اسکنر آدم‌ها! / داستان کوتاه

اسکنر آدم‌ها! / داستان کوتاه

نویسنده : r_mohebbi

تازه منتقل شده بودم و داشتم مثل سه فشنگ میدان تیر سربازی‌ام قلق‌گیری می‌کردم از اخلاق و رفتار همکارانم تا زودتر جا بیفتم بین‌شان. خاصّه که تنها مجرد اداره بودم و کم‌سن‌وسال‌ترین. اول صبح یکی از روزهای وسط پاییز که هنوز شوفاژهای اداره خاموش بود ها کنان وارد اتاق آقای «حق‌داد» شدم. روبه‌روی اتاقم بود. بلافاصله بعد علیکِ سلامم اشاره کرد به جیب پیراهنم و گفت «هر چی تو کارتت داری می‌خوام مهندس! واسه وام. معدل حسابم رو باید ببرم بالا». لال شدم.

دهانم از تعجب باز مانده بود. همین‌جوری زل زده بود به‌ام و منتظر جواب بود. پت‌پت‌کنان گفتم «هر چی تو کارتم دارم؟! پول زیادی ندارم». دستی به سبیل‌های مدل‌هیتلری‌اش کشید و خیلی قرص و محکم گفت «تو که مجردی آقای مهندس! خرجی نداری که». نفسم را دادم بیرون و مثلاً با اعتمادبه‌نفس گفتم «خب باید پولامو جمع کنم تا بتونم متاهل بشم دیگه». تلفن اتاقم زنگ خورد. مثل این‌که فرشته نجات آمده باشد، به‌دو رفتم تو اتاقم. مهندس«کریمی» بود. از بجنورد. اول ابراز خوشحالی کرد از این‌که طی یک معامله دو سر بُرد جای‌مان را با هم عوض کرده‌ایم و بعد گفت «مهندس! اینو یادم رفت به‌ت بگم. به آقای حقداد پول قرض ندی‌ها. تحت هیچ شرایطی. هزار تومن حتی. حتی اگه رو به قبله دراز کشید. گوش خیلی‌ها رو بریده تا حالا ناکس. از مهندس شادمهر بیست‌وپنج سال پیش بیست‌ هزار تومن قرض کرده و باهاش زمین خریده اما هنوز پس‌ا‌‌ش نداده. نامرد اوضاعش توپه‌ها اما گداصفته. هشت هکتار زمین کشاورزی داره. اونم آبی. دو تا تراکتور داره. دو تا ماشین داره ...». فردایش که آمدم اداره دیدم در اتاقم باز است و دختر هجده‌نوزده ساله صورت‌گرد و به قول ما شاهرودی‌ها قِمیس‌ (سفید)ی هم نشسته روی صندلی‌ام و مشغول کار با کامپیوترم است. با چشمان گرد شده و با لحن مهران‌ مدیری‌ سلام کردم و گفتم «ببخشید شما»؟ یک‌هو آقای «حقداد» از پشت زد روی شانه‌ام و گفت «مهندس! دختر منه. اومده بره دانشگاه اما چون نصف شهریه‌اش مونده راه‌ش ندادن. چارصد تومن به من بده. گندما رو درو کنم به‌ت برمی‌گردونم». یک نگاه به دختر که بی‌خیال دنیا مشغول کامپیوتر بود کردم و مستاصل گفتم «باشه. شماره کارت‌تون رو بدین. اما خرداد خیلی دیره، خواهشاً زودتر بدین». فاتحانه «باشه»ای گفت و کاغذی را که قبلاً شماره عابربانک‌اش را نوشته بود گذاشت کف دستم و گفت «خب دخترم پاشو برو. حلّه. تمام». توی دلم گفتم «این تو جبهه فقط تخریب‌چی نبوده، بی‌سیم‌چی هم بوده یحتمل». آقای «حقداد» شالی‌های بعد از گندم‌اش را هم درو کرد اما انگار نه انگار. اصلاً هم به روی خودش نمی‌آورد تا این‌که یک روز آخر وقت آمد توی اتاقم و گفت «محبی جونم! بیا این صد تومن رو بگیر. یک ماچم هم کرد و رفت. شب‌اش اس‌ام‌اس زد «فردا نوبت دندان‌پزشکی پسرمه. 300 تومن نیاز دارم. جواب مثبت باشه. تمام». حین این‌که تصور می‌کردم «محسن»ش عین «مژگان»ش پشت کامپیوتر اتاقم نشسته جواب دادم «سعی می‌کنم. الآن که دیروقته». بلافاصله جواب داد «نشدا مهندس! همین الآن! هم اینترنت‌بانک داری هم موبایل‌بانک»!

غر و لندکنان واریز کردم. فردایش توی اداره مثل همیشه عین آدم‌های طلب‌کار برخورد کرد باهام؛ جواب‌سلامِ سنگین. سگرمه‌های توی هم. نه که باز خرش از پل گذشته بود. سر صبحانه که طبق معمول خودم خرنده و پزنده‌اش بودم قصه‌ای را به نقل از محمد صالح‌علایِ جان که توی «دو قدم مانده به صبح» سال‌ها قبل‌ش شنیده بودم نقل کردم برایش تا دیگر وهم برش ندارد که من عابربانک‌ش هستم؛ «پسری از مادربزرگ‌ش طلب قرض می‌کنه. مادربزرگ‌ش می‌گه گوشه فرش رو بلند کن. اون‌جاپول هست. هر چی لازم داری بردار. پسر به قدر نیازش برمی‌دارد و چند روز دیگه مجدداً سراغ مادربزرگ‌ش می‌ره برای پول. مادربزرگ‌ش به‌ش می‌گه جای پول‌ها رو که بلدی. خودت بروبردار عزیزم. این قضیه چند بار دیگه تکرار می‌شه تا این‌که بار آخر، پسر گوشه فرش رو بالا می‌گیره اما می‌بینه اثری از پول نیست. با تعجب می‌گه مادربزرگ‌ این‌جا که پول نیست که. مادربزرگ‌ به‌ش می‌گه مگه اون پولایی رو که قبلاً قرض بردی، نیاوردی سر جاش بذاری؟ پسر با شرمندگی می‌گه نه. جواب می‌شنوه که خب! اگه پول‌ها رو پس آورده بودی الآن همون‌جا پول بود و می‌تونستی مشکلت رو حل کنی باهاش». در جوابم خاطره‌ای از مدیر کل‌مان تعریف کرد؛ «حاجی نامه‌ای به‌م ارجاع داده بود. آمار به‌روز دام عشایر رو می‌خواست. زیر پاراف‌ش نوشتم آمار جدید نداریم. مال آخرین سرشماریه. سال 1387. نامه رو دادم کبلایی برد دفترش. فرداش دیدم کبلایی همراه به قول خودش چایی خوش‌تیپ‌ اول صبح‌ش همون نامه رو گذاشت رو میزم. حاجی زیر یادداشت من با خودکار قرمز نوشته بود نداریم، نداریم»! آقای «حقداد» که همیشه خدا جیب‌هایش درد می‌کرد دو سال است که بازنشست شده و شهردار زنجان. چهار سال همکار بودم باهاش. نمی‌دانم چرا هر وقت به‌ش فکر می‌کنم یاد آقای خاوری می‌افتم و بعدش بلافاصله یاد کاریکاتوری که سال‌ها قبل توی یک روزنامه ورزشی چاپ شده بود؛ داور فوتبالی که کلی فحش خورده بود توی بازی و خسته‌وکوفته همین‌که رسیده بود خانه، زن‌ش به‌ش گفته بود «عزیزم شیر سماور چیکه می‌کنه، یه نگاهی به‌ش بکن». الآن که دارم این ماجرا را می‌نویسم یک فایل اکسل هم باز است که لیست طلب‌کاری‌هایم است. شیت اول‌اش به اسم آقای «حقداد» است. 18 ردیف دارد. جمع کل 4240000 تومان. آقای «حقداد» هیچ‌وقت باورش نشد که گم‌کردن چندباره پول‌هایش، تصادف‌های ماشین‌اش، سیل بردن محصول پیارسال‌اش و واریس پای دختر و عیب‌ناک شدن شنوایی گوش پسرش دخل دارد به بدحسابی‌اش. حتی یک‌بار که باهاش رو در واینایستادم(!) و صریحاً به‌اش گفتم «من معتقدم اسکناس، اسکن می‌کنه آدما رو. یه حدیث هم داریم که می‌گه اگه کسی عمداً قرضش رو ادا نکنه درحالی‌که وسع‌اش رو داره، تا لحظه بازگرداندن قرض، گناه دزدی معادل همان قرض نوشته می‌شه برایش» در جوابم خیلی جدّی گفت «مهندس! به قول حیدر سریال شب دهم که تو عاشقشی هر کی از پول گذشت از پل گذشت. ضمناً من اگه بده‌کار نباشم شب خوابم نمی‌بره. تمام»

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
h.naderi
h.naderi
٩٤/٠٤/١١
٠
٠
بسیار داستان خوبی بود. لذت بردم از خوندنش؛ کشش داستانی اش عالی بود. بماند که پند آموز بود برام
hadi_ghanbari
hadi_ghanbari
٩٤/٠٤/١١
٠
٠
چی بگم والا. خیلی آموزنده بود. در حالی که خیلیا قرضهای با سند و مدرک رو هم جواب نمیدن,خوشا اونایی که مواظبن هیچ حق همه جانبه ای مثل وقت دیگران حتی, رو دوششون نباشه..
سمیرام
سمیرام
٩٤/٠٤/١١
٠
٠
خیلی طولانی بود آخراشو دیگه یه خط درمیون خوندم :) خوب بود ولی کشش خوندن زیاد نداشت :))
sahar_m
sahar_m
٩٤/٠٤/١١
٠
٠
داستان قشنگی بود ولی چقدر اسم داشت :| لذت بردم احسنت بر شما.
jalal
jalal
٩٤/٠٤/١١
٠
٠
یاد فیلم the scanner darkly افتادم
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

الغوث خدایا

٩٦/٠٣/٢٥
بغضم می گیرد

تله پاتی

٩٦/٠٣/٢٥
شعری سروده خودم

همه جا صوت غریبانه آن آهنگی است

٩٦/٠٣/٢٨
حرف‌هایم را برای شما بگویم

روزمرگی های گارسون جوان

٩٦/٠٣/٢٧
در دنج ترین گوشه دل

شمعدانی کوچک من

٩٦/٠٣/٢٧
آرامش من در کدام است؟

مرگ درخت هشتاد و یک ساله

٩٦/٠٣/٣١
لطفا ما را گارسون صدا نزنید

روزمرگی های گارسون جوان / قسمت دوم

٩٦/٠٤/٠١
شهادت مبارکش باشد

چند می گیری عاشق بشی؟

٩٦/٠٣/٢٧
در باب خبرهای بی‌اهمیتی که برایمان مهم می‌شوند

قسمت آخر خندوانه لو رفت...

٩٦/٠٣/٢٩
لطفا خانم ها با دقت بیشتری بخوانند

بازار کاری که خانم ها خرابش کردند

٩٦/٠٣/٢٨
او اکنون کلاس چهارم است

پدربزرگ دوست داشتنی

٩٦/٠٣/٢٨
شعری سروده خودم

از درد می رسم به همان نقطه، باز درد

٩٦/٠٣/٢٩
جایگاه مقدس یک پدر

پدر ظالم

٩٦/٠٣/٢٨
شعری سروده خودم

دوست داری بروی؟

٩٦/٠٣/٣١
محال است یادم بروند

خاطرات وبلاگ نویسی

٩٦/٠٣/٣١
همه چیز را ندانی

غرور و تردید

٩٦/٠٣/٢٥
در جاده زندگی هم مسیر شویم

همکلاسی

٩٦/٠٣/٢٥
آدم ها چقدر زود عوض می شوند

ساعت 1:29 دقیقه بامداد

٩٦/٠٤/٠١
شعری سروده خودم

حکومت عشق

٩٦/٠٣/٢٩
شعری سروده خودم

چشم ها در انتظار آشنای نیمه شب

٩٦/٠٣/٢٥
تبلیغات
تبلیغات