بی‌بی نجمه...

بی‌بی نجمه...

نویسنده : Mostafa_h

اسمش «بی بی نجمه» بود ولی همه ما او را بی‌بی صدا می‌زدیم. بی‌بی هنرهای زیادی داشت که هر بار که ما آخر هفته‌ها از شهر می‌رفتیم دیدنش به روستا، یکی از آن‌ها را رو می‌کرد. مثلا یک بار برای این‌که نشان دهد از قافله تغییرات رژیم غذایی جماعت جا نمانده، برای‌مان لازانیا و استیکی درست کرد که بیا و ببین! انگشت‌هایت را هم می‌خوردی! وقتی به او گفتم من که این همه سال است در شهر زندگی می‌کنم تا به حال استیک نخورده بودم حسابی خندید و قول داد دفعه بعدی باز هم استیک درست کند.

یک بار دیگر هم شد که وقتی رسیدیم دم خانه‌اش، هرچه در زدیم جواب نداد. ترسیدیم نکند اتفاقی افتاده باشد. من که از همه چالاک‌تر و فرزتر بودم، از دیوار رفتم بالا و بی‌بی را دیدم که یا الله یا الله گویان و با احتیاط از یک نخل بلند، پایین می‌آمد! اگر نگویم شاخ، ولی حقیقتا احساس کردم دُم را درآورده‌ام! من با آن همه دبده و کبکبه و مرد بودن و جوان بودنم، امکان نداشت از یک نخل سی و چند متری بروم بالا، چه رسد به یک پیرزن شصت ساله! آن موقع، چندین بار در گوش من خواند که به پدر و مادرم درباره این قضیه چیزی نگویم؛ چون در غیر این صورت «ممکن است خدای نکرده مرا با خودشان بیاورند به شهر!»

اما گل سرسبد شیرین کاری‌های بی‌بی، یکی از خاطرات اواخر دوران کودکی‌ام را می‌سازد؛ جایی که او با زمزمه یک سری اوراد، موفق شد چراغ قوه من را که سه ماه پیش در شهر گمش کرده بودم، بیابد! بی‌بی نجمه عزیزم، امیدوارم اکنون هرجا که هستی شاد و خرسند باشی و امیدوارم خداوند همه بی‌بی نجمه‌ها را برای خانواده‌های‌شان حفظ کند!

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
میرزا
میرزا
٩٤/٠٤/٠٦
٠
٠
سلام؛ بله، حقیقتا نعماتی هستند این بی بی نجمه ها و چه برکاتی را هم با خود به همراه دارند، به طوری که بعد از رفتنشون، برای شما، رفتن اون برکات هم ملموس میشه./ عالی بود + یه "باء" در دبدبه + ؛)
Mostafa_h
Mostafa_h
٩٤/٠٤/٠٦
٠
٠
جزئی نگری شما قابل تحسینه واقعن. امیدوارم بی بی نجمه های خونوادتون سالم و سلامت باشن همیشه :))
میرزا
میرزا
٩٤/٠٤/٠٧
٠
٠
متاسفانه فقط یکیشون مونده؛ همیشگی که نیستن، یعنی هیچ کس همیشگی نیست، اما امیدوارم عاقبت به خیر بشن + :)
Mostafa_h
Mostafa_h
٩٤/٠٤/٠٧
٠
٠
من هم امیدوارم همه عاقبت بخیر شیم + لبخند :))
meshkat
meshkat
٩٤/٠٤/٠٦
٠
٠
الهی‎:)‎ واقعا که خونه مادربزرگه هزارتا قصه داره.
Mostafa_h
Mostafa_h
٩٤/٠٤/٠٦
٠
٠
واقعن. + لبخند :)
نیما خان حقیقی
نیما خان حقیقی
٩٤/٠٤/٠٦
٠
٠
آفرین. چه قدر زیبا. درود بر شما
Mostafa_h
Mostafa_h
٩٤/٠٤/٠٦
٠
٠
نظر لطفتونه، آقای حقیقی. :))
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/٠٤/٠٦
٠
٠
نخل ۳۰ متری! .... ماشالا .... به این میگن جوان نه ماها .... ایشالا همیشه سالم و سلامت باشند
Mostafa_h
Mostafa_h
٩٤/٠٤/٠٧
٠
٠
دود از کنده بلند میشه دیگه :))
mina_h
mina_h
٩٤/٠٤/٠٦
٠
٠
هعیییییی با ارزوی سلامتی برای بی بی شما و همه ی بی بی ها ...زیبا بود:)
Mostafa_h
Mostafa_h
٩٤/٠٤/٠٦
٠
٠
من هم همین آرزو + تشکر + لبخند :))
jalal
jalal
٩٤/٠٤/٠٦
٠
٠
به امید حفظ میراث های زیبا گذشتگان برای حال و آینده
Mostafa_h
Mostafa_h
٩٤/٠٤/٠٦
٠
٠
صحیح :)
رفیعه
رفیعه
٩٤/٠٤/٠٦
٠
٠
من ی مامان بزرگی دارم،تقریبن هفتاد و خرده ای سالشونه!شما نمیدونین چ طور از درختای باغ میره بالا!ب خاطر همین قضیه،ما نوه ها لقب"صغری کماندو"رو بش دادیم!واقعن محشرن این افراد.ادم دوث داره لپشونو بگیره و ول نکنه!ممنون=))
Mostafa_h
Mostafa_h
٩٤/٠٤/٠٦
٠
٠
:)) + خواهش + :))
H_bavar
H_bavar
٩٤/٠٤/٠٦
٠
٠
سلام.خیلی خوب و با حس نوشتید.خیلی از وصف حالاتی که داشتید بنده تجربه کردم و بی بی نجمه های زیادی رو میشناسم.
Mostafa_h
Mostafa_h
٩٤/٠٤/٠٦
٠
٠
نظر لطفتونه. ایشالا همه شونو برامون حفظ کنه :))
sahar_m
sahar_m
٩٤/٠٤/٠٦
٠
٠
خیلی قشنگ بود واقعا ، خاطرات مادربرگمون رو تو دلمون زنده کردین . ممنون.
Mostafa_h
Mostafa_h
٩٤/٠٤/٠٦
٠
٠
خواهش جات :))
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٤/٠٤/٠٦
٠
٠
چقدر شيرين :)
Mostafa_h
Mostafa_h
٩٤/٠٤/٠٧
٠
٠
:))
راتا
راتا
٩٤/٠٤/٠٧
٠
٠
شیرین وبسیارزیبابود:))
Mostafa_h
Mostafa_h
٩٤/٠٤/٠٧
٠
٠
نظر لطفتونه :))
دخترخاصــ
دخترخاصــ
٩٤/٠٤/٠٧
٠
٠
خدا حفظشون کنه!
Mostafa_h
Mostafa_h
٩٤/٠٤/٠٧
٠
٠
ایشالا مال همه رو حفظ کنه :))
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٤/٠٤/٠٧
٠
٠
سلام:زیباست.شادمان باشید
Mostafa_h
Mostafa_h
٩٤/٠٤/٠٧
٠
٠
نظر لطفتونه آقای حسنی، برای شما هم ایضا آرزوی خودتون :))
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٤/٠٤/٠٨
٠
٠
سلام متشکرم
Mostafa_h
Mostafa_h
٩٤/٠٤/١٢
٠
٠
هفت و نیم از ده!
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤