داستان اسباب بازی ها

داستان اسباب بازی ها

نویسنده : banu69

توی داستان اسباب بازی وقتی توی قسمت ذوب زباله‌های فلزی همه اسباب بازی‌ها به سمت کوره ذوب می‌رفتند و دست هم را گرفته بودند و منتظر مرگ بودند، یکدفعه معجزه شد و آن سه تا آدمک فضایی سبز رنگ با چنگک آهنی همه اسباب بازی‌ها را از مرگ نجات دادند. واقعیتش من هم احساس آن اسباب بازی ها را دارم. عجیب دلم معجزه می خواهد. معجزه‌ای مثل حضور تو. مثل اینکه یک‌ روز بیایی و به من بگویی که دوستم داری و تا همیشه من و تو برای هم خواهیم ماند.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
f_eftekhari
f_eftekhari
٩٤/٠٩/٢٦
٣
٠
معجزه گاهی در درون ما رقم می خوره
i.forouzan
i.forouzan
٩٤/٠٩/٢٧
٣
٠
لايك
پربازدیدتریـــن ها
با مدیران کت و شلواری

کرمانشانگم چنی بی کسی...

٩٦/٠٨/٢٤
قلبی برای من، قلبی برای انسانی که من می‌خواهم

قلبی که تنها تو را دوست دارد

٩٦/٠٨/٢٥
از روزهای 18 سالگی

قانونی شدن عجب صفایی داشته!

٩٦/٠٨/٢٢
برای مردم داغدیده

شهر تو و شانه های من

٩٦/٠٨/٢٢
شعری سروده خودم

مهم نیست، فراموشش کن

٩٦/٠٨/٢١
به طور متوسط، هر کاربر ایرانی در 18 کانال عضو است

چرا سرانه رو می ریزی تو تلگرام؟

٩٦/٠٨/٢٢
راهکارهای علمی در امان ماندن از سو ضن در سفرهای هوایی

چگونه عین آدم سوار هواپیما بشویم؟

٩٦/٠٨/٢٣
ماوقع یومیه میرآخور

قطار بازی

٩٦/٠٨/٢١
حبیب خدا...

داستانک مهمان

٩٦/٠٨/٢٤
وقتی در کنارم نیستی...

در عمق وجودم ته نشینی

٩٦/٠٨/٢٣
#تسلیت

صدسال تنهایی

٩٦/٠٨/٢٤
خودشان انتخاب کردند...

قاتل واقعی

٩٦/٠٨/٢٧
آخرین بند وصیت حاجی

زیر چشمان پدر

٩٦/٠٨/٢٧
زندگی را زندگی می‌کنم

ای روح عاشقانه…

٩٦/٠٨/٢٧
شعری سروده خودم

یک نفس عشق

٩٦/٠٨/٢٨
از هیچ چیز نمی ترسم

غرقه سازی

٩٦/٠٨/٢٨
تبلیغات