مرسی. شاد باشی همیشه :))
faranak_b
faranak_b
٩٤/٠٣/١٥
٠
٠
قاطی کردن همه چیز با هم! خیلی خلاقانه و جالب بود :)) البته منم قبول دارم که هممون داریم نقش بازی می کنیم ;) کارگردانو پیدا کردین بگین منم کارش دارم! ممنون.
E_KHOSRAVANI
E_KHOSRAVANI
٩٤/٠٣/١٥
٠
٠
ممنون فرانک عزیز :)) شاد باشی.
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٤/٠٣/١٥
٠
٠
یک فضای انتزاعی خیلی خوب. ممنون الهه جان :)
E_KHOSRAVANI
E_KHOSRAVANI
٩٤/٠٣/١٦
٠
٠
ممنون هدی جان :))
راتا
راتا
٩٤/٠٣/١٦
٠
٠
قشنگ بودوقابل حس:-)
E_KHOSRAVANI
E_KHOSRAVANI
٩٤/٠٣/١٦
٠
٠
ممنون :) شاد باشید.
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/٠٣/١٦
٠
٠
چه تصویر سازی شلوغ و زیبایی. موفق باشین خانوم خسروانی
E_KHOSRAVANI
E_KHOSRAVANI
٩٤/٠٣/١٦
٠
٠
ممنون :)) شاد باشین
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤