«تونیک‌های سبز» حرف می‌زنند

«تونیک‌های سبز» حرف می‌زنند

نویسنده : E_KHOSRAVANI

پیراهن‌های زیبای گل‌ گلی روی چوب‌رختی مغازه تکان می‌خوردند و من در افکارم فرو می‌رفتم. یک روز خودم را مجبور کرده بودم با یک سردرد شدید به بازار بزنم و بیست لباس گل گلی و چهارخانه را امتحان کنم. به اتاق پرو زده بودم و سرم را گرفته بودم. فروشنده سرتاپایم را نگاه کرده بود و توی دلش برایم آب قند هم زده بود. مدام رنگ دیگری را انتخاب می‌کردم، توی انبوهی از لباس‌ها دست و پا می‌زدم و غرق می‌شدم  و کتاب زبانم را از توی آینه نگاه می‌کردم. هیچ لباسی سردردم را خوب نکرده بود. اما هنگام بستن دکمه‌های ریز آن تونیک سبز گل‌گلی احساس بهتری توی سرم شکل گرفته بود. انگار آدم بهتری شده بودم. با اشتباهات کمتر. انگار آن لباس را برای دخترکان معصوم دوخته بودند.

بعد خودم را در آشپزخانه دیده بودم که پیش‌بندم را از روی تونیک سبز گل‎گلی‌ام باز می‌کنم و با دستکش‌های پارچه‌ایم سعی دارم خودم را باد بزنم. بوی کیک اسفنجی به گوشم خورده بود و دست‌هایی که دست‌هایم را گرفته بودند و با هم قوطی شیر را سر می‌کشیدیم. هوای اتاق پرو داشت حالم را بهم می‌زد. بوی تن آدم گرفته بود، بوی تن با یک قوطی پر از حرف‌های پلاسیده.

صدایی گفته بود، حالتان خوب است؟ و من درحالی که با دست‌هایم دو طرف سرم را فشار می‌دادم، نگاهش کرده بودم و گمانم فریاد زده بودم، قوطی شیر را در قفسه‌ی دوم سمت راست کنار سس خردل بگذار. فروشنده نگاهم کرده بود و از چشم‌هایش علامت سوال باریده بود. بعد دست انداخته بودم و همان لباس سبز را بو کرده بودم و با حالتی که انگار درس‌های کتاب زبانم را مرور می‌کردم، به انگلیسی التماسش کرده بودم که تونیک‌های تابستانی‌تان را نفروشید.

تونیک‌های تابستانی مخصوص فصل‌های سرداند، مخصوص آدم‌های چاقی که سوختن کیک برای‌شان اهمیت ندارد. بعد یادم آمده بود که من زبان انگلیسیم در حدی خوب نبود که فروشنده منظورم را متوجه شود، دهانم را بسته نگه داشته بودم و سعی کرده بودم با فروشنده خداحافظی کنم. تونیکم را روی دستم گرفته بودم و سعی کرده بودم گلوی خیابان را با آن خفه کنم. تونیکم را توی دستم گرفته بودم و تمام تنهاییم را تویش گریه بودم و خیابان را لعنت کرده بودم.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
admincheh
admincheh
٩٤/٠٣/٠٦
٠
٠
و چه کسی می فهمد لذت خفه کردن گلوی خیابان را تنهایی با گل گلی های تونیک سبز ..
E_KHOSRAVANI
E_KHOSRAVANI
٩٤/٠٣/٠٦
٠
٠
من و تو =))
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٤/٠٣/٠٦
٠
٠
چه سخت بود:)
E_KHOSRAVANI
E_KHOSRAVANI
٩٤/٠٣/٠٦
٠
٠
دیگه ببخشید :))
f_behzadfar
f_behzadfar
٩٤/٠٣/٠٦
٠
٠
اممم اگه بخوام صادقانه بگم هر چند خط نیم خط فهمیدم!باتشکر:)
E_KHOSRAVANI
E_KHOSRAVANI
٩٤/٠٣/٠٧
٠
٠
سلام :)) توی متن برای سردرگمی ها نشانه گذاشتم. یعنی هر سردرگمی رو چند خط بعد باز کردم، پیشنهاد می کنم یک بار دیگه بخونید متوجه می شید. ممنونم که خوندید :))
Nasrin-A
Nasrin-A
٩٤/٠٣/٠٦
٠
٠
به نظرم وسط های متن چند تا حس مختلف با هم قاطی شدن و در نتیجه متن چیز سردرگمی از آب در اومده اگه یکم روتوش بشه حتما متن خوب تری خواهد شد خواننده وسط اون همه حس گم میشه یا بهتره بگم گیج میشه راستی بود معمولا به مشام میرسه ها نه؟
E_KHOSRAVANI
E_KHOSRAVANI
٩٤/٠٣/٠٧
٠
٠
سلام . من تو حالت سردرگمی این متن رو نوشتم یعنی خواستم حسم رو منتقل کنم... اما نشانه گذاشتم برای چیزهای مبهم. ممنونم از اینکه خوندید. :)) شاد باشید.
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠٣/٠٦
٠
٠
خیلی قشنگ بود... مثل همیشه... دست مریزاد :-)
E_KHOSRAVANI
E_KHOSRAVANI
٩٤/٠٣/٠٧
٠
٠
سلام :)) ممنون. خوشحالم که خوشتون اومده. شاد باشید.
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/٠٣/٠٦
٠
٠
:)
E_KHOSRAVANI
E_KHOSRAVANI
٩٤/٠٣/٠٧
٠
٠
:)
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/٠٣/٠٦
٠
٠
بعد از دو سه بار الان فهمیدم قضیه چی بوده...... چقدر تلخ بود
E_KHOSRAVANI
E_KHOSRAVANI
٩٤/٠٣/٠٧
٠
٠
سلام:) خوشحالم که متوجه شدین...موفق باشید.
Mahboubeh-A
Mahboubeh-A
٩٤/٠٣/٠٧
١
٠
شبیه این خوابای درهم برهمی بود که بعضی شبا میبینم! :))))
E_KHOSRAVANI
E_KHOSRAVANI
٩٤/٠٣/٠٧
٠
٠
سلام :)) آره تقریبا. شاید الانم خواب باشیم...
ahoo_khademi
ahoo_khademi
٩٤/٠٣/٠٧
٠
٠
عالی بود...خیلی زیبا بود...ممنون امیدوارم قلمتون همچنان پایدار باشه و موفق باشین:-)
E_KHOSRAVANI
E_KHOSRAVANI
٩٤/٠٣/٠٧
٠
٠
سلام:)) ممنون که خوندی. شمام موفق و شاد باشی همیشه :))
m_fanaei
m_fanaei
٩٤/٠٣/٠٧
٠
٠
چند بار خوندم ولی خب نفهمیدم :/ ببخشید :/ ولی من کلا تونیک های خنک رو دوست دارم مخصوصا گل گلی ها رو :)) الهه میشه یه ذره توضیح بدی دربارش اگه حوصله داشتی؟!! :) اگه قابل توضیحه البته
E_KHOSRAVANI
E_KHOSRAVANI
٩٤/٠٣/٠٨
١
٠
سلام مهسا جان بابت تاخیر ببخشید. اوووم الان نمی دونم کجاشو توضیح بدم. متن روایت من از خرید یک لباس تابستونی هست وقتی یک سردرد شدید داشتم و حس های زیادی از جمله تنهایی به سمتم روانه شده بودند. بقیه‌اش واگویه های درونی و افکارم هست. مثلا اونجا که نوشتم خودم را در آشپزخانه دیدم، صرفا یک تصور بود، چند خط بعدش دوباره از تصورم خارج میشم و به اتاق پرو بر می گردم. باز دوباره فروشنده میگه حالتان خوب است؟ توی خط بعدش نوشتم گمانم فریاد کشیده ام برسرفروشنده که قوطی شیر را فلان جا بگذار با کلمه ی" گمانم" برای خواننده نشانه گذاشتم که یعنی اینها تصوراتی بیشتر نیست و من در اصل جز فشردن سرم اون لحظه کاری نکردم. یا در خط های آخرش که نوشتم سعی کردم به انگلیسی با فروشنده حرف بزنم در اصل اون کارو نکردم و فقط "سعی کردم" و با خیال به اون پل زدم و توی متن هم باز این معما رو باز کردم که گفتم همانطور که دهانم را بسته نگهداشته بودم... و همین طور تا انتها و از اول. به قول جناب معروفی یک جور تصویر مداری(چیزهایی که اتفاق می افتد و واقعی هستند مثل یک عکس و ما توصیف می کنیم یا مثل یک فیلمبردار فیلم را تعریف می کنیم) و تعبیر مداری( تعبیرها و برداشت هایی ذهنی که از یک رویداد، یک جسم، یک وسیله، یک مکان یا هر چیز دیگری برداشت می کنیم، این تعبیرها زمانی به داستان و روایت ما شکل می دهند که نو و بکر باشند و قبلا استفاده نشده باشند مثل این می مونه یک تصویر را به دالان ذهنمان وارد کنیم و یک خیال آمیخته با اون تصویر را توصیف کنیم) قاطی پاتی. شاید این متن تعبیرهایش بیشتر از تصویرهاش بود و همین باعث کمی سردرگمی خواننده می شد. امیدوارم توضیحاتم به فهم کم و بیشش کمک کرده باشند اگر جایی بود که متوجه روایت نشدی بگو برات توضیح میدم. هرچند که یک متن خوب متنیه که همه توضیحات رو خودش توی خودش گنجونده باشه... فک کنم در این مورد تو این نوشته موفق نبودم.
m_fanaei
m_fanaei
٩٤/٠٣/١٠
٠
٠
سلام، مرسی خیلی خیلی ممنون خیلی چیزا یاد گرفتم مرسی از توضیح کاملت و ببخشید که خیلی دیر جوابت رو دیدم، شاید چون سبک نوشته ت رو کمتر خوندم متوجه نشدم وگرنه مشکل از متن نبود از مطالعه کم من بود :) بازم ممنون :)
E_KHOSRAVANI
E_KHOSRAVANI
٩٤/٠٣/١٠
٠
٠
خواهش می کنم :))
paariss
paariss
٩٤/٠٣/٠٧
٠
٠
قلمت پایدار . خوندن این نوشته های سردرگم واسم خیلی لذت بخشه . نوشته هایی که بعد خوندنش باید دستتو بزاری زیر چونت و فکر کنی...موفق باشی:))
E_KHOSRAVANI
E_KHOSRAVANI
٩٤/٠٣/٠٨
٠
٠
سلام :)) ممنون که خوندی. خوشحالم که برات قابل درک بود:)) شاد باشی...
Nasrin-A
Nasrin-A
٩٤/٠٣/٠٧
٠
٠
الان که دوباره خوندم حس بهتری دارم نسبت به نوشته ات اینم از اون چیزهایی است که باید چند بار بخونی تا بفهمی اش.دوستش داشتم ممنون حس عجیبی دارم الان....
E_KHOSRAVANI
E_KHOSRAVANI
٩٤/٠٣/٠٨
٠
٠
سلام :)) چه خوب که حس بهتری داری. از اینکه وقت گذاشتی مرسی :)) شاد باشی...
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
پاییز را مرگ می دانم

پاییز لعنتی

٩٥/٠٩/٠٦
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
قرار نیست بیایی!

بامداد پنجم آذر هزار و سیصد و نود و قلب

٩٥/٠٩/٠٦
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اراده

می خواستم خلبان شوم

٩٥/٠٩/٠٦
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
هنوز درد می کند

چوب استاد

٩٥/٠٩/٠٦
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨