بالاخره تصمیم گرفتم بروم سی‌نما و حمایت خودم را از هنر و هنرمند نشان بدهم! در یک روز خیلی خیلی گرم بهاری شال و کلاه کردم و رفتم سی‌نما! یعنی می خواهم بگویم گرم بودن هوا هم نتوانست مانع شال و کلاه کردنم شود. فکر می‌کردم در یک صف طولانی خواهم ایستاد و بعد با توجه به سابقه‌ام در شانس، به من که می‌رسد می‌گویند بلیط تمام شد، باید بمانی برای سانس بعد...

اما در کمال تعجب دیدم  پسرکی که در باجه بلیط فروشی نشسته، دست گذاشته زیر چانه‌اش و با لب و لوچه آویزان  از نیم دایره مقابلش به رفت و آمد آدم‌ها نگاه می‌کند. خم شدم و از توی نیم دایره نگاهش کردم. هیچ تغییری در حالت چهره‌اش به وجود نیامد. گفتم سلام! بلیط می‌خواستم... یک دست را از زیر چانه برداشت و بلیط را گذاشت روی مرکز نیم دایره و گفت: بیب هزار تومن .... گفتم: بیب؟! گفت: بله! بیب! .... بیب هزار تومان از جیبم درآوردم و گذاشتم روی مرکز نیم دایره و بلیط را برداشتم و در حالی که در اعتراض به این بیب هزار تومان در سرم میز گرد تشکیل داده بودم و درباره قیمت زیاد بلیط سی‌نما با جناح‌های مختلف مغزی‌ام بحث می‌کردم وارد سالن شدم.

پیرمرد بیلط را گرفت و نصف کرد! انگار کسی اسکناس‌هایم را از وسط نصف کرده باشد آه از نهادم برخواست اما به روی خودم نیاوردم و به این فکر کردم که هر بلیطی یک روز نصف می‌شود. تمام صندلی‌ها خالی بود و جز من کسی در سالن نبود. پیرمرد همان طور قوز کرده و خمیده جلویم راه می‌رفت و با چراغ قوه راه را روشن می‌کرد. نمی‌دانم چه اصراری داشت من را به یک صندلی خاص برساند، در حالی که جز من کسی آن‌جا نبود و اگر هم کسی می‌آمد باز جا برای نشستن بود.

گفتم: شما برین من یه جا می‌شینم، این جا که همه صندلی‌ها خالیه .... بعد هم غش غش زدم زیر خنده که یک مرتبه برگشت و نور چراغ قوه را انداخت توی چشم‌هایم که یعنی حرف نباشد! خنده توی گلویم گیر کرد و به سرفه افتادم و گفتم: ببخشید.... پیرمرد به راهش ادامه داد و ناگهان نور چراغ قوه را روی یک صندلی ته سینما ثابت نگه داشت و به من اشاره کرد که آن جا! جای توست.... به سمت صندلی رفتم و همین که نشستم ناگهان فرو رفتم پایین! دلم هری ریخت! سقوط غیر قابل پیش بینی‌ای بود. می‌خواستم صندلی‌ام را عوض کنم که پیرمرد دوباره با همان چهره وحشتناک و نور شدید چراغ قوه‌اش مانع شد و بعد هم من را با سالن تاریک سینما تنها گذاشت.

من همیشه ترس از تاریکی و تنهایی داشتم و آن روز هر دو با هم نصیبم شده بود. خدا خدا می‌کردم که یک نفر دیگر بیاید اما در سینما پرنده پر نمی‌زد. البته اگر مگس و پشه را جز پرنده‌ها حساب کنیم باید بگویم در آن‌جا از این نوع پرندگان به وفور یافت می‌شد. مگس‌ها دور سرم می‌چرخیدند و در گوشم نغمه‌های دل انگیز سر می‌دادند. پیام‌های بازرگانی قبل از فیلم در حال پخش شدن بود و تمامی هم نداشت. کم کم چشم‌هایم داشت گرم می‌شد. درست لحظه‌ای که فیلم شروع شد چشم‌هایم رفت روی هم و فقط توانستم از لا به لای پلک‌های نیمه بازم اسم فیلم را ببینم: استراحت مطلق.... و بعد از آن به خوابی عمیق فرو رفتم!

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/٠٣/١٠
٠
٠
:)).... لذتی که شما با خواب اون لحظه بردین ، میلیونی ارزش داشته....... جای ما خالی........ :))
صدیقه حسینی
صدیقه حسینی
٩٤/٠٣/١١
٠
٠
ملیونی :D
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠٣/١٠
١
٠
مثل همیشه کامل مسلط به ساختار، یه طنز اجتماعیِ شیک خوندم از شما.... و چه زیبا با "استراحت مطلق" بازی کردید و به بازیش گرفتید. استایل نوشتاری شما و خانم نیک بنیاد از مورد علاقه های من اند در این سایت. موفق باشید.:-)
صدیقه حسینی
صدیقه حسینی
٩٤/٠٣/١١
٠
٠
مثل همیشه به من لطف دارید جناب شمشیری شاد باشید
f_behzadfar
f_behzadfar
٩٤/٠٣/١٠
٠
٠
منم همیشه تمام این حسارو داشتم از حرص خوردن به خاطر پاره کردن بلیط گرفته تاترس از تنهایی و تاریکی و چرت زدن توسینما^_^موفقیات:)
صدیقه حسینی
صدیقه حسینی
٩٤/٠٣/١١
٠
٠
:-) مرسی از حضورت
Nasrin-A
Nasrin-A
٩٤/٠٣/١٠
٠
٠
دلنشین بود صدیقه جان:) راستی که پرنده هم پر نمیزنه تو سینماهای ما با این فیلم های بی کیفیت
صدیقه حسینی
صدیقه حسینی
٩٤/٠٣/١١
٠
٠
مگس و پشه ولی همیشه هست مرسی از حضورت
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٤/٠٣/١٠
٠
٠
خوبه که حداقل سینما رفتنتون یه خاصیتی داشته و به استراحت مطلق رسیدید.
صدیقه حسینی
صدیقه حسینی
٩٤/٠٣/١١
٠
٠
بله استراحت از نوع مطلق :-)
میرزا
میرزا
٩٤/٠٣/١١
٠
٠
سلام؛ بسیار عالی و دل نشین کلمات رو چینش کردید، منتها تصورم این است که عجله ای متن رو ارسال کردید، درسته؟ گاهی سی نما، گاهی سینما :) سلامت باشید و قلم فرسایی کنید.
صدیقه حسینی
صدیقه حسینی
٩٤/٠٣/١١
٠
٠
سلام بله ممنون از توجهتون اصلا حواسم نبود :-) متاسفانه امکان ویرایش هم نیست بازم ممنون
میرزا
میرزا
٩٤/٠٣/١١
٠
٠
خواهش می کنم، موفق و مؤید باشید!
ahoo_khademi
ahoo_khademi
٩٤/٠٣/١١
٠
٠
به نظر من با این وضع سینمای ایران که تمام فیلماش فقط از ناامیدی حرف میزنه و آدمو یه جورایی از زندگی ناامید میکنه همون بهتر که جایی باشه واسه خوابیدن و استراحت مطلق کردن...ممنون امیدوارم موفق باشین
صدیقه حسینی
صدیقه حسینی
٩٤/٠٣/١١
٠
٠
البته این متن یه انتقاد دو طرفه ست ولی بیشتر من روی حمایت ازسینما تاکید داشتم حتما که فیلم های با کیفیتی هم تولید میشه اما بله!متاسفانه اکثرا فیلم ها بی کیفیته ... مرسی
2nyadideh
2nyadideh
٩٤/٠٣/١١
٠
٠
واقعنا....خیلـــــــــــــی هم شیک و دغدغه مند....قلمتون مستدآم...ایام بکام(^_^)
صدیقه حسینی
صدیقه حسینی
٩٤/٠٣/١١
٠
٠
شما دومین نفری هستید که به این نوشته گفتید شیک :D چرا شیک ؟! مرسی
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠٣/١٢
٠
٠
"شیک" از اصطلاحات تخصصیِ خانم دنیادیده است؛ من جسارت کردم به دایره لغات ایشون دستبرد زدم از بس که شیک بود و نمیشد چیزی به جز شیک بکار ببرم... :-)
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
گفت: «من به دنیا اومدم پیاده بیام تا حرم آقا»

مشغول می زدم

٩٥/٠٩/١٠