شادی‌هاتون جبران کنیم

شادی‌هاتون جبران کنیم

نویسنده : صدیقه حسینی

فقط ما ایرانی‌ها هستیم که انقدر اعضای یکدیگریم (یک پیکر نه ها! یکدیگر)! مثلا من روده بزرگ شما هستم و شما روده کوچک من! و در هنگام گرسنگیِ من، شما هم گرسنه می‌شوید و وقتی من را زنده زنده می‌خورید در واقع همان روده کوچکی هستید که دارد روده بزرگ را به وقت گرسنگی می‌خورد و البته همه این‌ها از روی علاقه است که ابتدا چنگال را فرو می‌کنید توی رشته‌های روده و چند دور می‌چرخانید، بعد چنگال را به دهان می‌برید و رشته‌های بیرون مانده از دهان را هورت می‌کشید بالا و بعد هم دور دهان را با آستین‌هایتان پاک می‌کنید.

ما آن‌قدر اعضای یک دیگر هستیم که به جای همدیگر ناراحت می‌شویم، غصه می‌خوریم، آمپول می‌زنیم، قرص می‌خوریم، درد می‌کشیم و تازه این‌ها که چیزی نیست ما حتی به جای همدیگر خوشحال می‌شویم، اشک شوق می‌ریزیم، طوری که انگار برای خودمان خوشحال شده‌ایم و برای خودمان است که داریم اشک شوق می‌ریزیم. این اتفاق در هر کشوری نمی‌افتد. فقط ما ایرانی‌ها هستیم که آنقدر در احساسات جلو رفته‌ایم و همه کشورها و فرهنگ‌های دیگر را پشت سر گذاشته‌ایم!

دیشب وقتی به خانه رسیدم دیدم چراغ‌ها خاموش است. کلید لامپ را که زدم همه با جیغ و هورا دورم جمع شدند و یک صدا خواندند: تولدت مُ با رک! تولدت مُ با رک! حسابی ذوق زده شده بودم و بالا و پایین می‌دویدم و داشتم پیراهنم را می‌زدم بالا که نشان «تولدم مبارک» را که روی زیرپوشم درج شده بود به مهمان‌ها نشان بدهم که دیدم کیک را گرفتند جلوی برادر کوچکم و گفتند: بیا شمعا رو فوت کن تا صد سال زنده باشی....

گفتم: عه! دارید چه کار می‌کنید! مگر تولد من نیست؟!

همه یک صدا گفتند: یعنی هنوز نفهمیدی؟!

یک لحظه فکر کردم و یادم آمد راست می‌گویند تولد من در زمستان بوده و حالا بهار است. پرسیدم پس چرا من را سورپرایز کردید و کیک و کادوهایش را به یک نفر دیگر می‌دهید؟!

گفتند: خب تقصیر ما چیست؟! بلندگوها اشتباه اعلام کردند....

پاهایم سست شد و همان جا به زانو افتادم که دیدم برادرم در مقابل چشم‌های حیرت زده من دانه دانه کادوهایش را باز می‌کند و عکس می‌اندازد و در همین حال ابروهایش را هم رو به من تند تند می‌اندازد بالا و لبخندهای معنادار می‌زند!

روز بعد در دانشگاه خیلی زیرپوستی طوری که خودم هم متوجه نشوم به من اعلام کردند که شاگرد اول شده‌ام! و می‌خواهند جلوی همه از من و زحماتم در طول ترم تقدیر کنند. این را که شنیدم مثل تیری از کمان در رفتم و یک دور افتخار جانانه در زمین دانشگاه زدم و برای نشان دادن خوشحالی‌ام داشتم حرکات پروانه را اجرا می‌کردم که دیدم کس دیگری با عنوان شاگرد اول دانشگاه با کت و شلوار و شرت ورزشی جام شاگرد اولی را گرفته بالای سرش و به هوادارها لبخند می‌زند. با تمام قدرت به سمت تیم اهدای جوایز حمله کردم و در حالی که نفس نفس می‌زدم بی‌اختیار شروع کردم به پروانه زدن و درست در همان حال که پاها را به عرض شانه باز می‌کردم و با هر پرش دست‌ها را بالای سر می‌بردم و دست می‌زدم گفتم: پس من چی؟! من رتبه اول بودم! جایزه من چی شد؟!

که گفتند: نه! نه! اشتباه شده!

گفتم: کدام اشتباه! من با گوش خودم شنیدم 

گفتند: بلندگوها اشتباه اعلام کرده‌اند حتما .... ما نمی‌دانیم!

دوباره خواستم اعتراض کنم که گفتند: حالا بد شد این همه شادت کردیم؟! پروانه هم که داری می‌زنی! دیگر از جان ما چه می‌خواهی؟!

بعد از آن بود که فهمیدم من تخصص خوبی در شاد شدن از موفقیت‌های دیگران دارم و حسابی می‌توانم در شادی‌های‌شان جبران کنم. به دوستم می‌گویم: هر شادی‌ای داشتی روی من حساب کن! اگر برادرت کنکور قبول شد! آن خواهر کلاس اولی‌ات اگر ممتاز شد! واحدهایت پاس شد. برق خانه‌تان قطع شد و بعد دوباره وصل شد! چه می‌دانم هر چیز کوچک و بزرگی که پیش آمد! هر چیزی که شد روی من حساب کن. رفاقت برای همین روزهاست دیگر!

می‌گوید: آخر زحمتت می‌شود. نمی‌شود که ما همیشه شادی‌های‌مان را بیاوریم برای تو! به هر حال خودمان یک جوری از پسش بر می‌آییم دیگر...

می‌گویم: این چه حرفی ست؟! این هم کارت ویزیت من! شادی قبل و بعد از مراسم همراه با دور افتخار...

می‌گوید: با پرچم یا بی‌پرچم؟!

می‌گویم: بچه شدی؟! با پرچم دیگر... 

نفس راحتی می‌کشد و دست می‌گذارد روی شانه‌ام و می‌گوید: آفرین! تو یک ایرانی واقعی هستی!

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
sepide
sepide
٩٤/٠٣/٢٨
١
٠
ههه خیلی خندیدم!!!
tanin
tanin
٩٤/٠٣/٢٨
١
٠
وای عالی بود:)))کلی خندیدم=))))
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠٣/٢٨
١
٠
چه نکته جالبی مطرح کردید! خوشم اومد! موافقم! :-))
Cold
Cold
٩٤/٠٣/٢٨
١
٠
جالب نوشته بودین :)))...ما ایرانیا چه هنرایی که نداریم....مرسی
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/٠٣/٢٨
١
١
ممنون خانوم حسینی..... عجب مطلبی بود.... :))
گربه ی گریان
گربه ی گریان
٩٤/٠٣/٢٩
٠
٠
جان من بگید کی منفی داده خخخخخ
صدیقه حسینی
صدیقه حسینی
٩٤/٠٣/٢٩
٠
٠
من که از این منفی مثبت ها سر در نمیارم بلد هم نیستم نمی دونم هم به چه دردی می خورن :/
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/٠٣/٢٩
٠
٠
با دید مثبت به قضیه نگاه کنین ، احتمالا میخواستن مثبت بدن اشتباها منفی خورده!....... :)
نیما خان حقیقی
نیما خان حقیقی
٩٤/٠٣/٢٩
١
٠
همش تقصیر بلند گوهاست .گوش های ما که اصلا مشکل ندارن :). درود بر شما
صدیقه حسینی
صدیقه حسینی
٩٤/٠٣/٢٩
٠
٠
ممنون از دوستان این مطلب در ارتباط با شادی اشتباهی تیم سپاهان نوشته شده بود که متاسفانه کمی دیر منتشر شد ... هرچند من همان موقع هم سعی کردم مطلب را جوری بنویسم که محدودیت زمانی برای ارایه اش وجود نداشته باشد باز هم ممنون
Nasrin-A
Nasrin-A
٩٤/٠٣/٢٩
٠
٠
دقیقا داغ دل ما تبریز یها رو تازه کردی با این نوشته ات فقط یه تبریزی میفهمه این پست رو:(
2nyadideh
2nyadideh
٩٤/٠٣/٢٩
٠
٠
بله....داریم دیگه :/ شیک نوشتین...قلمتون مستدآم (^_^)
رفیعه
رفیعه
٩٤/٠٣/٢٩
١
٠
خیلی مطلب خوبی بود.هم خنده داش و هم گریه!با اون قسمت پروانه بیشتر همذات پنداری کردم!آخه خودم،زنگای ورزش ک میشد(والیبال) ی حرکت ناقص پروانه وار میزدم دور زمین،بچه ها کیفور میشدن!
sahar_m
sahar_m
٩٤/٠٣/٢٩
٠
٠
:))))) فوق العاده بود :))) روی منم حساب کنید برای شادی هاتون :)))
sajede_gh
sajede_gh
٩٤/٠٣/٣٠
٠
٠
آخ آخ فوق العاده بود خانم حسینی. بهترین چیزی که میشد راجب قضایای رخ داده در فوتبالمون تو روز آخر لیگ نوشت.
faride
faride
٩٤/٠٣/٣٠
٠
٠
خخخ
علیرضا
علیرضا
٩٤/٠٣/٣٠
٠
٠
:)))) خیلی خوب بود، حقا که همه ما اعضای یک دیگریم :دی
صدیقه حسینی
صدیقه حسینی
٩٤/٠٣/٣١
٠
٠
ممنون از محبت همه تون :-)
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

تو خیالی...

٩٥/٠٩/١٦
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣