تلویزیونی که له و په شد!

تلویزیونی که له و په شد!

نویسنده : ahoo_khademi

این یک اتفاق کاملا واقعی است که یکی از دوستانم تعریف می‌کرد؛

من و پارسا توی خانه بودیم. بعد از ظهر من می‌خواستم فیلم نگاه کنم و پارسا می‌خواست فوتبال نگاه کند. مثل همیشه و طبق معمول شروع کردیم به بحث کردن و صدای‌مان رفت بالا. بابا توی اتاق خواب بود و مامان توی آشپزخونه بود و ما هم که دیگر صدای‌مان طوری بلند شده بود و به هم دیگر نگاه می‌کردیم که انگار یکی از افراد داعش جلوی‌مان نشسته!

مامان از آشپزخانه آمد بیرون و با صدای بلند گفت: «اه...بس کنین دیگه، خرس گنده شدن اما هنوز دارن سر شبکه تلوزیون بحث می‌کنن و خجالتم نمی‌کشن... ساکت باشین باباتون خستس خوابیده بیدار میشه»

اما کو گوش شنوا؟! هر چه مامان می‌گفت انگار به ما انگیزه و انرژی بیشتری می‌داد برای ادامه بحث و صدای ما هی بالاتر می‌رفت! همچنان با پارسا درگیر بودم که یک دفعه در اتاق بابا با شدت باز شد و محکم خورد به دیوار. همه برگشتیم سمتش که دیدیم بابا با ظاهری خواب آلود و کلافه در حالی که چهره‌اش از عصبانیت سرخ شده بود ایستاده توی چارچوب در. من و پارسا که ناخداگاه ساکت شده بودیم آب دهان‌مان را قورت دادیم و به بابا خیره شدیم. با خودم گفتم الآن است که بابا بیاید و یک نر و ماده شیک به من بزند و یکی هم حواله پارسا کند!

قلبم مثل گنجشکی که اسیر شده باشد میزد و با خودم فکر می‌کردم که الان است از قفسه سینه‌ام بزند بیرون و بیافتد روی میز! پارسا هم مثل من بود. به مامان نگاه کردم که دیدم او هم با نگرانی یک نگاه به ما می‌کند و یک نگاه به بابا.

بعد از چند دقیقه بابا با عصبانیت آمد سمت ما، چشم‌هایم را بستم و خودم را برای سوختن صورتم آماده کردم اما با صدای وحشتناک افتادن چیزی روی زمین سریع چشم‌هایم را باز کردم. دهنم از تعجب باز مانده بود و نمی‌توانستم نفس بکشم.

بابا به جای این‌که بیاید ما را تنبیه کند رفته بود سراغ تلوزیون و آن را از روی میز برداشته بود و انداخته بود روی زمین و داشت لگد مالش می‌کرد. بعد از چند لحظه که به این کار ادامه داد آمد رو به روی ما ایستاد و گفت: «حالا بازم دعوا کنین» بعد هم خیلی شیک رفت توی اتاق و در را بست!

من که کلا توی هنگ بودم و فقط به جنازه تلوزیون بیچاره نگاه می‌کردم که برای دل خوشی هم یک جاش سالم نمانده بود و خرد و خاکشیر شده بود. پارسا هم مثل من و بدون پلک زدن به تلوزیون خرد شده نگاه می‌کرد. نمی‌توانستم مامان را ببینم ولی از صداهایی که از آشپزخانه می‌آمد میشد فهمید که برگشته سر کارش.

از آن جریان به بعد و بعد از خرید یک تلوزیون دیگر من و پارسا دیگر سر چیزی دعوا نکردیم!

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
رویا خانوم
رویا خانوم
٩٤/٠٣/١٨
٠
٠
:| مردم اعصاب ندارنا :|
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠٣/١٨
٠
٠
بدجور موافقم!
ahoo_khademi
ahoo_khademi
٩٤/٠٣/١٩
٠
٠
آره واقعا مردم خیلی بی اعصاب شدن....ممنون از شما و نظرتون
میرزا
میرزا
٩٤/٠٣/١٨
٠
٠
سلام؛ اینه که میگن جلوی ضرر رو از هر کجا بگیری منفعته! حتی اگه شده با یک ضرر دیگه و ایشون تونستن در همین سن "خرس گنده" شدن، جلوی ضرر رو بگیرن. ممنون از نوشتۀ خوب شما، دو نکتۀ نگارشی به چشمم اومد که خدمتتون عرض می کنم: یکی همون خط اول: "یکی از دوستانم تعریف می‌کرد؛" که باید (:) به جای (؛) استفاده می شد / این جمله: "بابا توی اتاق خواب بود و مامان توی آشپزخونه بود"، "بابا توی اتاق، خواب بود" یا "بابا توی اتاقِ خواب بود"/ مرسی از نگاه جالب شما به مسائل. در انتظار یادداشت های آتی :)
ahoo_khademi
ahoo_khademi
٩٤/٠٣/١٩
٠
٠
ممنون جناب میرزا این واقعا باعث افتخارمه که شما نوشتمو خوندین و نظرتونو دادین...من واقعا خوشحالم که سایت کسی چون شما رو داره که با تذکر های به جاتون و گوشزد کردن نکات خوب کاربرا ها رو برای بهتر شدن نوشتشون راهنمایی میکنین...خیلی خوشحالم که این نکاتو بهم گوشزد کردین منم منتظر نظر های سازنده ی شما در نوشته های بعدیم هستم(البته اگه وقت واسه نوشتن داشته باشم...ممنون
ahoo_khademi
ahoo_khademi
٩٤/٠٣/١٩
٠
٠
راستی جناب میرزا خوشحال میشم اگه زحمتی براتون نیست نوشته های قبلی منو هم مطالعه کنین و نظرتونو بدین...راستش میخوام بدونم میتونم امیدوار باشم و همچنان بنویسم یا خیر و کی بهتر از شما واسه جواب این سوالم...ممنون
میرزا
میرزا
٩٤/٠٣/١٩
٠
٠
خواهش می کنم، امر شما مطاع بانو، حتما مطالعه می کنم.
ahoo_khademi
ahoo_khademi
٩٤/٠٣/١٩
٠
٠
لطف میکنین ممنون
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٤/٠٣/١٨
٠
٠
چه تنبیه خوبی!! می ارزیده واقعا! تا آخر عمر دیگه جرات نداشتن دعوا کنن :)))) قلبش مثل گنجشک میزده یا مثل قلب گنجشک می زده؟؟ :)) موفق باشی :)
ahoo_khademi
ahoo_khademi
٩٤/٠٣/١٩
٠
٠
مرسی از نظرت و گفتن نکته ای که من بهش دقت نکردم!!...آره باهات موافقم تنبیهش می ارزیده ولی مثل اینکه یکم زیادی گرون براشون تموم شده!!!
Snow_Queen
Snow_Queen
٩٤/٠٣/١٨
١
٠
عی جانم!افرین به باباااااااااااااااااا : )
ahoo_khademi
ahoo_khademi
٩٤/٠٣/١٩
٠
٠
آره واقعا بابا به این میگن!!!....ممنون از نظرت و لطفت واسه خوندنش
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/٠٣/١٨
٠
٠
:))
ahoo_khademi
ahoo_khademi
٩٤/٠٣/١٩
٠
٠
:)))))......ممنون از نظرتون و نگاهتون
Cold
Cold
٩٤/٠٣/١٨
٢
٠
پدر ینی این :)))....ولی وقتی قشنگ تر میشد که مثل فیلم آمریکاییا کلتشو در می آورد میزد وسط تلوزیون :))
ahoo_khademi
ahoo_khademi
٩٤/٠٣/١٩
٠
٠
فیلم تگزاکی(نمیدونم درست نوشتم یا نه!!)زیاد میبینین مثل اینکه!!!...ولی با پدر یعنی اینتون موافقم...ممنون از نگاه و نظرتون
naser_j
naser_j
٩٤/٠٣/١٨
٠
٠
چه معنی داره وقت فوتبال کسی فیلم یا هر چیز دیگه ای ببینه اصلا؟؟؟ مرسی زیبا نوشته بودید
ahoo_khademi
ahoo_khademi
٩٤/٠٣/١٩
٠
٠
شما فوتبالی هستین؟؟؟؟؟!!!!...منم اگه بودم تو اون لحظه حاضر بودم هر چی به جز فوتبال نگاه کنم...ممنون شما زیبا خوندین مرسی از نگاه و نظرتون
fatemeh_sh73
fatemeh_sh73
٩٤/٠٣/١٩
٠
٠
احتمالا مدت ها پدرشون داشته با مادر بر سر اینکه یه مدل جدید تلویزیون رو بخرن بحث میکرده، خواسته از این فرصت استفاده کنه :))
ahoo_khademi
ahoo_khademi
٩٤/٠٣/١٩
٠
٠
اینم نظریه!!!ممنون از نگاه و نظرتون
2nyadideh
2nyadideh
٩٤/٠٣/١٩
٠
٠
کی از این کل کلا و دعوا ها نداشته..... مام تا خواهر بزرگمون بود..همش بهمون زور میگفت....اون رفت سر خونه زندگیش من شروع کردم به زور گفتن...احتمالا بعد منم این جایگاه به اخویم میرسه...بعد اون به اون یکی...طفلکی بابا فک نکنم حالا حالا بتونه با آرامش کامل حداقل یه وعده درست حسابی اخبار ببینه ('^_^)
ahoo_khademi
ahoo_khademi
٩٤/٠٣/١٩
٠
٠
دقیقا همین چطوره!!!اما تو خونه ی ما برعکسه با اینکه من از همه کوچیک ترم ولی بیشتر به همه زور میگم!!!ممنون از نگاه و نظرت
yekta_b
yekta_b
٩٤/٠٣/١٩
٠
٠
در به در این جذبه پدرانه شدم من :))
ahoo_khademi
ahoo_khademi
٩٤/٠٣/١٩
٠
٠
آره واقعا خیلی جذبه داشته پدرشون!!!!ممنون از نظر و نگاهت
راتا
راتا
٩٤/٠٣/١٩
٠
٠
ینی ابهت مردونشون قابل ستایش بود......:)
ahoo_khademi
ahoo_khademi
٩٤/٠٣/١٩
٠
٠
کمتر کسی از این ابهتا داره واقعا قابل ستایشن ایشون....ممنون از نظر و نگاهت
p_golpari
p_golpari
٩٤/٠٣/١٩
٠
٠
عجب ابهتی :) والا بابا ی ما که جرات نمیکنه چیزی بگه خخخخ گاهی مجبور برنامه کودکم ببینه!خخخخخ تشکر بابت مطلب قشنگ ابجی
ahoo_khademi
ahoo_khademi
٩٤/٠٣/٢٠
٠
٠
این لفظ آبجی آخر جملت بدجوری به دلم نشست و نیشمو باز کرد...ممنون آبجی جونم که خوندی و نظرتو دادی....خخخخ باز بابا های ما که خوبن حداقل یکم ابهت دارن بیچاره بچه های آینده که بابا هاشون معلوم نیس مامانشونه یا باباشون!!!(با عرض شرمندگی و عذر خواهی از مردان سایت)
ph_phoenix
ph_phoenix
٩٤/٠٣/٢٤
٠
٠
:)))))))))))))))))) خعلی خوب بود تلویزیون خونه ما که همیشه خدا مثل یه قاب عکس مشکی رو دیواره
ahoo_khademi
ahoo_khademi
٩٤/٠٣/٢٤
٠
٠
مرسی از نظرتون شما لطف دارین:-):-):-):-)تلوزیون خونه ی ما هم اگه داداشام نباشن همین طوریه فقط فرقش اینه که رو میزه!!!
kianaz_k
kianaz_k
٩٤/٠٣/٢٧
٠
٠
يا خدا دم پدر گرم بعد هم خيلي شيك و مجلسي رفت تو اتاق :-)
ahoo_khademi
ahoo_khademi
٩٤/٠٣/٢٧
٠
٠
آره واقعا دمشون گرم کمتر پدری این روزا پیدا میشه که از این تنبیه ها بکنه....خیلی شیک و مجلسی از حضورت و نظرت ممنونم:-)
kianaz_k
kianaz_k
٩٤/٠٣/٢٧
٠
٠
خواهش ^__^
لیلی رضایی
لیلی رضایی
٩٤/١٢/٢٤
٠
٠
پدرشون احیانا بیبببب نبودن؟
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
گفت: «من به دنیا اومدم پیاده بیام تا حرم آقا»

مشغول می زدم

٩٥/٠٩/١٠