پشت پنجره / داستان کوتاه

پشت پنجره / داستان کوتاه

نویسنده : Zahra_Yaqoobi

پشت پنجره ايستاد، در امتداد نور مهتاب. باز هم پاييز. باز هم سرماي رخوت انگيز. صورتش را به شيشه‌ي پنجره‌ي چسباند. سرماي آن‌طرف شيشه را با گونه اش احساس كرد. كمي سرحال آمد.

دوباره نشست پاي چرخ سياه خياطي‌اش و شروع كرد به نواختن موسيقي تكراري هميشه. عروسك‌هاي پارچه اي‌اش -از روزي كه شروع به دوختن‌شان مي‌كرد، تا روزي كه تحويل‌شان مي‌داد- شده بودند همدم تنهايي‌اش. و پدر... كه گوشه‌ي اتاق - بي آن‌كه سخن بگويد – تنها سرپناه فصل‌هاي سرد زندگي‌اش بود.

خيلي وقت‌ها با خودش فكر كرده بود به خوشبختي و خودش را آرام كرده بود با اين حرف‌ها: مگر نه اين‌كه بچه كه بودم تنها آرزويم داشتن فقط يك عروسك بود؟! و حالا مي‌توانم چندين عروسك براي خودم بدوزم.

عروسكي را برداشت و به آغوش فشرد. 

- كاشكي من هم مي‌توانستم براي خودم يك خانواده داشته باشم و دختركي كوچك، كه يكي از اين‌ها را به او هديه كنم.

به ديوار رو به رويش خيره شد؛ چقدر دنياي سياهي را مي‌توان بر روي ديوار سپيد گچي تصور كرد... چقدر...

و به چشمان سرد پدر كه به سقف اتاق خيره مانده بود نگاه كرد. كاشكي فقط يك بار ديگر هم كه شده سرت را به سمت من مي‌چرخاندي... كاش...

تمام اي كاش‌ها، شبيه بغض توي گلويش جمع شد. به داستان دخترك كبريت فروش فكر كرد. - اندوهي كه با سرماي هوا به سراغش مي‌آمد، انديشيدن به روزگار دختركي بود، كه او را از خود بيچاره‌تر ديده بود.-

پشت پنجره‌ي اتاق چنباته زد. به آسمان نگاه كرد، پلك‌هايش را بست. آسمان و ستاره و ماه را توي چشم‌هايش حبس كرد؛ در گوشه چشمش ستاره‌اي درخشيد و بر زمين افتاد.

داستان را مرور كرد... مادر بزرگ مي‌گفت: هر وقت يك ستاره بر زمين بيفتد، حتما يك نفر مي‌ميرد.

(زهرا یعقوبی)    

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
princess Puffer
princess Puffer
٩٤/٠٣/١٧
٢
٠
چه خوب و متفاوت به عادت به دیوار روبرو نگاه کردن نگاه کردید: چقدر دنیای سیاهی را میتوان بر دیوار سپید گچی تصور کرد! داستانتونو دوست داشتم، موفق باشید :-)
Z_Yaqoobi
Z_Yaqoobi
٩٤/٠٣/١٩
١
٠
سپاسگزارم...
میرزا
میرزا
٩٤/٠٣/١٧
٤
٠
سلام؛ اولین مطلب مبارکتون باشه خانم یعقوبی؛ خوش آمدی از جانب من پذیرا باشید. انشالا از مطلب های بعدی در خدمتتان هستم، منتظر بعدی ها... :)
Z_Yaqoobi
Z_Yaqoobi
٩٤/٠٣/١٩
١
٠
انشاءالله... منم منتظر نظرتون برای مطالب بعدی هستم.
غ-مریم
غ-مریم
٩٤/٠٣/١٧
١
٠
آخي چقدر گناه ميداد:) مرسي
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٤/٠٣/١٧
٢
٠
اين داستانتون زيبا بود! اميدوارم داستانهاي بعديتون شيرين هم باشه :) :))
Z_Yaqoobi
Z_Yaqoobi
٩٤/٠٣/١٩
١
٠
من هم امیدوارم :))
راتا
راتا
٩٤/٠٣/١٧
١
٠
ممنون دوستم....تبریک بابت ورودتون.....قشنگ بود....
Z_Yaqoobi
Z_Yaqoobi
٩٤/٠٣/١٩
٠
٠
مرسی از لطفتون...
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/٠٣/١٧
٢
٠
ورودتون رو تبریک میگم.... داستان قشنگی بود......موفق و شاد باشین..... :)
Z_Yaqoobi
Z_Yaqoobi
٩٤/٠٣/١٩
١
٠
ممنونم...
naser_j
naser_j
٩٤/٠٣/١٧
٢
٠
زدیم زنگ رو به افتخار ورود تون داستان تلخی بود که به زیبایی نوشته بودینش
Z_Yaqoobi
Z_Yaqoobi
٩٤/٠٣/٢٠
١
٠
ممنونم، بزرگوارید...
S_SadeghAmiri
S_SadeghAmiri
٩٤/٠٣/١٧
١
٠
خیلی خوب. تقریباً بی نقص :)
Z_Yaqoobi
Z_Yaqoobi
٩٤/٠٣/٢٠
٠
٠
نظر لطفتونه... متشکرم.
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٤/٠٣/١٧
٢
٠
خیلی خوب بود. ورودتون رو تبریک میگم :) موفق باشید :)
Z_Yaqoobi
Z_Yaqoobi
٩٤/٠٣/٢٠
١
٠
متشکرم از لطفتون...
ahoo_khademi
ahoo_khademi
٩٤/٠٣/١٨
١
٠
خیلی خوب و زیبا بود...ممنون ورودتون هم تبریک میگم...امیدوارم این داستان آغازی برای کارای زیبای دیگه تون هم باشه...موفق باشین
Z_Yaqoobi
Z_Yaqoobi
٩٤/٠٣/٢٠
٠
٠
انشاءالله...
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤