رستاخیز / داستان کوتاه - قسمت دوم

رستاخیز / داستان کوتاه - قسمت دوم

نویسنده : مهراد علوی

(برای خواندن قسمت قبل این‌جا کلیک کنید)

«هی یارو...، بلند شو! هُی‌ی‌ی...!» بازداشتیِ دیگرِ حاضر در اتاق بازداشت، بازوی بهزاد را گرفته بود و او را محکم تکان می‌داد. بهزاد از خواب پرید و نشست. پیشانی‌اش به شدت عرق کرده و رنگش پریده بود. هنوز نمی‌دانست کجاست و مات و حیران، به آن بازداشتی خیره مانده بود. بازداشتی گفت: «چرا عین این منگا، بر و بر منو نگاه می‌کنی؟! بلند شو این سربازه، پشت در خودشو خفه کرد! دو ساعتِ داره صدات می‌کنه.»

بهزاد تازه یادش آمد که کجاست! نفس عمیقی کشید و پیشانی‌اش را با کفِ دستش پاک کرد. بعد بلند شد و به طرف درِ اتاق رفت. صدای آن بازداشتی را هم شنید که زیرِ لب می‌گفت: «خواب وحشتناک دیدی طفلکم؟! خبر نداری که کابوسات تازه شروع شده!»

بهزاد دم در رسید. سربازِ پشت در، در را باز کرد و غر زد: «چرا جواب نمی‌دی یه دفعه؟! دستاتو بیار جلو ببینم.» سرباز، به بهزاد دستبند زد و او را به طرف اتاق یکی از افسرها برد.

وارد اتاق که شدند، بهزاد پدر و مادرش را دید که آن‌جا ایستاده‌اند. سرخ شد و سرش را پایین انداخت. افسر گفت: «خب آقای ملکی؛ اینم آقازاده‌تون! می‌تونید ببریدش.» پدر پرسید: «پرونده‌اش چی می‌شه؟! محکومیتش...؛ احتمال داره زندانی بشه؟» افسر، سند ِمربوط به وثیقه‌ی بهزاد را لای پرونده‌اش گذاشت و بلند شد و پرونده را داخلِ زونکنِ قرمز رنگی قرار داد. دوباره روی صندلی‌اش نشست. شانه‌هایش را بالا انداخت و گفت: «نمی‌دونم! مجازاتِ جرایم سایبری، تازه وضع شدند و منم دو، سه ماه بیشتر نیست که به این بخش منتقل شدم. دقیق نمی‌تونم بگم، ولی احتمالا برای پرداخت جریمه و خریدنِ زندانش، هفتاد، هشتاد میلیونی باید بپردازین.» 

پدر، نگاه غضبناکی به بهزاد انداخت. بهزاد، هم‌چنان سرش پایین گرفته و ساکت مانده بود. پدر، دوباره سرش را به طرف افسر برگرداند و گفت: «هفتاد، هشتاد میلیون؟! مگه شما نمی‌گید که ضرر و زیانی به کسی نزده و آسیبی نرسونده...؟!» افسر جواب داد: «ضرر و زیان مالی نزده، ولی معنوی چرا!»

بهزاد گفت: «من هیچ کاری نکردم! فقط به اونا می‌گفتم که رئیس منم؛ همین!» افسر به طرف بهزاد نگاه کرد و گفت: «کاری نکردی؟! تا حالا خودت، مورد سرقت و یا تهدید، قرار گرفتی؟ می‌دونی امنیتِ روانی چیه؟ می‌دونی که مارگزیده تا آخر عمرش، از ریسمان سیاه و سفیدم می‌ترسه؟ ازشون باج نگرفتی و اطلاعات‌شون رو فاش نکردی درست، آسایش‌شون رو که سلب کردی!»

بهزاد در حالی‌که پشت دستش را می‌خاراند، گفت: «من فقط می‌خواستم یکم سرگرم بشم! به این چیزا فکر نکرده بودم!» افسر گفت: «نفوذ به کامپیوترهای شرکت‌ها و سرقت اطلاعات محرمانه‌ی اونا، تاب و سرسره نیست که می‌خواستی باهاشون سرگرم بشی! اونم نه یکی، نه دو تا، سی و چهار تا شرکت! تازه معلوم نیست که اگه این آخریه، ازت شکایت نکرده بود، تا کجاها پیش می‌رفتی!»

پدر چند بار سرش را به این طرف و آن طرف تکان داد؛ نفس عمیقی کشید؛ ابروهایش در هم گره خورد و رو به بهزاد گفت: «می‌خواستی سرگرم بشی؟! چی‌ات کم بود؟! تو زندگی‌ات، چی نداشتی؟! جز اینه که ماهی پونصد هزار، پولِ تو جیبی‌ته؟! جز اینه که یه ماشین چهل میلیونی زیرِ پاته؟! جز این بوده که تا حالا هر چی خواستی برات مهیا بوده؟!» با هر جمله‌ی پدر، ابروهای افسر بالا و بالاتر می‌رفت!

بهزاد عاجزانه سرش را تکان داد و گفت: «گفتم که...! من نمی‌دونستم که کارم، جرم محسوب می‌شه و ممکنه دستگیر بشم! شنیده بودم که جدیدا، قراره که جرایم سایبری هم مورد پیگرد قرار بگیرند؛ ولی چون تا حالا، هیچ کدوم از دوستام و یا کسی رو ندیده بودم که دستگیر بشه، باور نمی‌کردم! فکر می‌کردم که نهایتش، ازم یه تعهد کتبی می‌گیرند و وِلم می‌کنند! تازه، اصلا فکر نمی‌کردم که بتونن پیدام کنن! کسی هم نبود که من رو مطلع کنه و بهم هشدار بده!» افسر نیشخندی زد و گفت: «باور نمی‌کردی؟! کسی هم چیزی نگفت؟!» بازدمش را بیرون و سپس ادامه داد: «ببین! یه توصیه بهت می‌کنم، تا آخر عمرت یادت بمونه! تو دنیا، جایی نیست که قانون نداشته باشه؛ حتی شهر هِرت! بی‌قانونی هم خودش یه قانونه! پس واردِ هر جا و مکانی که شدی، اول از همه، خودت قانون اونجا رو بپرس و خوب یادش بگیر! بعدش هر کاری که دوست داشتی بکن!»

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
n_babaeinia
n_babaeinia
٩٤/٠٣/٠٨
٠
٠
حالا میتونم بگم قشنگ بود :)
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٤/٠٣/٠٨
٠
٠
ممنون
admincheh
admincheh
٩٤/٠٣/٠٩
٠
٠
مطمئنا فضای مجازی هم مثل دنیای واقعی مستعد آسیب های زیادی خواهد بود اگه برای خودمون چارچوبی نداشته باشیم. آمار هم این رو نشون می دن که اوایل همگانی و ورود یهوویی دنیای مجازی به زندگی های امروزی قبل از فرهنگ سازی و قانون مندیش چه قدر ضررهای مادی، معنوی و فرهنگی و اجتماعی رو از جنبه ی فقر وارد کرده.ممنون . این دیالوگ رو خیلی دوست داشتم.«تو دنیا، جایی نیست که قانون نداشته باشه؛ حتی شهر هِرت! بی‌قانونی هم خودش یه قانونه!»
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٤/٠٣/٠٩
٠
٠
ایده‌ی این داستان، "مسابقه‌ای از جنس مجازی" بود. عقیده‌ی شخصیِ من، برخلاف اکثریت، نوعِ رفتار توی دنیای مجازی و واقعی، نباید هیچ تفاوتی با همدیگه داشته باشن و این دو تا دنیا از این حیث، هیچ تفاوتی با همدیگه ندارند. جمله‎ای هم که بهش اشاره کردید، دقیقا پیامِ داستانه و اگه این پیام رو پیدا نمی‌کردم، کل داستان رو نمی‌نوشتم! مرسی و تشکر از حضورتون
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/٠٣/٠٩
٠
٠
جالب بود.... فکر نمیکردم اینطوری تموم بشه.... ممنون از داستانتون..... :)
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٤/٠٣/٠٩
٠
٠
تشکر از حضور و همراهی شما :)
محمد-۱۵۱ :)
محمد-۱۵۱ :)
٩٤/٠٩/٢١
٠
٠
بی قانونی خودش قانون محسوب میشه!!جالب بود!
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٤/٠٩/٢١
٠
٠
ممنون
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤