صدها پرنده از روی سیم های تلفن پر زدند / داستان کوتاه

صدها پرنده از روی سیم های تلفن پر زدند / داستان کوتاه

نویسنده : صدیقه حسینی

از صبح چندبار رفتم پشت پنجره‎ی اتاق و از لا‎به‎لای شاخ و برگ‎های درخت گردو که حالا تمام پنجره را پوشانده‎‎ بود به بیرون نگاه کردم. هیچ خبری نبود. چشمم خورد به ضبط صوت کوچکم روی طاقچه! جرات نداشتم دکمه‎ی پخش را بزنم! برای خداحافظی که آمده بود تمام نوارکاست‎هایم را ریختم کف اتاق! گفتم: هر کدام را می‎خواهی بردار آن جا دلت که گرفت گوش کن... گفت: نمی‎خواهم! تعارف نمی‎کرد. واقعاً نمی‎خواست. حتماً می‎دانست این آهنگ‎ها چه بلایی سر دل آدم می‎آورند. می‎دانست چقدر دلتنگی پشت این آهنگ‎هاست که همه‎شان را یک‎جا گذاشت برای من!

حالا دیگر پشت پنجره ماندن ِمن چیزی را عوض نمی‎کند. می‌دانم که حتی نور به زحمت خودش را از لا‎به‎لای شاخ و برگ‎ها به من می‎رساند چه برسد به او که زمین و زمان را مانع آمدنش می‎دانست. حالا فقط می‎توانستم منتظر نامه‎اش باشم. در تمام این مدت از خانه بیرون نرفته بودم که نکند یک وقت پستچی بیاید و من نباشم. نمی‎خواستم کسی غیر از خودم نامه‎اش را تحویل بگیرد. دیگر کلافه شده بودم. آخرین بار همین یک هفته‎ی پیش بود که بالاخره از انتظار خسته شدم. مانتوی سورمه‎ای‎ام را از کمد لباس‎ها بیرون کشیدم. چروک‎تر و مایوس‎تر از من بود. همان‎طور پوشیدمش! اِپل‎هایش را روی شانه‌ها جا‎به‎جا کردم و در آینه‎ی قدی اتاق به صورتم خیره شدم. به ابروهای پرپشت و صورت بند نینداخته‎ام که آن شب بعد از این‌که صیغه‎ی محرمیت را خوانده بودند، مادرش گفته بود: فاطمه عروس که بشود خیلی تغییر می‎کند. خیلی خوشگل‎تر می‌شود...

سرِ انگشت ِ اشاره‎ام را با وازلین چرب کردم و کشیدم روی لب‎های خشک و ترک خورده‎ام! بوی وازلین حالم را به هم می‎زد.جلیقه‎ی بافتنی‎ام را که می‎پوشیدم به این فکر کردم که سرما هنوز به احمد نرسیده، او در بهار بود و من در زمستان!

کاغذی را که رویش شماره تلفن ِمحل کارش را برایم نوشته بود برداشتم و بدون این که به مادر بگویم کجا می‎روم؟! از خانه بیرون زدم. تمام ِ مسیر را از جاده‎ی خاکی رفتم. توی کفشم سنگ‎ریزه می‌رفت و راه رفتنم را کند می‎کرد. مخابرات، آخر همین خیابان بود. بعد از مغازه‎ی علی‎ آقا! همان جایی که مادرش توی صف شیر من را دیده بود و من هنوز نمی‎دانستم او مادر احمد است. سرِ صحبت را که باز کرد گفت احمد خواسته اول نظر من را بداند. شیشه‌های خالی شیر توی دستم می‎لرزید و به هم می‎خورد. در همه آن روزها که دور از چشم همه و در حد چند دقیقه با احمد حرف زده بودم می‎ترسیدم که نکند کسی ما را با هم ببیند؛ و آن روز لرزش دست‎هایم همه چیز را لو داده بود.

کاغذ را دادم دست زنی که پشت پیشخوان مخابرات ایستاده بود. گفتم تلفن راه دور دارم و نشستم روی صندلی‎های انتظار! تا به حال صدای احمد را از پشت تلفن نشنیده بودم. اولین بار بود که می‎خواستیم تلفنی با هم حرف بزنیم. فکر کردم حرف که بزند صدها پرنده می‎نشینند روی سیم‌های تلفن! مخابرات شلوغ بود. از پشت شیشه زن و مردهای گوشی به دست را می‎دیدم که بلند بلند حرف می‎زدند و صداهای زیر و بم‌شان از کابین‎های تلفن بیرون می‎زد و با هم تلفیق می‎شد.آن وقت صدایی جدا از همه‎ی این‎ها در گوشم پیچید: خانم غفاری کابین پنج. انگار جان تازه گرفتم. رفتم داخل کابین گوشی را چسباندم به گوشم و بلند گفتم: احمد... احمد!

صدای ناشناس مردی از آن طرف خط جوابم را داد. گفتم که با احمد کار دادم. مشخصاتش را که دادم گفت: یکی دو هفته‎ی پیش از این جا رفته...

حس کردم تمام پرنده‌ها با هم از روی سیم های تلفن پر زدند. از مخابرات که بیرون می‎آمدم هنوز صدای به هم خوردن بال‎های‌شان را می‎شنیدم.

قول داده بود از بندر که بیاید برایم عروسی می‎گیرد. من عروسی نمی‎خواستم. تالار نمی‎خواستم. انگشت زدن در جام عسل نمی‎خواستم. لباس عروس، ماشین روبان زده، هیچ کدام را نمی‎خواستم.

مادر می‎گفت دارد بهانه می‎آورد! می‎گفت من از اولش هم مخالف بودم. دیدی چه شد؟ اسمش مانده روی تو! مادر و پدرش هم که می‎گویند نمی‎دانیم کجاست... حالا دستت به کجا بند است؟!

به دست‎هایم نگاه کردم. نشستم روی تشکچه‎هایی که مادر برای مهمان‎ها پهن کرده بود. تکیه دادم به سردی دیوار و پاهایم را جمع کردم داخل شکمم. اگر بود می‎گفت: چرا زانوی غم بغل گرفتی دختر؟! و من می‌گفتم:‎ زانوی غم را باید بغل کرد، زانوی غم با زانوهای دیگر فرق دارد، می‎گفت: غم‎هایش برای من زانوهایت برای خودت...

بعد می‌خندیدیم. درست وسط روزهای بی‎پولی‎مان زانوی غم بغل می‎کردم و می‎خندیدم.

مادر داشت سبزی پاک می‎کرد.پرسید: خبری نشد؟! سرم را تکان دادم و آستین‎هایم را کشیدم پایین و گرفتم توی مشت‎هایم.سردم بود. شعله‎ی چراغ نفتی را زیاد کردم. مادر گفت: کمش کن! بوی نفتش بلند می‎شود سرم را درد می‎آورد...

دوباره کمش کردم. نفت را بو کشیدم و به صفحه‎ی سیاه و سفید تلویزیون خیره شدم. به پلنگ صورتی که تلویزیون ما همیشه خاکستری نشانش می‎داد و ما دیگر به خاکستری دیدن ِ صورتی‌ها، قرمزها، آبی‌ها عادت کرده بودیم. احمد می‎گفت: این تلویزیون راست نمی‎گوید. فقط سفیدش همان سفید است و سیاهش همان سیاه! «خانه‎ی سبزش» هم خاکستری ست. می‎گفت: اما دروغگوترین‎ها هم بالاخره بر حسب اتفاق راست می گویند. حتی ساعت خرابی که روی یک عدد خواب مانده باشد، دو بار در روز ساعت را درست نشان می‌دهد. احمد تازه برای خودشان تلویزیون رنگی چهارده اینچ خریده بود. می‎گفت از بندر که بیاید برای خانه‎ی خودمان هم می‎خرد. آن وقت نشانم می‌دهد وقتی «خسرو شکیبایی» می‎گوید خانه باید فقط سبز باشد یعنی چه؟! گفته بود سبزِ واقعی را نشانم خواهد داد و گفته بود دنیای ما رنگی‎تر از این حرف‎هاست. باید می‎گفتم وقتی خودش نباشد رنگی‎ترین تلویزیون‎ها هم از پس رنگی نشان دادن حال و روز من برنمی‎آیند. باید من را می‎دید که دارم زیر حرف‎های مادر و نگاه‎های پدر له می‌شوم.

آن شب که هنوز پستچی نامه‎اش را نیاورده بود. قبل از این‌که ببینم چه‎ طور با دستخط خودش نوشته دیگر محرم ِمن نیست. قبل از این‌که ببینم چه طور برایم نوشته: «خوشبخت کردن تو کار بزرگی ست و من هنوز آن قدرها بزرگ نشده‎ام» آن شب  باران می‎بارید و انگار یک نفر دستش را گذاشته بود روی زنگ در و دیگر برنداشته بود! مادر گفت: حتما اتصالی کرده ...  

اصلا مدت‌ها بود همه چیز ِ این خانه اتصالی داشت. نه فقط رادیوی کوچک من! و نه فقط بخاری برقی‌ام ... اتصالی به خواب‎هایمان رسیده بود که تا می‎آمدیم چشم برهم  بگذاریم از خواب می‎پریدیم. خنده‎های‌مان اتصالی داشت و مهربانی‎مان قطع و وصل می‎شد. آن شب حتی مهتابی آرام و قرار نداشت. خاموش و روشن می‎شد و تند تند پلک می‌زد و انگار یک جورهایی همه می‎دانستیم چیزی به آن تاریکی مطلق نمانده است.

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
jalal
jalal
٩٤/٠٤/٠٨
٠
٠
کی می رسد روزهای باران؟
صدیقه حسینی
صدیقه حسینی
٩٤/٠٤/٠٩
٠
٠
سپاس از حضورتون دوست عزیز
sahar_m
sahar_m
٩٤/٠٤/٠٨
٠
٠
اووووووووووووه چه تلخ بود :/ قشنگ نوشه بودین احسنت، داغ به دلمون کردین
صدیقه حسینی
صدیقه حسینی
٩٤/٠٤/٠٩
٠
٠
کار داستان همینه دیگه اندوه ها جوانه می زنند
سیده نعیمه زینبی
سیده نعیمه زینبی
٩٤/٠٤/٠٨
٠
٠
خیلی زیبا و دوست داشتنی بود حس های این داستان.. دلم گرفت.. ممنون
صدیقه حسینی
صدیقه حسینی
٩٤/٠٤/٠٩
٠
٠
غم نعمت بزرگی ست قدردانش باشید اندوهتان پر برکت ...
Bita_Kh
Bita_Kh
٩٤/٠٤/٠٩
٠
٠
توصیفاتون و تشبیهاتون خیلی زیبا بود....ممنون
صدیقه حسینی
صدیقه حسینی
٩٤/٠٤/٠٩
٠
٠
لطف شماست ...
رفیعه
رفیعه
٩٤/٠٤/٠٩
٠
٠
اون"طاقچه" چی میگه؟؟؟خخخخخ
صدیقه حسینی
صدیقه حسینی
٩٤/٠٤/٠٩
٠
٠
طاقچه چی باید بگه؟!
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤