گوی‌های فلزی هم عاشق می‌شوند

گوی‌های فلزی هم عاشق می‌شوند

نویسنده : i_banu69

یک آزمایش علوم داشتیم که یادم نمی‌آید برای راهنمایی بود یا دبیرستان. یک گوی فلزی آهنی بود که با بند از جایی آویزان می‌شد. بعد یک لوله خودکار پلاستکی را با یک پارچه پشمی یا نخی باردار می‌کردیم. بار لوله خودکار منفی بود و وقتی آن را به گوی فلزی نزدیک می‌کردیم بار مثبت گوی به سطحش می‌رسید و در نزدیک‌ترین فاصله با بار لوله خودکار بود. بعدش معلم‌مان خودکار را می‌زد به میز و گوی را هم می‌زد به دیوار که بارشان خنثی شود.

با خودم فکر می‌کردم که من چقدر شبیه گوی فلزی بودم و تو شبیه آن لوله خودکار باردار! این‌که احساسات زنانه‌ام مثل بارهای مثبت بود و حضور مردانه‌ات با آن غرور لعنتی بارهای منفی. همین که به هم نزدیک شدیم. احساسات زنانه‌ام از سراسر وجودم توی قلبم جمع شد و مجذوب غرور مردانه‌ات شد و طی همه این مدتی که کنار هم بودیم، همه سعی‌ام داشتنت بود.

اما حالا فکر می‌کنم اگر روزگار مرا به دیوار نزند و تو را به زمین نکوبد در خوشبینانه‌ترین حالت تو یک گوی آهنی دیگر پیدا می‌کنی و من یک لوله خودکار باردار دیگر! به این فکر می‌کنم که چرا به جای درس خواندن مثل «ش» یک نفر را از توی کوچه خیابان پیدا نکردم که از قضا آدم خوب و اهل زندگی باشد و مثل «ش»سرم را به بچه و شوهر گرم کنم. یا مثل «س» که تا پنجم درس خواند و حالا با وجود شوهر و بچه هنوز شعور سلام کردن به بزرگترها را ندارد و مثل یک ماده گاو گنگ فقط آدم را نگاه می‌کند. نمی‌دانم شاید این از بدشانسی من بود که من و تو، گوی و لوله خودکار اشتباهی بوده‌ایم که فقط اجبارا کنار هم قرار گرفتیم و بارهای مخالف‌مان هم دیگر را جذب کرد. این‌که باید قبول کنم قرار نبوده هیچ آزمایش علومی درمورد من و تو اتفاق بیفتد. هیچ آزمایشی.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
هادی.قنبری
هادی.قنبری
٩٤/٠٦/٢٤
٢
٠
زیبایی عشق و جاذبه ی بین مرد و زن رو بسیار خوب در اشیاء تعبیر کردید؛ افرین به این گستردگی دید و شبیه سازی؛
i_banu69
i_banu69
٩٤/٠٦/٢٤
٣
٠
ممنونم
f_behzadfar
f_behzadfar
٩٤/٠٦/٢٤
٣
٠
عالی شبیه سازی خیلی قشنگی بود:)قلمتون مستدام:)
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٤/٠٦/٢٤
٢
١
سلام قلمتان ماندگارودلتان ازشادی سرشارباد
m-nasrabadi
m-nasrabadi
٩٤/٠٦/٢٥
٢
٠
واقعا زیبا بود
m_soltani
m_soltani
٩٤/٠٦/٢٥
٢
٠
خیلی قشنگ بود, بعضی چیزها واقعا تقدیره و کاریش نمیشه کرد, مرسی i_banu69
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
پاییز را مرگ می دانم

پاییز لعنتی

٩٥/٠٩/٠٦
قرار نیست بیایی!

بامداد پنجم آذر هزار و سیصد و نود و قلب

٩٥/٠٩/٠٦
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اراده

می خواستم خلبان شوم

٩٥/٠٩/٠٦
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
هنوز درد می کند

چوب استاد

٩٥/٠٩/٠٦
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨