تشییع / داستان کوتاه

تشییع / داستان کوتاه

نویسنده : Mostafa_h

مراسم تشییع جنازه آلفرد است؛ دوست قدیمی من که از زمان دانشجویی در کالج ادبیات هندوستان در لندن، یار غاز من شده بود. خیلی عجیب است. مدت‌ها بود که می‌دانستم به سرطان معده مبتلاست و همیشه از این که چنین روزی از راه برسد، واهمه داشتم. مطمئن بودم که اگر او از دنیا برود، تا مدت‌ها خواهم گریست، ولی اکنون که بالای سر تابوت مشکین و براقش ایستاده‌ام و نامش را که با حروف برجسته طلایی رنگ روی درب آن نوشته شده، بارها و بارها در ذهن خود مرور می‌کنم، می‌بینم خوب شد که رفت!

او انسان خیلی خوبی بود. من او را بهتر از خودش می‌شناختم. بعد از مادر بزرگ، او نیکوکارترین آدمی ست که به عمرم دیده‌ام، که همین هم احتمالا به خاطر این است که بر خلاف مادربزرگ، او ثروت چندانی نداشت. اکنون که بدن او دارد در آرامگاه ابدی‌اش قرار می‌گیرد، تنها یادگار باقی مانده از او، کنار دستم نشسته: یک دختربچه پنج ساله.

آلفرد از بچگی عاشق هند بود و آخر کار هم همان طور که همیشه به من می‌گفت، یک زن هندی گرفت، به نام آرمیتا. اما همسرش سر زا رفت و این دوست بیچاره من، که حقیقتا ندیده بودم در زندگی‌اش دست به سیاه و سفید بزند، ناگهان از این‌رو به آن‌رو شد. درست مانند شیری که بچه‌اش را به نیش می‌کشد؛ نقش مادر و پدر را همزمان برای سارینا کوچولو ایفا کرد. مطمئنم این بچه در میان کودکان فاقد مادر، کمترین نیاز را به وجود این فرشته احساس کرده است.

اما در مورد آلفرد... هشت سال آزگار با این سرطان لعنتی مبارزه کرده بود و من دیگر تقریبا داشت خیالم از بابت بیماری او راحت می‌شد. اما نمی‌دانم چه اتفاقی افتاد که ناگهان آلفرد زمین گیر شد و دو هفته بعد، در آغوش من، جان سپرد.

آه و ناله‌هایش هرگز از خاطرم نمی‌رود. به همین خاطر است که می‌گویم بهتر شد که رفت. لااقل برای او که بهتر شد. اکنون او از همه بدی‌ها عاریست و در کنار خدای خودش به سر می‌برد.

احساس می‌کنم بیشتر به خاطر ساریناست، که در حالی که بی‌هیچ حرکتی به نوشته روی قبر آلفرد خیره شده‌ام، قطره اشکی از گوشه چشمم سر می‌خورد و پایین می‌رود؛ «مرگ به معنی نابودی نور نیست، بلکه بسان خاموش کردن چراغ است، چرا که سپیده دم فرا رسیده است» - تاگور

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
sahar_m
sahar_m
٩٤/٠٤/١١
١
٠
:) جالب بود ، ممنون
Mostafa_h
Mostafa_h
٩٤/٠٤/١١
٠
٠
خواهش می نمایم :)
Nasrin-A
Nasrin-A
٩٤/٠٤/١١
٠
٠
غم انگیز بود:(
Mostafa_h
Mostafa_h
٩٤/٠٤/١١
٠
٠
ممکنه... :) به شما
سمیرام
سمیرام
٩٤/٠٤/١١
٢
٠
چقدر قشنگ بود خیلی خیلی ... خیلی حس غمش و خوب منتقل کرده بودین .خیلی خوب بود ...
Mostafa_h
Mostafa_h
٩٤/٠٤/١١
٠
٠
نظر لطفتونه سمیرا خانوم :))
نیما خان حقیقی
نیما خان حقیقی
٩٤/٠٤/١١
٠
٠
درود . قشنگ بود
Mostafa_h
Mostafa_h
٩٤/٠٤/١١
٠
٠
نظر لطفتونه، جناب حقیقی عزیز :))
jalal
jalal
٩٤/٠٤/١١
١
١
مرگ پایان کبوتر نیست.گاهی مردن بهتر از زندگی رنج آور و ملال آور است
Mostafa_h
Mostafa_h
٩٤/٠٤/١١
٠
٠
گاهی... :)
hadi_ghanbari
hadi_ghanbari
٩٤/٠٤/١١
٠
٠
زیبا بود و نه هیچ حرفی دیگر..
Mostafa_h
Mostafa_h
٩٤/٠٤/١١
٠
٠
متشکر :)
z_taherian
z_taherian
٩٤/٠٤/١٢
٠
٠
خیلی قشنگ بود اورین:-)
Mostafa_h
Mostafa_h
٩٤/٠٤/١٢
٠
٠
نظر لطفتونه، خانوم طاهریان، ممنان :))
Mostafa_h
Mostafa_h
٩٤/٠٤/١٢
٠
٠
هفت و نیم از ده باید عادلانه باشه گمونم :))
نیما
نیما
٩٤/٠٤/١٢
٠
٠
پنج از ده بتون میدم :)
Mostafa_h
Mostafa_h
٩٤/٠٤/١٢
٠
٠
پنجم خوبه، بالاخره بهتر از چهاره دیگه، نه؟ مرسی نمره :))
mina_h
mina_h
٩٤/٠٤/١٢
٠
٠
:( :)
Mostafa_h
Mostafa_h
٩٤/٠٤/١٢
٠
٠
مختصر و مفید، مرسی :))
nina_aghighi
nina_aghighi
٩٤/٠٤/١٣
٠
٠
آقا مصطفی تولدتون مبارک...انشاءالله مراحل زندگیتون رو با رستگاری سپری کنید.:)
Mostafa_h
Mostafa_h
٩٤/٠٤/١٣
٠
٠
مرسی، خانوم عقیقی! خوشحال شدم با کامنتتون. برای شما هم ایضا، همین آرزو :))
میرزا
میرزا
٩٤/٠٤/١٣
٠
٠
سلام و تولدتون مبارک! + کلی آرزوهای خوب خوب برای آقا مصطفی + ؛)
Mostafa_h
Mostafa_h
٩٤/٠٤/١٣
٠
٠
سلام، و عرض تشکرجات فراوان، آقای میرزا! مرسی واسه انرژی مثبتتون :)) + ایشاالا دوم آبان، ما هم در خدمت شما خواهیم بود ( البته اگه به حول و قوه ی الهی این حافظه ی عزیز ما را یاری نماید! ) + بازم لبخند
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
شعری سروده خودم

چشم هایت شبیه پاییزند...

٩٥/٠٩/١٨
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
دیکتاتوری دوست داشتنی

از دلخوشی تا دلبستگی

٩٥/٠٩/١٨
ترانه ای سروده خودم

تو خیالی...

٩٥/٠٩/١٦
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

وقتی ستاره توی آسمونه

٩٥/٠٩/١٥
چند کلمه با عادل فردوسی پور که دیگر عادل نیست

ناعادل!

٩٥/٠٩/١٦
به دنبال یک مامن

اعتراف

٩٥/٠٩/١٨
خواب عجیبی بود...

تجربه مرگ در خواب

٩٥/٠٩/٢٠