جبر در احتمال

جبر در احتمال

نویسنده : i_banu69

فلاني بعد از مدتها ايميل زده بود. كلي عذرخواهي كرده بود كه از من خبر نمي‌گيرد وجواب نامه ها وبسته هايي راكه برايش مي فرستم نمي دهد. كسي كه حداقل400 كيلومتراز من دوراست و گوشي معمولي اش را هم فروخته و فقط از تنها كافي نت شهركوچولويشان هر از چندگاهي ايميل مي زند. خيلي دوستش داشتم. او در دنياي واقعي تنها كسي بود كه عاشقانه‌هاي من را مي دانست. بعد از كلي مطلب كه تووي ايميلش براي من نوشته بود؛ يك عكس هم همراه ايميلش برايم فرستاده بود. عكس تقريبا معروفي بود و آن را چند بار ديده بودم. عكس دختر و پسر جواني بود كه دست در دست هم روبروي حرم قمر بني هاشم(ع) ايستاده بودند. دختر چادرسفيد گلدار سرش بود و پسر پيرهن سفيد وشلوار مشكي تنش بود و مثل "او" آستين هايش را تا زده بود. بعد هم فلاني پايين عكس نوشته بود ان شا الله تو و "اون" یه روز همين عكس رو باهم توو كربلا ميندازين.

يك حس ناكامي نشست توي قلبم. هم من هم فلاني خوب مي‌دانستيم كه احتمال اين آرزو از صفر هم كمتر است. بي هوا ياد كلاس جبر و احتمال افتادم. معلمش يكبار گفته بود: «توی رده بندي فيفا تيم‌هاي جزاير سليمان و سن مارينو آخرين تيم‌هاي جهان هستند. خيلي ضعيفند. اما احتمالش وجود داره كه يك روز اين‌ها هم بتونن با بردن همه ي بازي هاي مقدماتي به جام جهاني صعود كنن. حتي احتمالش هست كه از گروه خودشون بالا برن و باشكست دادن كله گنده هاي فوتبال به فينال برسن و يكي شون بشه قهرمان و ديگري هم نائب قهرمان. بعد هم مردم كشورشون از خوشحالي پس بيفتن!!!.»

به اين فكر كردم كه شايد با احتمال يك در ميليارد اين دوكشور زير پونس نقشه‌ي جهان يك روز به آن موفقيت ها برسند. اما اينكه من و "تو"به هم برسيم و يك روز دست در دست هم توي بين الحرمين روبروي حرم حضرت سقا(ع) بايستيم و عكس بگيريم؛ صفره صفر است!

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
sjalal
sjalal
٩٤/٠٥/٠٤
٣
٠
هیچ کس از آینده خبر ندارد.شاید همین فردا نصیب شود
f_eftekhari
f_eftekhari
٩٤/٠٥/٠٤
٣
٠
:| دائما یکسان نباشد حال دوران غم مخور...
sadat_hosseini
sadat_hosseini
٩٤/٠٥/٠٤
١
٠
خدا رو چه دیدین انشاالله به زودی زود نصیب همه بشه .
پربازدیدتریـــن ها
شعری برای آتنا اصلانی، دختر مظلوم اردبیلی

دختر من بخواب لالایی

٩٦/٠٤/٢٤
خوشبحال شما

من همیشه چاق بودم

٩٦/٠٤/٢٥
إِنَّا للّه وإِنّا إِلَیهِ رَاجِعُونَ

ای مهربان‌تر از تمام مردم این شهر

٩٦/٠٤/٢٧
ماجرای بعد از ظهر

من متفاوت ترین 18 ساله جیمی هستم!

٩٦/٠٤/٢٦
برسد به دست مریم میرزاخانی

قرار بود من هم «مریم» شوم!

٩٦/٠٤/٢٦
شعری سروده خودم

چشمان کلاغ

٩٦/٠٤/٢٧
اجباری ترین روز کاری من

روزمرگی های گارسون جوان / قسمت ششم

٩٦/٠٤/٢٥
داستان تلخ میرزاخانی ها...

چگونه کشور خود را از پیشرفت عقب نگه داریم؟

٩٦/٠٤/٢٨
ما همه زندانی شدیم

لبخندهای پنج اینچی

٩٦/٠٤/٢٤
داستان کوتاه

من یک دختر رنگی رنگی هستم!

٩٦/٠٤/٢٩

سلبریتی نبود دماغ عمل کردن!

٩٦/٠٤/٢٧
مات چشمانی که سیاه است

دختره ی چشم سفيد

٩٦/٠٤/٢٤
در مورد افسردگی بعد از عروسی چه می دانید؟!

نو عروس افسرده

٩٦/٠٤/٢٧
این سفر کاملا با سفرهای دیگر فرق داشت

دوست داشتنی ترین ها

٩٦/٠٤/٢٦
بی خوابی تو چه شکلی است؟!

بی خوابی ها نباید تا همیشه میهمان آدم ها باشند

٩٦/٠٤/٢٦
حرفم را قبول دارید؟

چاقی چه طور اتفاق می افتد؟

٩٦/٠٤/٢٧
دردنامه

آیا آینده ای متصور هستیم؟!

٩٦/٠٤/٢٦
کنکاشی در بیوگرافی جیم

رابطه جیم و ترامپ چگونه شکل گرفت؟!

٩٦/٠٤/٢٨
هنوز بوی عطر پسرش می آید

همان دیوار قدیمی

٩٦/٠٤/٢٦
من اهل بازی نیستم و تو خود خوب این را میدانی

دیر آمدی...

٩٦/٠٤/٢٩
تبلیغات