عاشقانه‌ای در پارک

عاشقانه‌ای در پارک

نویسنده : Mostafa_h

روی نیمکت چوبی واقع در کنار مسیر دوچرخه سواری پارک ملی، که زمینش را با رنگ سبز فسفری مشخص کرده‌اند، نشسته‌ام. پلاستیک سفید رنگی را که توی بغلم گرفته‌ام، به خودم فشار می‌دهم. چشمان منتظر و مشتاقم به هردو سویی که ممکن است سر و کله‌اش از آنجا پیدا شود، سرک می‌کشند. ضربان قلبم را به خوبی احساس می‌کنم و چنین به نظر می‌آید که چشمانم، تصویر همه را پاک کرده‌اند تا فقط «او» را ببینم.

*

با پاهایم روی زمین سنگفرش شده پارک، ضرب می‌گیرم. نگاهی به ساعت مچی‌ام می‌اندازم و سپس، سعی می‌کنم فکرهای بی‌خودی را از خود دور کنم. با خودم می‌گویم شاید کمی خاطره بازی، بتواند قدری از اضطرابم بکاهد؛ پس در خاطره اولین قرار ملاقاتی که با «او» گذاشتم غرق می‌شوم. او بود و من، پشت پنجره‌ای بارانی و بخار رقصانی که از نسکافه‌های داغ پیش روی‌مان برمی‌خاست.

*

بعد از این‌که دوباره ساعتم را نگاه کردم، سعی می‌کنم با دقتی مضاعف اطراف را زیر نظر بگیرم. شاید می‌خواهد با من شوخی کند و همین دور و برها پنهان شده تا وقتی که ناامیدانه از جایم بلند می‌شوم، غافلگیرم کند. شاید هم پس از آن به من بگوید فقط به خاطر فلان قدر تاخیر، می‌خواستی بگذاری و بروی!

نمی‌توانم حتی فکر خارج شدن این حرف‌ها از دهان او را تصور کنم. خودش خیلی خوب می‌داند که احساسم نسبت به او چه عمقی دارد. بنابراین، با اراده و مصمم، سر جایم می‌مانم.

*

مامور پلیسی که به من مشکوک شده بود، من را جست و جو کرد و حتی با وجود خواهش و التماس‌های مکرر من، بسته را از دستم قاپید و آن را باز کرد. بعد از این کارها، عذرخواهی او دیگر به چه دردم می‌خورد؟ نکند «او» دیده باشد که چه چیزی در آن بسته فانتزی و روبان‌دار گذاشته بودم و دیگر غافلگیر نشود؟

*

کم‌کم نگرانش می‌شوم. برای صدمین بار، آخرین مکالمات‌مان را مرور می‌کنم و باز اطمینان می‌یابم که آدرس را به درستی به او داده‌ام. اما نه به خانه‌شان زنگ می‌زنم و نه به موبایلش. می‌دانم یک هفته پیش، بر اثر دعوا و مرافعه‌ای که در خانه با پدر و مادرش به راه انداخته بود، موبایلش سهوا شکسته شده.

*

آخر شب، هنگامی که فقط به کمک نور فانوس‌های مسیر دوچرخه سواری می‌توانم ببینم، پیکر موهومی از دور پدیدار می‌شود که به طرف من می‌آید.

آه! این عشق من است! از روی سایه‌اش، از روی طرز راه رفتنش، مطمئن می‌شوم که خود اوست.

از جا بلند می‌شوم و هدیه به دست، به استقبالش می‌روم. معلوم است که خیلی تلاش کرده تا رد اشک‌هایش پاک شوند، اما مرا نمی‌تواند گول بزند. وقتی جریان را می‌فهمم، تبسم کمرنگی می‌کنم تا بطوری که ناراحت نشود، قدری تسکینش داده باشم. با مشاهده موبایل جدیدش، کمی از غصه خارج می‌شود و با زبان مخصوص خود، از من تشکر می‌کند.

سپس دوشادوش یکدیگر، شروع به قدم زدن می‌کنیم و هردو می‌دانیم که به اندازه یک دنیا، حرف برای گفتن داریم.

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
meshkat
meshkat
٩٤/٠٤/٢٠
٢
٠
توصیفات صمیمی و ملموسی داشتین ولی بجز اینکه کادو موبایل بوده من دنبال یه اتفاق خاص و واضح بودم، شایدم من نگرفتم!
Mostafa_h
Mostafa_h
٩٤/٠٤/٢٠
٢
٠
مطمئن باشین که ضعف از متنه، خانوم مشکات. همون توصیفات رو فعلا مورد عنایت قرار بدین، تا ببینم می تونم یه چیز بهتر ارائه بدم یا نه. + :))
saeede_eb
saeede_eb
٩٤/٠٤/٢٠
٠
٠
:))
Mostafa_h
Mostafa_h
٩٤/٠٤/٢٠
٢
٠
(^_^)
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٤/٠٤/٢٠
٠
٠
سلام:درپناه ایزدسبحان سلامت باشید.الصبرمفتاح الفرج.
Mostafa_h
Mostafa_h
٩٤/٠٤/٢١
٠
٠
سلام، جناب حسنی. ایضا شما، و مرسی برای نصیحت. ایشالا از سرلوحه های همه مون قرار بگیره. + لبخند :))
sjalal
sjalal
٩٤/٠٤/٢٠
٠
٠
می توانستید بار ادبی متن را با استفاده از واژگان متفاوت بیشتر کنید.در جایی که گفتید:آه!این عشق من است این لحن اغلب در نمایشنامه ها به کار می رود و با ادبیات داستان متناسب نیست.داستان شما را می توان این گونه توصیف کرد:یک عاشقانه آرام.امیدوارم نقد من موجب ناراحتی شما نشده باشد.پیروز باشید
Mostafa_h
Mostafa_h
٩٤/٠٤/٢١
٠
٠
یه متن بی شیله پیله ای بود که همون طور که از تعداد معدود اشتباهات و نقایصش پیداست، در کمتر از ده دقیقه و خیلی یکهویی - انگار فقط برای خالی نبودن عریضه!! - نوشته شد. نقد هم اصولا من رو ناراحت نمی کنه و اگه به نظرم به درد بخور بیاد، خیلی هم خوشحال میشم. در زمینه ی نقدی که کردین، حق با شما بود، بله! + مرسی واسه وقتی که گذاشتین ( و امیدوارم احساس نکرده باشین که به هدر رفته ) + لبخند :))
رفیعه
رفیعه
٩٤/٠٤/٢٠
٠
٠
خو الان چرا دیر کرده بود؟!
Mostafa_h
Mostafa_h
٩٤/٠٤/٢١
٠
٠
نیمی از داستان سازی این متن، بر عهده ی مخاطب است!! ( الکی مثلن خیلی حساب شده نوشته بودم! ) + لبخند
راتا
راتا
٩٤/٠٤/٢٠
٠
٠
نگفتین چراگریه کرده بود....باباش زده بودش....یاهمون درگیری خانوادگی.....بهرحال خوب شروع شدوقشنگ بود.....تشکر:)
Mostafa_h
Mostafa_h
٩٤/٠٤/٢١
٠
٠
به پاسخ رفیعه خانوم مراجعه فرمائید!!! + لبخند + نظر لطفتونه
n_rohani
n_rohani
٩٤/٠٤/٢٠
٠
٠
سایه ی شما بر سرشان مستدام
Mostafa_h
Mostafa_h
٩٤/٠٤/٢١
٠
٠
(^_^) / سایه ی شما نیز بر سر عیال مربوطه - چه حال و چه آینده! - ایضا!! + مرسی
سمیرام
سمیرام
٩٤/٠٤/٢٠
٠
٠
نوشته های شمارو دوست دارم ولی باید بگم متوجه منظور مطلب نشدم :| ینی یه دختر اون وقت شب میتونه بیاد بیرون؟
Mostafa_h
Mostafa_h
٩٤/٠٤/٢١
٠
٠
منظور مطلب که البته ارتباطی با سوالی که مطرح کردین نداره! ولی من کلا از یه همچین دیدی نگاه نکرده بودم به قضیه، و از این بابت، معلوم میشه دید شما کلی تر از اینجانب می باشد! + لبخند :))
hadi_ghanbari
hadi_ghanbari
٩٤/٠٤/٢١
٠
٠
ما رو هوایی کردین و حسرتمان را نیز فزون، آفرین..
Mostafa_h
Mostafa_h
٩٤/٠٤/٢١
٠
٠
انشاءا... که هوایی رو به افکار مثبت بوده باشد! + موفق باشین :))
hadi_ghanbari
hadi_ghanbari
٩٤/٠٤/٢١
٠
٠
ما قصدمان خیر است، صادقانه هم اعلام نمودیم
Mostafa_h
Mostafa_h
٩٤/٠٤/٢١
٠
٠
اوکی پس، خوب شد :))
hadi_ghanbari
hadi_ghanbari
٩٤/٠٤/٢١
٠
٠
ما رو هوایی کردین و حسرتمان را نیز فزون، آفرین..
Mostafa_h
Mostafa_h
٩٤/٠٤/٢١
٠
٠
:))
hadi_ghanbari
hadi_ghanbari
٩٤/٠٤/٢١
٠
٠
وقتی با گوشی نظر بدین، ازین اتفاقات پیش آید
Mostafa_h
Mostafa_h
٩٤/٠٤/٢١
٠
٠
نو پرابلم :))
z_taherian
z_taherian
٩٤/٠٤/٢١
٠
٠
جالب بودش موفق باشی
Mostafa_h
Mostafa_h
٩٤/٠٤/٢١
٠
٠
مرسی، شما هم همین طور خانوم طاهریان :))
پربازدیدتریـــن ها
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

همواره شک مهمان من است

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تو ابراهیم نبودی

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تن‌های سرد

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

نمی دانستم!

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

یاکریم

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

غریبه ها

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

گوجه سبز

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خرده‌شیشه‌های تردید

٩٦/٠١/٠٥
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تردید، تصمیم و تغییر

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

هنوز عاشقم بود؟!

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

فقط به خاطر مانی

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

چهل سالگی

٩٦/٠١/٠٣
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

دخترکی با چشمان آبی رنگ

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

یک جهان مقابل من

٩٦/٠١/٠٢
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

حجم نبودنت

٩٦/٠١/٠٢
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

بهلول

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

انقلاب شکستن ظرف است

٩٦/٠١/٠٤
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

شاه بی سپاه

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خيانت به معشوق سي‌سي

٩٦/٠١/٠٦
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

ساعت بیست و پنج شب و روز سی و دوم ماه

٩٦/٠١/٠٥
تبلیغات
تبلیغات