یه جایی توی این شهر نفس می‌کشی

یه جایی توی این شهر نفس می‌کشی

نویسنده : i_banu69

اواخر دانشگاه، یک بار که رفته بودیم خوابگاه. دختری که دوست یکی از بچه‌های اتاق بود؛ آمده بود دنبالش که برای کاری بروند بیرون. دختر دوست داشتنی و آرامی بود. اما نمی‌دانم چرا توی همان نگاه اول اندوه را توی چشم‌هایش دیدم. هیچ حرفی نزدیم. چند دقیقه بعد فلانی حاضر شده بود و از خوابگاه زده بودند بیرون. غروب توی راه برگشت به دانشگاه.،درباره آن دختره پرسیدم.

«ت» گفت که دختره ترم 3 است. قبل از دانشگاه با یک پسر آشنا می‌شود؛ یک پسر ساده و کاری و خوب. بالاخره بعد از کلی دردسر و تلاش به هم محرم می‌شوند و قرار می‌شود بعد از سربازی پسر عروسی کنند. پسر می‌رود سربازی. اما توی سربازی یک شب می‌خوابد و صبح دیگر بلند نمی‌شود. هر چه هم خدمتی‌اش صدایش می‌کند فایده‌ای ندارد. انگار100 سال است که خوابیده. حتی پزشکی قانونی هم علت مرگ پسر را پیدا نکرد! دختر خیلی افسرده بود. الان یک سال از آن اتفاق می‌گذرد و او هنوز هم پژمرده است.

حرف‌های «ت» درباره آن دخترک دوست داشتنی مظلوم، مرا برد توی فکر. به این فکر کردم که خیلی چیزها قسمت آدم نیست. این‌که شانس من توی عشق مثل شانس آن دختر است. این‌که اگر همه این موانع هم نبود. اگر تو هم مرا دوست داشتی و مثلا به هم می‌رسیدم. احتمالا مثل این دختر قبل از آن‌که برویم سر خانه و زندگی‌مان، تو را از دست می‌دادم. مثلا یک روز که از یک خیابان رد می‌شدی یک ماشین محکم به تو می‌زد و آمبولانس تو را با سر و بدن خونین می‌رساند بیمارستان و تا بیمارستان طاقت نمی‌آوردی و توی راه تمام می‌کردی یا مثلا توی پارک روی یک نیمکت بنشینی و یک دفعه دو تا نفس عمیق بکشی و قلبت بایستد و دیگر ضربان نداشته باشد و حتی ماساژ قلبی و نفس مصنوعی دکتری هم که همان موقع برای تفریح آمده پارک، نتواند تو را زنده کند و تو همان جا روی نیمکت سبز پارک جان می‌دهی.

حالا که به هم نرسیدیم، خوبی‌اش این است که تو زنده‌ای، آرام نفس می‌کشی، قلب مهربانت دقیقه‌ای 70 بار می‌زند. اصلا هم اهمیت ندارد که من کنارت باشم یا نه. همین که با وجود همه دردها و سختی‌هایت زنده‌ای خوب است. خدا را شکر که یک جایی توی این شهر زندگی می‌کنی، گر چه شاید هیچ وقت تا آخر عمرمان هم قسمت نشود، برای یک بار دیگر هم که شده هم دیگر ببینیم؛ حتی اتفاقی.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
f_bi3daa
f_bi3daa
٩٤/٠٦/٢٩
٢
٠
سلآم ؛ بله گاهی اینطوره...خوبه که آدم به قسمت راضی باشه؟!
m-nasrabadi
m-nasrabadi
٩٤/٠٦/٢٩
٢
٠
متن زیبایی بود
z-dadras
z-dadras
٩٤/٠٦/٢٩
١
٠
خیلی عالی بود...
مریم سادات
مریم سادات
٩٤/٠٦/٣٠
١
٠
خیلی به دلم نشست واقعا :)))این ی جور نگاه قشنگ ودر واقعا توجیح کننده بود:)
پربازدیدتریـــن ها
لطفا ما را گارسون صدا نزنید

روزمرگی های گارسون جوان / قسمت دوم

٩٦/٠٤/٠١
شعری سروده خودم

شب بارانی ما از تو ندارد اثری

٩٦/٠٤/٠٤
آدم ها چقدر زود عوض می شوند

ساعت 1:29 دقیقه بامداد

٩٦/٠٤/٠١
آرامش من در کدام است؟

مرگ درخت هشتاد و یک ساله

٩٦/٠٣/٣١
آفتاب سوزان، روزه و امتحان

معلم کوچک درس بزرگ

٩٦/٠٤/٠٤
دنیای پدر و پسری

در دنیای کناری

٩٦/٠٤/٠٤
خطر استفاده از واژه های بیگانه

ساید بای ساید

٩٦/٠٤/٠٣
محال است یادم بروند

خاطرات وبلاگ نویسی

٩٦/٠٣/٣١
این قلم، ریشه می دواند

پاره خطی برای جیمی ها

٩٦/٠٤/٠٣
شعری سروده خودم

دوست داری بروی؟

٩٦/٠٣/٣١
شعری سروده خودم

معشوق ماه روی من

٩٦/٠٤/٠٣
من غرق تماشای چشم هایت

محبوب من

٩٦/٠٤/٠١
وقتی یکی یکی می روند

پیر شده ام

٩٦/٠٤/٠٦
ترانه ای سروده خودم

شونه به شونه اش که قدم می زنی

٩٦/٠٤/٠٣
وقتی همه مثل هم می شویم

مینیون ها!

٩٦/٠٤/٠٣
روزه خواری در ملا عام

جرم هست؟ نیست؟

٩٦/٠٣/٣١
درد داشت

مادرم نفس نمی کشید

٩٦/٠٤/٠٣
فاصله طبقاتی

روزمرگی های گارسون جوان / قسمت سوم

٩٦/٠٤/٠٦
در میان انبوه این شدها و نشدها

هیچ گاه نشد

٩٦/٠٣/٣٠
مرکز مشاوره دکتر گل آبی

فعلاً خیالتان راحت باشد

٩٦/٠٣/٣١
تبلیغات
تبلیغات