تمام ناتمام من با تو تمام می‌شود

تمام ناتمام من با تو تمام می‌شود

نویسنده : i_banu69

بالاخره بعد از چند ماه از آخرین امتحان آخرین ترم دانشگاه، رفتم دنبال تسویه. دلم برای دانشگاه و همه متعلقاتش، آن هم توی فصل بهار تنگ شده بود. امروز مثل همه چهارشنبه‌های دیگر بود. خلوت و آرام. دلم گرفت. این‌که دیگر هیچ‌کدام از بچه‌های کلاس‌مان توی این دانشگاه نبودند. این‌که دیگر قرار نبود بروم دانشکده و دیگر کلاسی در کارنبود. این‌که قرار نبود من مثل همیشه قبل از تو توی کلاس حاضر شوم و منتظر باشم از کلاس توو بیایی و سلام کنی و دلم آب شود.

رفتم آموزش کل. تسویه‌ام یکی دو ساعت طول کشید. مرحله آخر یک مرد میانسال خوش اخلاق که چندباری برای کارهای دانشگاهی پیشش رفته بودم به مدرکم هولوگرام دانشگاه و تمبر چسباند و مهر و امضا کرد. بعد مدرک را گرفت مقابلم و گفت: مبارکت باشه؛ برو به سلامت. به زحمت تشکر کردم و از ساختمان آموزش کل بیرون زدم. خدا را شکر که اشکم از پشت عینک معلوم نمی‌شد. دلم نیامد زود از دانشگاه بیرون بروم. یک بار دیگر توی این بهشت کوچک چرخیدم. تمام جاهایی را که تو آن‌جا رفته بودی و یا با هم حرف زدیم؛ سر زدم. من 5 ترم از 7 ترم را عاشقانه گذراندم. هیچ کسی نمی‌دانست من هر صبح با چه عشقی سرکلاس‌های ساختمان «ج» می‌رفتم. چه شوقی داشتم برای کلاس‌هایی که تو داخلش ردیف اول می‌نشستی.

بعدش رفتم بوفه و چند تا لواشک گران قیمت و درجه یک خریدم. خاطره بازی‌هایم که تمام شد، کنار آبخوری درب ورودی دانشگاه ایستادم. برگشتم و دوباره به دانشگاه نگاه کردم. همه خاطرات روز و روزهای اول تا همین الان را مرورکردم. دلم برای همه خوب و بدهای دانشگاه تنگ می‌شد، برای همه خاطراتش، تلخ و شیرینش، برای توت‌های سفید و قرمزش که خرداد ماه رسیده و شیرین می‌شد و می‌ریخت زمین و زیر پای همه له می‌شد و هیچ کسی هم نبود که قبل از له شدن جمع‌شان کند. دانشگاه مثل یک مسجد و امام زاده برایم مقدس شده بود. یک جور ادای احترام توی قلبم نسبت به این بهشت کوتاه مدت به وجود آمد.

از دانشگاه زدم بیرون. سواراتوبوس شدم. مدرکم را از پاکت بیرون آوردم. اشکم جاری شد. این تکه کاغذ، جای همه روزهای بودنت را گرفته بود. بالاخره بعد از چند ماه گول زدن خودم، امروز واقعا باورم شد که دیگر همه چیز تمام شد. دیگر تو هیچ وقت نیستی. باید قبول می‌کردم که تو رفته‌ای دنبال زندگی‌ات و من هم باید بروم پی خودم. باید قبول می‌کردم که تو هم مثل خیلی از آدم‌ها توی دوران کوتاهی از زندگی با من هم مسیر بوده‌ای و حالا رفته‌ای و قرار نبوده که مال هم باشیم. این‌ها گفتنش، قبول کردنش درد داشت. 

یکی ازعکس‌هایت که از همه قشنگ‌تر بود را هنوز توی گوشی‌ام داشتم. دلم نمی‌آمد حذفش کنم. عکس را باز کردم، برای آخرین بار نگاهت کردم. دست کشیدم روی چشم‌هایت. آرام گفتم دوستت دارم. عکست را پاک کردم. همین‌طور اشک‌هایم را. خودم را جمع و جور کردم. کرایه اتوبوس را دادم. پیاده شدم. باد خنک می‌خورد توی صورتم. حالم بهتر شد. مهم نبود که به هم نرسیدیم. همین که فلانی را واسطه کردم و هرطوری که بود بهت گفتم دوستت دارم کافی ست. با تمام وجود از خدا خواستم خوشبخت شوی. همیشه بدنت سالم باشد. سربازی‌ات بیفتد همین‌جا. یک دختر خوب همسرت شود و یک کار خوب پیدا کنی. می‌دانی؟ خوشبختی کسی که آرزویت خوشبخت کردنش بود خودش یک خوشبختی بزرگ است.

 

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
i.forouzan
i.forouzan
٩٤/٠٨/١٦
٢
٠
کلا این موضوع stuck in love موضوع عجیبیه ولی تجربه بشر نشون داده، این نیز بگذرد.
i_banu69
i_banu69
٩٤/٠٨/١٦
١
٠
????????
i.forouzan
i.forouzan
٩٤/٠٨/١٦
٢
٠
!!!!!! STUCK IN LOVE: گیر کردن در عشق
s_khorashadi
s_khorashadi
٩٤/٠٨/١٦
١
٠
زیبا نوشته بودین ، ممنون :)
فاطمه سادات منافی
فاطمه سادات منافی
٩٤/٠٨/١٦
١
٠
عشق آموخت به من شکل دگر خندیدن ...
Samira
Samira
٩٤/٠٨/١٦
١
٠
خانم بانو شما وبلاگ دارید؟ یه بار دیگه هم پرسیدم ولی جواب ندادین.
i_banu69
i_banu69
٩٤/٠٨/١٦
١
٠
یع بار پرسیدین منم گفتم بله
Samira
Samira
٩٤/٠٨/١٦
١
٠
خب میشه آدرسشو بدین :)؟
i_banu69
i_banu69
٩٤/٠٨/١٦
١
٠
نوشته هام رو اینجا میزارم
رفیعه
رفیعه
٩٤/٠٨/١٧
١
٠
عاخی!خعلی زیبا نوشده بودین!قشنگ درکتون کردم:((
marjan_mi
marjan_mi
٩٤/٠٩/٠٣
٠
٠
........................
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

همه جا صوت غریبانه آن آهنگی است

٩٦/٠٣/٢٨
حرف‌هایم را برای شما بگویم

روزمرگی های گارسون جوان

٩٦/٠٣/٢٧
لطفا ما را گارسون صدا نزنید

روزمرگی های گارسون جوان / قسمت دوم

٩٦/٠٤/٠١
آرامش من در کدام است؟

مرگ درخت هشتاد و یک ساله

٩٦/٠٣/٣١
در دنج ترین گوشه دل

شمعدانی کوچک من

٩٦/٠٣/٢٧
آدم ها چقدر زود عوض می شوند

ساعت 1:29 دقیقه بامداد

٩٦/٠٤/٠١
شهادت مبارکش باشد

چند می گیری عاشق بشی؟

٩٦/٠٣/٢٧
در باب خبرهای بی‌اهمیتی که برایمان مهم می‌شوند

قسمت آخر خندوانه لو رفت...

٩٦/٠٣/٢٩
او اکنون کلاس چهارم است

پدربزرگ دوست داشتنی

٩٦/٠٣/٢٨
محال است یادم بروند

خاطرات وبلاگ نویسی

٩٦/٠٣/٣١
شعری سروده خودم

دوست داری بروی؟

٩٦/٠٣/٣١
لطفا خانم ها با دقت بیشتری بخوانند

بازار کاری که خانم ها خرابش کردند

٩٦/٠٣/٢٨
شعری سروده خودم

از درد می رسم به همان نقطه، باز درد

٩٦/٠٣/٢٩
جایگاه مقدس یک پدر

پدر ظالم

٩٦/٠٣/٢٨
شعری سروده خودم

حکومت عشق

٩٦/٠٣/٢٩
روزه خواری در ملا عام

جرم هست؟ نیست؟

٩٦/٠٣/٣١
من غرق تماشای چشم هایت

محبوب من

٩٦/٠٤/٠١
خطر استفاده از واژه های بیگانه

ساید بای ساید

٩٦/٠٤/٠٣
در میان انبوه این شدها و نشدها

هیچ گاه نشد

٩٦/٠٣/٣٠
نمی خواهم برگردم

حجره بهشت

٩٦/٠٣/٢٧
تبلیغات
تبلیغات