فامیل بریدنی نیست!

فامیل بریدنی نیست!

نویسنده : sajede_gh

خیلی وقت بود رابطه‌اش با برادرش خوب نبود، اما گه‌گاهی که همدیگر را در خانه پدری یا مراسم اقوام می‌دیدند سلام و احوالپرسی، صحبتی، گپ وگفتی بین‌شان رد و بدل می‌شد. از این رابطه اما هر چه می‌گذشت اوضاع بدتر می‌شد و کلام‌ها و سلام‌ها کمرنگ‌تر. روابط حتی گاهی به دشمنی و کینه می‌رفت و دیگر خندیدن‌ها در کنار هم به یک ظاهرسازی تبدیل شده بود. سوء تفاهم‌ها و دلخوری‌ها آنقدر ذره ذره جمع شده بود و هیچ کس برای حل کردنش پیش‌قدم نشده بود که حالا تبدیل به کینه‌ای بزرگ شد.

حالا انگار بین خودش و برادرش یک دیوار می‌دید. هیچ‌کدام نخواستند حرف یکدیگر را بشنوند. هر کدام در تنهاییِ خودشان دیگری را محکوم کرده بودند. دیگر از آن خنده‌ها هم خبری نبود. رفت و آمدها و دیدارها به تسویه حساب‌های شخصی و طعنه و کنایه به یکدیگر می‌گذشت. گفته بودند «آدم نمی‌تواند با برادرش قطع رابطه کند». می‌گفتند «فامیل که بریدنی نیست». به قول مادربزرگ «خودتون هم که نگید فامیلیم، بقیه که میگن فامیلید». 

گوشش به این حرف‌ها بدهکار نبود.  قرار بود دیگر رفت و آمد نکند. قرار بود اسمی از برادرش نبرد. قرار بود برایش یک غریبه باشد. قرار بود همه نشانه‌ها را جمع کند و به زندگی آرام در کنار همسر و فرزندانش ادامه دهد. حتی تمام خاطرات را از خودش دور کرده بود. فکر می‌کرد موفق شده. برادرش را یک غریبه می‌دانست. خیلی وقت بود او را ندیده بود و حتی برایش اظهار دلتنگی نمی‌کرد. فکر می‌کرد هیچ چیز در زندگی نمی‌تواند او را به روزهای قبل بازگرداند. خوشحال از این اتفاق و بی‌اعتنا به حرف و حدیث‌ها بود، که یک روز وقتی دوستش برای اولین بار به خانه‌اش می‌آمد، پسرش را بغل کرد و رو به او گفت: «میگم این پسرت چقدر شبیه داداش بزرگته. نه؟»

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
دخترخاصــ
دخترخاصــ
٩٤/٠٣/١٠
٠
٠
:)) ممنونم عزیزم زیبا بود!
sajede_gh
sajede_gh
٩٤/٠٣/١١
٠
٠
لطف دارین شما. ممنون که خوندید.
دخترخاصــ
دخترخاصــ
٩٤/٠٣/١٠
٠
٠
:)) ممنونم عزیزم زیبا بود!
p_golpari
p_golpari
٩٤/٠٣/١٠
٠
٠
مرسی بابت مطلب خوبتون
sajede_gh
sajede_gh
٩٤/٠٣/١١
٠
٠
ممنونم.لطف دارید.
Nasrin-A
Nasrin-A
٩٤/٠٣/١٠
٠
٠
ولی خیلی ها ثابت کردن که میشه برید.... حتی خونی هم جاری نمیشه دیدم که میگم!!!
دخترخاصــ
دخترخاصــ
٩٤/٠٣/١٠
٠
٠
اوهوم موافقم
sajede_gh
sajede_gh
٩٤/٠٣/١١
٠
٠
بله موافقم. منم دیدم. راستش عنوان متن من این نبود و جیم خودش اینو انتخاب کرده. ممنون که خوندین
هاچ
هاچ
٩٤/٠٣/١١
٠
٠
ها منم دیدم :دی ... ساجده بازم بنویس :)
میرزا
میرزا
٩٤/٠٣/١٠
٠
٠
سلام؛ موضوع خیلی خوبی را دست مایه قرار دادید و خیلی هم خوب بهش پرداختید. واقعیت اجتماع امروز ماست که متاسفانه به قول خانم نسرین خیلی ها ثابت کردند که میشه برید. خب، قدیم تر ها اصلا این صحبت ها نبود و همه به خوبی در کنار هم و پشت هم بودند، اما متاسفانه امروز وجود داره، ولی مطمئنا استخون هم رو دور نمی ریزند :) ممنون از متن زیبای شما.
sajede_gh
sajede_gh
٩٤/٠٣/١١
٠
٠
بله منم موافقم. ممنون از شما که خوندین و ممنون از لطفی که دارین.
ahoo_khademi
ahoo_khademi
٩٤/٠٣/١١
٠
٠
خیلی عالی واقعیت تلخ این روزا رو به قلم در آوردین...نمیدونم الآن چرا دیگه مثل گذشته اگه از دست هم ناراحتیم نمیشینیم حرف بزنیم و سوءتفاهم هایی که ایجاد شده رو حل کنیم نمیدونم چرا حاضزیم ببریم و از همه چیز بگذریم ولی یه کلمه حرف نزنیم...واقعا دنیای الآن با گذشته چه فرقی داره...آدما که همون آدمان رابطه ها که همون رابطه هاست قلب ها که همون قلب هاست پس چی تغیر کرده که ابن قدر از هم دور شدیم؟
sajede_gh
sajede_gh
٩٤/٠٣/١٧
٠
٠
یه جورایی خیلیامون فکر میکنیم عقل کلیم.به حرف هیشکی گوش نمیدیم. و میگیم همیشه حق باماست.عذرخواهی کردن هم خیلی برامون سخته.
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/٠٣/١١
٠
٠
زیبا بود
sajede_gh
sajede_gh
٩٤/٠٣/١٧
٠
٠
تشکر از لطفتون.
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٤/٠٣/١١
٠
٠
راستش فکر کردم قراره با مرگ یکی از برادرا احساس حسرت بوجود بیاد و بعد ...... اما چقدر شیرین تموم شد! مرسی :)
sajede_gh
sajede_gh
٩٤/٠٣/١٧
٠
٠
اونجوری خیلی هندی میشد. ضمن اینکه این داستان یه ترکیبی از تخیل و واقعیته. مرسی که خوندید.
پربازدیدتریـــن ها
پیامی از تو

چایی را می‌ریزم همسرم

٩٦/٠١/٢٨
جهان از زاویه من

نکته پردازی های نخواندنی / قسمت دوم

٩٦/٠١/٣٠
شعری سروده خودم

شهرزاد

٩٦/٠٢/٠٢
هنوز تو را به خدا نسپرده بودم

عجب غروب غریبی است!

٩٦/٠١/٢٧
شعری سروده خودم

غزلِ شیرین ترین تردید

٩٦/٠١/٢٨
داستان کوتاه

رنگ پریده تر

٩٦/٠١/٢٧
خسته شده ام

مونث بودن

٩٦/٠١/٣٠
از رویای پرواز تا ...

زمین پیما

٩٦/٠١/٢٨
ازدواج اشتباه

خط فاصله

٩٦/٠١/٢٧
دشمن خدا

دروغ ممنوع!

٩٦/٠١/٢٩
با همان سرعت و دقت

ضَرَبَ، ضَرَبا

٩٦/٠١/٢٧
چقدر نبودنت توی ذوق می زند

شاید یک شروع جدید

٩٦/٠١/٢٩
شاید بتوان شنید!

خدا را نمی‌توان دید اما...

٩٦/٠١/٢٨
احساساتی که ابراز نشدند

مادر، دوستت دارم تا آن سوی ابدیت

٩٦/٠١/٢٧
اندر حکایت انتخابات ریاست جمهوری

ناموسا می دانستید؟!

٩٦/٠١/٢٩
معرفی کتاب

چشم هایش

٩٦/٠١/٣١
کمی هم به فکر خودتان باشید!

تقدیری از دولت عزیز

٩٦/٠١/٢٨
ارزش کلمات

تذکره الکارگردان

٩٦/٠٢/٠٣
با یک چمدان دلتنگی

یهویی

٩٦/٠٢/٠٣
چرا باید هزینه پرداخت؟

تابلوی خیلی تابلو

٩٦/٠١/٢٩
تبلیغات
تبلیغات