دوستی زیر آوار دیوار الفبا

دوستی زیر آوار دیوار الفبا

نویسنده : محدثه عارفی

به یک جایی که می‌رسد احساس می‌کنی چیزی مثل یک دیوار بین تو و او بالا آمده و هر کدام‌تان یک سمت دیوار نشسته‌اید و صدای‌تان به گوش دیگری نمی‌رسد. اگر هم برسد نصف واژگان را دیوار بلعیده یا مثلا از داخل صافی آجرها رد نشده یا اصلا معنی‌اش عوض شده رفته آن طرف دیوار.

از یک جایی که می‌گذرد فرهنگ لغت‌های‌تان عوض می‌شود. تو می‌گویی دلم می‌لرزد و دیگری از این دل لرزه تو دلش می‌گیرد. تو می‌گویی به این لرزش بنای دلم استوار می‌شود و دیگر فکر می‌کند تو یک بند باز ناشی هستی و دیر یا زود سقوط می‌کنی. تو از یک آینده روشن صحبت می‌کنی و دیگری می‌شنود بلند پروازی. تو از اهدافت می‌گویی و دیگری می‌شنود رویا. تو به شادی فکر می‌کنی و دیگری حس می‌کند خوش بینی. به این جایِ رابطه که برسی، این دیوارِ خوره معنی واژگان که بیفتد به جان رابطه، دیگر این رابطه سالم نمی‌ماند. شروع می‌کند به جرقه زدن، به سوختن، به سوزاندن، هر دو رنج می‌کشید.

دیوار واژگان بالا آمده و دیگر معنای حرف‌های هم را از روی عمل و رفتار نمی‌فهمید و بعد کم کمَک رابطه سست می‌شود. پی ریزی‌اش اگر محکم نباشد کم کم فرسوده می‌شود و بعد هر دو تصمیم می‌گیرید بلند شوید و از زیر این دیوار آوار زده دور شوید.

همیشه همین است. پای واژگان را نباید وسط کشید. دوستی را باید از گرمای دست‌ها فهمید. نگاه را باید از پرش پلک‌ها حس کرد. اهداف را باید با قدم‌ها نشان داد و آینده را باید روی برنامه‌ریزی‌ها استوار کرد. شادی را باید با لبخندها نشان داد و غم را باید از اشک روی گونه‌ها فهمید. گاهی باید دست از سر واژگان برداشت. باید راحت‌شان گذاشت تا بتوانیم دوستی را نفس بکشیم. تا حرف هم را بفهمیم. تا به روی هم بخندیم. تا پای دیوار دوستی‌مان گل بکاریم و زیر سایه آن بیارامیم. گاهی باید سکوت کرد و در سکوت به صدای حرف‌ها گوش داد.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
میرزا
میرزا
٩٤/٠٣/١٦
١
٠
سلام؛ مرحبا بانو، مرحبا! "اهداف را باید با قدم‌ها نشان داد"، کلا پاراگراف آخر عالی بود. یادداشتتون خیلی به دلم نشست. یه دونه "ی" تو پاراگراف دوم، خط دوم از قلم افتاده، ولی چه اشکال؟ نوشته به دنبا می ارزید.
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٤/٠٣/١٧
٠
٠
سلام. ممنونم. :) خوش حالم که خوشتون اومده. :)
میرزا
میرزا
٩٤/٠٣/١٧
٠
٠
خواهش می کنم، بیشتر بنویسید.
2nyadideh
2nyadideh
٩٤/٠٣/١٦
١
٠
بلیا :) به قول فریدون : دوست میباید داشت/با نگاهی که در آن شوق بر آرد فریاد/با سلامی که در آن نور ببارد لبخند/دست یکدیگر را / بفشاریم به مهر / جام دل هامان را / مالامال از یاری ، غمخواری / بسپاریم به هم / بسراییم به آواز بلند / - شادی روح تو !/ ای دیده به دیدار تو شاد/ باغ جانت همه وقت از اثر صحبت دوست /تازه ، عطر افشان /گلباران باد..... موافقیم بالام جان :) خیلی هم شیک و مجلسی...قلمت مستدام ...ایامت بکام (^_^)
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٤/٠٣/١٧
٠
٠
عجب شعر قشنگی. مرسی دنیادیده ی هنرمند. :)
آسمانه
آسمانه
٩٤/٠٣/١٦
١
٠
نوشته قشنگ ودلچسبی بود ممنون محدثه جان :)
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٤/٠٣/١٧
٠
٠
ممنون از خودت که خوندی. :)
رضا تمجیدی
رضا تمجیدی
٩٤/٠٣/١٦
٠
٠
باحال بود
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٤/٠٣/١٧
٠
٠
مرسی :)
ahoo_khademi
ahoo_khademi
٩٤/٠٣/١٧
٠
٠
خیلی دلنشین و زیبا بود...عالی بود مخصوصا پاراگراف آخر...ممنون امیدوارم بازم کارای زیباتونو ببینم و موفق باشین
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٤/٠٣/١٧
٠
٠
ممنون آهو جان :) خوشحالم که خوشت اومده. :)
naser_j
naser_j
٩٤/٠٣/١٧
٠
٠
خیلی زیبا بود یک نگاهت به من آموخت که در حرف زدن/چشم ها بیشتر از حنجره ها می فهمند
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٤/٠٣/١٨
٠
٠
عجب بیتی! قشنگ بود. ممنون.
پربازدیدتریـــن ها
ساده می گویم...

یک «من» وسط زندگی‌ام گم شده است

٩٦/١٠/٢٧
اندر احوالات تام کروز

تو چرا پیر نمیشی لعنتی؟

٩٦/١٠/٢٨
دارید کم کم پیر می شوید

شما حواس تان نبوده

٩٦/١٠/٢٥
می توانستم راه بهتری را انتخاب کنم

جنگ و درخت انجیر

٩٦/١٠/٢٤
عشق نفس زندگی‌ست

جوانی فدای عاشقی

٩٦/١٠/٢٦
برای سانچی

نفرین این سرزمین تمامی ندارد

٩٦/١٠/٢٧
کوچ پاییزی؛ از رستوران به دفتر مهندسی

دیگر گارسون نیستم!

٩٦/١٠/٢٥
برای روز مبادا

همین یک لاخ موی مشکی!

٩٦/١٠/٢٧
عجیب غرق رویایت شدم

یک نفر هست که باید همیشه باشد

٩٦/١٠/٣٠
می‌پرسد ماجرا چه بود؟

مردان دریا

٩٦/١٠/٢٦
و چون می‌گذرد غمی نیست

به گذر ثانیه ها محتاجم

٩٦/١٠/٢٤
روزمره هایم...

داستان کار در اسنپ

٩٦/١٠/٣٠
بهترین و بدترین اتفاق های زندگی

فراموشی

٩٦/١٠/٢٧
کمی پیدا شو...

گمشده

٩٦/١٠/٢٨
پیر شدن...

از روزگار رفته حکایت

٩٦/١٠/٢٨
تظاهر کردن

ما مجبور نیستیم

٩٦/١٠/٣٠
اندازه‌اش؟ حجم‌اش؟

می‌شود آن داستان اصلی‌ات را بگویی؟

٩٦/١٠/٣٠