«پیراهن» و دیگر هیچ!

«پیراهن» و دیگر هیچ!

نویسنده : i_banu69

رمانتيك‌ترين قسمت خانه‌مان از نظر من كمد ديواري توي اتاق است. سمت مانتوها و لباس‌هاي پلوخوري. آنجايي كه مانتو مجلسي دوتكه‌ي من آويزان است و درست پشت آن يك پيرهن مردانه سفيد با راه راه بسيار نازك آبي كه دقيقا مثل پيراهن توست قرار دارد كه رخت آويزش از رخت آويز مانتو بلند تر است و من هر وقت اين مانتو و پيراهن را مي‌بينم ياد خودم و خودت مي‌افتم.

اينكه فكر مي‌كنم پيراهن سفيد تويي و مانتوي مشكي منم و تو آنقدر باشكوه و دوست داشتني با آستين‌هاي تا زده پشت سرِ من ايستاده‌اي كه فكر مي‌كنم زيباترين حس دنيا بودن در پناه شانه‌هاي مردي است كه دوستش داري. با اينكه براي هميشه رفته‌اي با اينكه من همه‌ي سعي‌ام اين است كه ديگر توي وبلاگم و دفترچه يادداشت روزانه‌ام چيزي از تو ننويسم ولي نمي‌توانم؛ باز هم از هر تصور و تداعي و خاطره‌ي تو يك حس خوب مثل بوييدن يك عطر درجه يك و بي نظير در همه وجودم سرشار مي‌شود.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
رفیعه
رفیعه
٩٤/٠٣/٢٥
٤
٠
"و تو آنقدر باشكوه و دوست داشتني با آستين‌هاي تا زده پشت سرِ من ايستاده‌اي كه فكر مي‌كنم زيباترين حس دنيا بودن در پناه شانه‌هاي مردي است كه دوستش داري." اینجاشو خیلی دوث داشدم ولی آخرش:(((
t_hadighanbari
t_hadighanbari
٩٤/٠٣/٢٥
١
٠
خوب بود,احساسات بیشتری از قبیل غم, فراق,حسرت,اشک و... می شد که عمیق تر در متن بکار گرفته بشه...
f_behzadfar
f_behzadfar
٩٤/٠٣/٢٥
١
٠
:)))))
Cold
Cold
٩٤/٠٣/٢٥
٢
٠
حس قشنگی داشت...پیراهنش همیشه پشت مانتوتون :)...مرسی
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٤/٠٣/٢٥
٢
٠
چه دعای بامزه ای! :)
i_banu69
i_banu69
٩٤/٠٣/٢٥
١
٠
دوست عزیزم ممنونم از دعات....پیراهنش همیشه هست اما خودش نه :'(
Cold
Cold
٩٤/٠٣/٢٥
٢
٠
اگه خودش میبود که پیراهنش اینقد ارزشمند نمیشد :)
آذر صدارت
آذر صدارت
٩٤/٠٣/٢٥
٢
٠
چقدر این یادداشته آشنا بود. من اینو یه بار دیگه، یه جای دیگه خونده بودم...! شاید مثلا تو وبلاگتون...
i_banu69
i_banu69
٩٤/٠٣/٢٦
٠
٠
آره حق با شماست :-)
گربه ی گریان
گربه ی گریان
٩٤/٠٣/٢٦
٣
٠
قابل توجه همه......ما هم مردیم.....هر کی خواست تکیه کنه خخخخخخخ
Nasrin-A
Nasrin-A
٩٤/٠٣/٢٦
٠
٠
:))
گربه ی گریان
گربه ی گریان
٩٤/٠٣/٢٦
٢
٠
خانم از نبودن مرد قصه چه برداشتی کنیم؟؟.....دوست ندارم برداشت غمگینانه کنم...حتما رفته صفاسیتی خخخخخ....اگه داستان واقعیه خب بازم میگم رفته صفاسیتی...البته با خدا! امیدوارم زندگی خوبی داشته باشید...حالا یه سوال: این نکنه واقعیه؟؟؟
i_banu69
i_banu69
٩٤/٠٣/٢٦
٠
٠
حق با شماست رفته صفاسیتی......آره واقعیه
گربه ی گریان
گربه ی گریان
٩٤/٠٣/٢٦
٢
٠
من واقعا آنقدر لذت بردم که ترغیب شدم تمام متن های تان را بخوانم....استاد من که نمایش نامه هایی برایش نوشتم میگوید قلمت خوب است و عالی نیست...پس بنویسید....برای چند مطلب اخیرتون نظر گذاشتم و لطفا ببینیدشان....همچنین پیشنهاد میکنم این احساس بزرگتان را سعی کنید در قالب یک ماجرا بیانش کنید، مانند لیلی و مجنون...تشکر از نوشتنتون
i_banu69
i_banu69
٩٤/٠٣/٢٦
٠
٠
ممنونم
tanin
tanin
٩٤/٠٣/٢٦
٠
٠
خیلی قشنگ بود:)مرسی:))ی حس قشنگی داشت:))
راتا
راتا
٩٤/٠٣/٢٦
٠
٠
قشنگ بود.....ونشون دادکه گاهی یه مردمیتونه چه تکیه گاه محکمی باشه اگه مردباشه وبمونه پای مردونگیش:)
گربه ی گریان
گربه ی گریان
٩٤/٠٣/٢٦
٠
٠
من مردم ها....خخخخخخخ
Atefe_K
Atefe_K
٩٤/٠٣/٢٦
٠
٠
پر درد بود:(((ما ک ازین حسا نداشتم خدا کنه هیچوقت سراغم نیاد..موفققیات و اینک متنتون عالی بود:)
هاچ
هاچ
٩٤/٠٣/٢٦
٠
٠
:(
رویا خانوم
رویا خانوم
٩٤/٠٣/٢٦
٠
٠
بوی پیراهنش :( پیراهنشو گذاشت و رفت :( دلم تنگ شده خدااااا :"(
Nasrin-A
Nasrin-A
٩٤/٠٣/٢٦
٠
٠
خیلی خووووب بود خوب میشه باهاش ارتباط برقرار کرد با این حس های دلتنگی لعنتی ...
گربه ی گریان
گربه ی گریان
٩٤/٠٣/٢٦
٠
٠
خانم آی بانو...من تمامی مطالب سایت جیمتونو خوندم...اگه بازم هست خوشحال میشم بخونم.....ماجرای عشق من مربوط میشد به کسی که 5 سال از من بزرگتر بود...10 سال به درازا کشید و من هیچ نشونی به او ندادم و او هم همینطور....ولی هنوز ازدواج نکرده...در هر صورت میخواستم عشق واقعی رو بچشم تا شاید کمی خدا رو بفهمم....خدا رو فهمیدم...ولی نمیدونم چرا هنوز شکستها دامنم را گرفته...من واقعی ام شاید همان نود درصد شما
گربه ی گریان
گربه ی گریان
٩٤/٠٣/٢٦
٠
٠
شاید چیزی که در دوران 8 سالگی ام تجربه کردم بقیه بگن یک احساس کودکانه است....که تو اکثر بچه ها دیده میشه....و واقعا هم هست....اگه دقت کرده باشید بچه ها خیلی پیش میاد حرف ازدواجو بین خودشون بزنن...با رویای کودکانه...ولی این ادامه یافت تا اینکه شد خواب های شبانه ی من درباره او....الآن هیچ علاقه ای به او ندارم چون معشوق اصلی رو پیدا کردم
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
گفت: «من به دنیا اومدم پیاده بیام تا حرم آقا»

مشغول می زدم

٩٥/٠٩/١٠
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥