هنوز نفسم را حبس کرده‌ام
در رثای بازگشت پیکر 175 غواص شهیدی که در عملیات کربلای 4 با دستانی بسته زنده به گور شدند

هنوز نفسم را حبس کرده‌ام

نویسنده : وبگردی

من بيشتر از همه می‌توانستم نفسم را نگه دارم. محمد که شوخ‌تر از همه بود می‌گفت «تو هنوز کپسول اکسيژنت آکبند مونده» گاهی که با بچه‌ها نفس‌مان را حبس می‌کرديم تا ببينيم کدام يکی ريه‌هايش قوی‌تر است آخرين نفری که نفسش را رها می‌کرد من بودم، برای همين شده بودم پای ثابت تمام عمليات‌هايی که اختفا و سکوت لازمه‌ی‌شان بود.

«مرگ توی آب مثل‌ِ شهادته، پس شهادت توی آب ديگه نور علی نوره» اين را علی گفته بود. اصلا برای همين غواص شده بود. محمد می‌گفت: «علی مثل ماهيه، خشکی بهش نمی‌سازه، اگه علی نفس‌ِ تو رو داشت بايد با مصيبت از آب درش مياورديم» علی اهل دجله بود، بچه‌ی شط. می‌گفت فاو و مجنون جزيره نيستند، آدمهایی‌اند که مسخ شده‌اند، توده‌ای آدمند که به شکل جزيره در آمده‌اند. می‌گفت «کسی که توی آب جنوب بميره می‌شه تکه‌ای از مجنون»

حالا همه‌مان دراز کشيده‌ايم کنار هم. قرار بود در اعماق آب باشيم. قرار بود وقتی از آن پايين سرمان را بالا می‌گيريم نور خورشيد را ببينيم که شکن‌شکن شده و روی موج‌ها می‌رقصد. قرار بود برای دختر سه‌ساله‌ی محمد گوش‌ماهی و سنگ‌‌های رنگی جمع کنيم.

بوی خاک پيچيده توی دماغم. دراز به دراز ما را خوابانده‌اند کنار هم. دست‌های‌مان را بسته‌اند. نگاهم را می‌چرخانم سمت علی. شبيه ماهی‌ای که از تُنگ بيرون افتاده مدام تقلّا می‌کند. دلم ريش می‌شود. نگاهم را از علی می‌دزدم و می‌چرخم سمت محمد. صورتش روی زمين است. روی چهره‌ی بی‌رمقش هنوز ته‌مانده‌هايی از شوخی هست، می‌گويد «قسمت نشد توی آب شهيد شيم...» صدای بولدوزر می‌پيچد توی سرم.

حالا شروع کرده‌اند به ريختن خاک. نفسم را حبس می‌کنم. محمد فرياد می‌زند «ديوونه نفست رو حبس نکن، اينطوری بيشتر زجر می‌کشی...» ديگر صدايش را نمی‌شنوم. خاک رفته توی دهان و گلويش. علی و محمد هر دو کنار منند. تکان‌ خوردن‌هايشان را زير خاک حس می‌کنم. سينه‌ام سنگينی می‌کند. لايه‌های خاک بيشتر و بيشتر می‌شوند. بدنم شروع می‌کند به خارش. سنگينی خاک دارد دنده‌هايم را خرد می‌کند. علی و محمد ديگر تکان نمی‌خورند.

قرار بود توی آب بميريم، يعنی اينطور فکر می‌کرديم. اما نه اينکه غرق شويم يا توی آب خفه شويم. علی می‌گفت «آب ما رو خفه نمی‌کنه، چيزی که ما رو می‌کشه خاکه، خاک» حالا هم داريم زير خروارها خاک خفه می‌شويم.

نمی‌دانم چشمانم بازند يا بسته، اما می‌سوزند. هر چه سعی می‌کنم مزه‌ی آب را به ياد آورم نمی‌توانم. فکرم می‌رود سمت محمد و علی. علی لابد تا الان شده تکه‌ای از مجنون. محمد هم شده است سنگی رنگی در دستان دخترش. شايد هم آنها هم مثل من هنوز نفس‌شان را نگه داشته‌اند... ماهی‌ای که بيشتر از بقيه زنده بماند بيشتر زجر می‌کشد، اينطوری شاهد مرگ باقی ماهی‌هاست...

من اما... هنوز نفسم را حبس کرده‌ام!

(حسن غلامعلی‌فرد)

 

++ در این رابطه بخوانید...

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
m_fanaei
m_fanaei
٩٤/٠٣/٠٧
٢
٠
وای نمیدونم چی بگم انقدر بغض کردم ...نمیدونم آدم تا چه حد میتونه بد بشه پست بشه...چقدر تو اون لحظه ها سخت بوده براشون ...منم نفسم رو حبس میکنم.
admincheh
admincheh
٩٤/٠٣/٠٧
٢
٠
علی لابد تا الان شده تکه‌ای از مجنون. محمد هم شده است سنگی رنگی در دستان دخترش. شايد هم آنها هم مثل من هنوز نفس‌شان را نگه داشته‌اند... ماهی‌ای که بيشتر از بقيه زنده بماند بيشتر زجر می‌کشد، اينطوری شاهد مرگ باقی ماهی‌هاست... ..
m_fanaei
m_fanaei
٩٤/٠٣/٠٧
٠
٠
این قسمتش :(((
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/٠٣/٠٧
٣
٠
واقعا زیبا بود ........ ماهی که نفسش را حبس کند بیشتر از بقیه زجر میکشد .......... درد تنهایی سنگین تر از زنده بودنه
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٤/٠٣/٠٧
٠
٠
عالي بود مرسي
r_zeyghami
r_zeyghami
٩٤/٠٣/٠٧
٣
٠
وای چه سخت!چجوری اون دنیا میخوان جواب شهدا رو بدن?
Nasrin-A
Nasrin-A
٩٤/٠٣/٠٧
٣
٠
خیلی نوشته ی دلنشین و عمیق و تاثیر گذاری بود روحشون شاد شهدای غواص....
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٤/٠٣/٠٨
٠
٠
="((((
2nyadideh
2nyadideh
٩٤/٠٣/٠٨
٠
٠
هیــــــــــــــــــــــــع روزگار....قلبم خیلی سنگین شد...خیلــــــــــــــــــــــــی :((
علیرضا
علیرضا
٩٤/٠٣/٠٩
٠
٠
فکر میکنم قلب خیلی هامون سنگین شده...
nina_aghighi
nina_aghighi
٩٤/٠٣/٠٨
٠
٠
زیبابود.:)
علیرضا
علیرضا
٩٤/٠٣/٠٩
٠
٠
مظلومیت تمام...
پربازدیدتریـــن ها
لطفا ما را گارسون صدا نزنید

روزمرگی های گارسون جوان / قسمت دوم

٩٦/٠٤/٠١
شعری سروده خودم

همه جا صوت غریبانه آن آهنگی است

٩٦/٠٣/٢٨
شعری سروده خودم

شب بارانی ما از تو ندارد اثری

٩٦/٠٤/٠٤
آرامش من در کدام است؟

مرگ درخت هشتاد و یک ساله

٩٦/٠٣/٣١
آدم ها چقدر زود عوض می شوند

ساعت 1:29 دقیقه بامداد

٩٦/٠٤/٠١
آفتاب سوزان، روزه و امتحان

معلم کوچک درس بزرگ

٩٦/٠٤/٠٤
در باب خبرهای بی‌اهمیتی که برایمان مهم می‌شوند

قسمت آخر خندوانه لو رفت...

٩٦/٠٣/٢٩
شعری سروده خودم

دوست داری بروی؟

٩٦/٠٣/٣١
او اکنون کلاس چهارم است

پدربزرگ دوست داشتنی

٩٦/٠٣/٢٨
لطفا خانم ها با دقت بیشتری بخوانند

بازار کاری که خانم ها خرابش کردند

٩٦/٠٣/٢٨
محال است یادم بروند

خاطرات وبلاگ نویسی

٩٦/٠٣/٣١
خطر استفاده از واژه های بیگانه

ساید بای ساید

٩٦/٠٤/٠٣
شعری سروده خودم

از درد می رسم به همان نقطه، باز درد

٩٦/٠٣/٢٩
این قلم، ریشه می دواند

پاره خطی برای جیمی ها

٩٦/٠٤/٠٣
شعری سروده خودم

حکومت عشق

٩٦/٠٣/٢٩
جایگاه مقدس یک پدر

پدر ظالم

٩٦/٠٣/٢٨
دنیای پدر و پسری

در دنیای کناری

٩٦/٠٤/٠٤
من غرق تماشای چشم هایت

محبوب من

٩٦/٠٤/٠١
روزه خواری در ملا عام

جرم هست؟ نیست؟

٩٦/٠٣/٣١
وقتی همه مثل هم می شویم

مینیون ها!

٩٦/٠٤/٠٣
تبلیغات
تبلیغات