مردم باستان وقتی کسی می‌مرد سرش را پیش خودشان نگه می‌داشتند. هر چقدر این فرد عزیزتر بوده جمجمه‌اش را بیش تر شبیه انسان عادی می کردند. مثلا برای چشم های جمجمه‌اش پنبه می گذاشتند، سیاهی درست می کردند و ... الی آخر. می دانم شاید برایتان ترسناک باشد. چون الان حرف از مرده‌ی غریبه است.

این روز ها دارم مدام به این کار مردم باستان فکر می‌کنم. کاش می توانستم سر کسانی که دوست دارم را نگه دارم. نه. باور کنید ترسناک نیست. سر آدم بوی خاصی می دهد. بدن آدم عطر خاصی دارد. فکر کردید چرا بعضی‌ها لباس محبوبشان را می‌پوشند یا چرا بعضی ها لباس دیگری را بو می‌کنند. دلیلش این است که آدم قسمتی از خودش را درون لباس‌هایش جا می‌گذارد. درون اتاقش جا می‌گذارد. درون آدم‌های دور و برش جا می‌گذارد. حتی تویی که داری این مطلب را می‌خوانی بخشی از خودت را درون مطلب من جا می گذاری.

نگاه‌ها، حرف‌ها، بوهای آدم‌ها منحصر به خودشان است. وقتی به عکس ها نگاه می‌کنم آن بخشِ زنده‌ی وجود دیگران نیست. نگاهشان نیست. عطر تنشان نیست. دستشان که حلقه بشود دور گردنت نیست. لبخندشان مثل واقعیت نیست. آدم‌های توی عکس مثل جمجمه نیستند. جمجمه جزئی از تنِ اوست. جزئی از وجود اوست. جمجمه را می شود بو کرد. جمجمه بوی فکرهای او را می‌دهد. بوی تن او را می‌دهد. بوی بودنش را ولی این عکس‌های بدون عطر را، که نباید قاب گرفت!

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
راتا
راتا
٩٤/٠٣/٢٠
٠
٠
من الان کمی ازخودموجاگذاشتم اینجا....ممنون:)
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٤/٠٣/٢٠
٠
٠
:) به! عطر راتا پیچید. :))
nina_aghighi
nina_aghighi
٩٤/٠٣/٢٠
٠
٠
آفرین نوشته خوبی بود.منم به این مورد اعتقاد دارم که وقتی یک نفر از کسی خوشش بیاد قطعا از عطر تنش هم خوشش میاد.:)
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٤/٠٣/٢٠
٠
٠
:) ممنونم. :)
میرزا
میرزا
٩٤/٠٣/٢٠
٠
٠
سلام؛ مطالب شما رو دوست دارم. یه نکته رو خدمتتون عرض می کنم: (...) خودش کار "الی آخر" را می کنه. راستی، می دونستید شما منو با "جیم" آشنا کردین؟ :)
میرزا
میرزا
٩٤/٠٣/٢٠
٠
٠
از همون لینک مطلب شروع شد و از این بابت سپاسگزارم.
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٤/٠٣/٢٠
٠
٠
سلام. خوشحالم که این رو میشنوم. جیم واقعا ارزش معرفی کردن رو داره و شما هم یک کاربر خیلی خوب برای جیم هستین. :) آقای میرزا! آدم اگه از مطلبی خوشش میاد باید نقدش کنه تا نویسندش درجا نزنه توی جای خودش. خوشحال میشم اگه مخالفین با من یا متنم ایراد داره(که صد در صد داره) بهم بگین. :)
میرزا
میرزا
٩٤/٠٣/٢٠
٠
٠
نقد مالِ کسی هست که از متن یا حداقل از یک جاهایی از متن خوشش نیاد یا مورد پسندش نباشه، یا با عقایدش جور نباشه؛ مطمئن باشید اگر نکته ای باشه، حتما میگم، همونطور که در دیگر کامنتام مشاهده می کنید.
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٤/٠٣/٢٠
٠
٠
ممنونم آقای میرزا. خیلی خوش حال شدم. مرسی. :)
رضا تمجیدی
رضا تمجیدی
٩٤/٠٣/٢٠
٠
٠
نه عکسها نه جمجمه ها نه لباسها....به هیچکدام نیازی نیست اگر کسی درون قلبت باشد. مممون خانم عارفی اگر چه با اصل مطلب موافق نیستم ولی انقدر زیبا کلمات رو ادا کردید که جای نقدی نیست
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٤/٠٣/٢٠
٠
٠
واقعا! تصویر در قاب قلب جاش امن تره. :) این رو وقتی نوشتم تحت تاثیر احساسات شدید فوت خالم بودم. الان که فکر می کنم خودم هم زیاد با اصل مطلب موافق نیستم. :)) یکم ترسناکه. نه اون جمجمه توی اتاق، بلکه جسد بی سر فرد توی قبر...
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/٠٣/٢٠
٠
٠
زیبا و خواندنی بود........ :)
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٤/٠٣/٢٠
٠
٠
ممنونم. :)
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠٣/٢٠
١
٠
تلخیِ حرف این یادداشت به دلم نشست.. از اون تلخهای شیرین بود. از اون دوست داشتنی هاش... مرسی :-)
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٤/٠٣/٢٠
٠
٠
موافقم. تلخه. خیلی هم تلخ. پر از از دست دادنی ها! مرسی از شما. :)
pari_n
pari_n
٩٤/٠٣/٢٠
٠
٠
چقدرقشنگ بود :)) حرف دل خیلی از آدمهای این زمانه همینه.همین یادگاریهای منحصربفرد
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٤/٠٣/٢٠
٠
٠
دقیقا! ممنون از شما. :)
r_zeyghami
r_zeyghami
٩٤/٠٣/٢٠
٠
٠
یکم ترسیدم ولی خوب اینم یک جور فکره که همونطور که گفتی تحت تاثیر اون واقعه به ذهنت خطور کرده و آنچه از دل بر آید لاجرم بر دل نشیند امیدوارم متن های بعدی رو با دلی شاد بنویسی.موفق باشی
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٤/٠٣/٢٢
٠
٠
ممنونم. :) دل شما هم شاد. :)
princess Puffer
princess Puffer
٩٤/٠٣/٢١
٠
٠
به نظرم عکسها هم موجودات خوبی هستند ولی تا وقتی که مطمین باشی صاحبشان را هروقت اراده کنی میتوانی ببینی... وگرنه انگار با رفتن روح از جان عکس ها هم روحشان میپرد و کاملا با قبل متفاوت میشوند... و اولین چیزی که به ذهنم میرسد یافتن آخرین چیزهاست که محض رضای خدا بوی او را بدهد... با اینکه تلخی متنتون آروممون کرد که یکی دیگه هم اینطور فکر میکنه ولی امیدوارم همیشه عزیزانتون رو در کنار خودتون داشته باشید ک اصلا نیازی به این فلسفه بافی ها نباشه :-)
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٤/٠٣/٢٢
٠
٠
کاش میشد همیشه باشن. اصل "بودن"شون رو کاش می شد قاب کرد. :)) مرسی از شما. :)
ahoo_khademi
ahoo_khademi
٩٤/٠٣/٢١
٠
٠
زیبا ودلنشین بود...باهاتون موافقم گرچه به نظر من شاید پشت این متن کلی حرف نگفته بود!!ممنون امیدوارم همچنان کارای زیباتونو ببینم و موفق باشین
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٤/٠٣/٢٢
٠
٠
بله... پر از ناگفته ها! :) مرسی از شما. :)
h.naderi
h.naderi
٩٤/٠٣/٢١
٠
٠
مطلب دهشتناکی بود. جدا حاضر بودید جمجمه عزیزهاتون رو توی خونه داشته باشید؟
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٤/٠٣/٢٢
٠
٠
فک نکنم حاضر باشم. :)) این مطب رو بعد فوت خالم نوشتم. غلیان احساس... همین. :) ممنون از حضورتون. :)
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
گفت: «من به دنیا اومدم پیاده بیام تا حرم آقا»

مشغول می زدم

٩٥/٠٩/١٠
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥