رستاخیز... / داستان کوتاه - قسمت اول

رستاخیز... / داستان کوتاه - قسمت اول

نویسنده : مهراد علوی

صدایی گفت: «بیدار شو...!» چشمانش را باز کرد. در تاریکیِ مطلق بود و نمی‌توانست چیزی را ببیند؛ حتی اعضای بدنش را! نیروی جاذبه را هم حس نمی‌کرد. معلق در هوا مانده بود؛ اما در یک نقطه‌ی ثابت و بدون حرکت! بیشتر که توجه کرد، فهمید که نفس هم نمی‌کشد! با این‌حال، قلبش ضربان داشت و احساس درد و یا خفگی نمی‌کرد!

صدا دوباره گفت :« بهزاد...! پسرِ رحمان!» در حالی‌که مدام سرش را به اطراف می‌چرخاند تا منبع صدا را پیدا کند، جواب داد: « من... من کجا هستم؟!» صدا پاسخ داد: « به زودی خواهی فهمید!» و بعد از مدتی سکوت، دوباره گفت: «اکنون زمان بازخوانی دفتر اعمال توست! حالا خواهی دید که چه بوده‌ای و چه کرده‌ای!» بهزاد، نوک انگشتانش را به نوبت، می‌گرفت و محکم فشار می‌داد و منتظر بود که ببیند، چه پیش می‌آید.

بهزاد، صدای ورق خوردنِ صفحاتی کاغذی را شنید. سپس، صدا گفت: «خودت می‌دانی که چه‌ها کرده‌ای؟!» بهزاد، کمی مِن و مِن کرد اما در نهایت، چیزی نگفت! صدا گفت: «نیازی به اعتراف تو نیست! در این‌جا، همه‌چیز ثبت شده است. از صغیرترین اعمالت تا کبیرترینِ‌‌شان.» و شروع به خواندنِ تک‌تک اعمال بهزاد کرد. بهزاد، بعضی‌شان را تکذیب و بعضی دیگر را تایید می‌کرد.

خواندن دفتر اعمال بهزاد، رو به اتمام بود که صدا گفت: «و اکنون می‌خوانم شنیع‌ترین اعمالت را...! تو از هشتاد و چهار نفر، سرقت کردی؛ در دل‌شان رعب و وحشت انداختی و آرامش و آسایش‌شان را ربودی! خودت اقرار کن که نیتت چه بود؟» بهزاد جوابی نداد! صدا گفت: «ربودن راحت روحِ اشخاصی بی‌گناه، فقط برای سرگرمی و تفنن! این تنها هدف تو بود!» بهزاد سرش را پایین انداخته و لام تا کام حرف نمی‌زد!

صدا ادامه داد: «تو تجسس کردی در زندگانی بیست و سه نفر. اسر‌ارِ زندگی‌شان را دزدیدی و فاش کردی. عصمت‌شان را لکه‌دار کردی و حیثیت‌شان را بردی! آن‌ها را انسان‌هایی منزوی، سرشکسته و سرخورده کردی! هیچ می‌دانی که سرانجامِ کار یکی از آن‌ها، به خودکشی کشیده شد؟! تو، مسئول مرگ او و مجرم اصلی در خطای او هستی!» بهزاد به حرف آمد و گفت: «اما...اما تمام آن‌ها، انسان‌هایی پست و حقیر بودند! انسان‌هایی که ...» صدا، حرف‌های بهزاد را برید و بر سرش نهیب کشید: «چه کسی آن‌ها پست و بی‌مقدار می‌شمرد؟! چه کسی جز تو و چندین تن همانندِ تو؟! آیا غیر از این بود که تو و همدستانت، در برابر آن‌ها احساس حقارت می‌کردید؟! غیر از این بود که حضور و وجود آن‌ها، خواری بود در دیدگانِ تو؟! توان بالا کشیدنِ خودت را نداشتی؛ آن‌ها را زمین زدی و به ذلت کشاندی!» بهزاد، مغلوب و سرافکنده، سرش را پایین انداخت و پشت سرش را کمی خاراند.

صدا گفت: «و اما آخرین گناهت. شخصی وقیح و زشت‌کردار بود که از ثمره دادن درختِ شرارتش، ناامید شده بود. آتشِ او، فروکش کرده و رو به خاموشی بود که تو سررسیدی و شراره‌ای سوزان شدی برای هیزم‌های او! در سایه‌ی حمایت‌های تو، او دوباره جان گرفت؛ آتشش زبانه کشید و هزاران نفر را در شعله‌های خود سوزاند!» بهزاد گفت: «اما من فقط آن‌چه را که در قلبم بود، به زبان آوردم! من او را دوست داشتم و به شدت مشتاق موفق شدنش. نیتی جز این در دل من نبود!» صدا گفت: «آری... این‌بار را راست می‌گویی! و اکنون خواهی دید که حبِ چه کسانی را در دل پرورانده و با چه اعمالی، خو گرفته بودی!»

بهزاد هراسان شد و گفت: «اما... اما کسی نبود که مرا راهنمایی کند! کسی راه و بیراهه را نمایان نکرد...!» صدا جواب داد: «گفتند. تو نشنیدی! نخواستی که بشنوی!» این جملات، در فضا طنین‌انداز شد و بعد از چند بار پژواک آن‌ها، سکوت مطلق همه‌جا را فراگرفت. بهزاد چند بار فریاد زد و آن صدا را مورد خطاب قرار داد؛ اما دیگر پاسخی نشنید!

بعد از مدتی سکوتِ هراس‌آور، نقطه‌های نورانیِ بسیار کوچکی پدیدار شدند و فضا را روشن کردند. به مرور، فضایی شبیه به آسمانِ پر ستاره، پدیدار شد. بهزاد ناباورانه و شگفت زده، لبخند زد! حالا می‌توانست اندام خودش را ببیند. آن نقطه‌ها، کم‌کم بزرگ‌تر و نزدیک‌تر ‌شدند. اما با نزدیک‌تر شدن‌شان، گرمایی سوزان به اندام بهزاد رسید! گرمایی که هر لحظه بیشتر و سوزاننده‌تر می‌شد!

خنده‌ی لبانِ بهزاد، جایش را به هراسی در دل داد. حرارت بدن بهزاد به حدی رسیده بود که او احساس می‌کرد تمام اعضا و جوارحش، به غلیان افتاده‌اند. خواست فریاد بکشد و نعره بزند که ناگهان، حرکت موجوداتی را در رگ‌هایش حس کرد. به ساعدهایش نگاه انداخت. رگ‌هایش، از زیر پوست بدنش، بیرون می‌زدند و به مارهایی قبیح و بدترکیب تبدیل می‌شدند!

یکی از آن مارها، به دورِ دست بهزاد پیچید و بالا آمد. آن چنان محکم از باروی بهزاد گذشت که تمام استخوان‌هایش را خرد ‌کرد! آن مار، رو در روی بهزاد قرار گرفت. به چشمان بهزاد، چشم دوخت. آوای خفیف و کِشداری شبیه به «شِه» را چند بار زمزمه کرد. به یک‌باره، دهانش را باز کرد و با سر، به طرف صورتِ بهزاد خیز برداشت ...

(ادامه دارد)

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٤/٠٣/٠٣
٠
٠
من در جايگاهي نيستم كه بتونم در نگارش شما مشكل بارزي پيدا كنم، اما اجازه بديد اين اعلام رو داشته باشم كه خيلي با درون مايه و محتواي داستانتون ارتباط برقرار نكردم!
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٤/٠٣/٠٣
٠
٠
سلام. خب ارتباط برقرار کردن و یا نکردن با نوشته، به خیلی مسائل برمی‌گرده. من توی یکی از پستای وبلاگم با ذکر یه خاطره، به این موضوع هم اشاره کردم. خود من هم با خیلی از نویسنده‌ها و شاعران بزرگ، زیاد ارتباط نمی‌گیرم. ولی الآن، احتمال خیلی زیادی می‌دم که شما، به این خاطر با نوشته ارتباط برقرار نکردید که این رستاخیز، با چیزهایی که قبلا شنیدید متفاوته. مثلا اینکه، اعضا بدن انسان اعمال رو بازگو می‌کنند و یا محیطی که این شخص درش قرار گرفته، چندان با روز قیامت همخوی نداره. ولی خب داستان هنوز تموم نشده! **ممنون از حضورتون
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٤/٠٣/٠٣
٠
٠
درسته همخوني نداره :))
ali_f
ali_f
٩٤/٠٣/٠٣
٠
٠
من فقط تو فکر اینم که این‌کجاش کوتاهه؟تازه این قسمت اولشه؟!
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٤/٠٣/٠٣
٠
٠
داستانها، بر اساس حجم‌شون، به چهار دسته‌ی «داستان کوتاه، داستان بلند، رمان کوتاه و رمان بلند» تقسیم می‌شند. (البته داستانک هم هست که من اون رو جز همون داستان کوتاه می‌دونم.) و معمولا، داستانهایی تا حجم حدود 14 تا 15 هزار کلمه (تقریبا 20 صفحه معمولی) رو داستان کوتاه خطاب می‌کنند. حجم کلیِ این داستان هم، 3 صفحه است! (بین 2000 تا 2500 کلمه) پس داستان کوتاه محسوب می‌شه.
n_babaeinia
n_babaeinia
٩٤/٠٣/٠٤
٠
٠
20 صفحه داستان کوتاهه؟!!!!!!!!!
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٤/٠٣/٠٤
٠
٠
اکثر داستانهای کوتاه موجود، معمولا بین 5 تا 15 صفحه معمولی حجم‌شونه.( 15 هزار کلمه) ولی بعضی داستانهای بیشتر از این حجم رو هم داستان کوتاه به حساب میارند. **این دسته بندی‌ها، اکثرا برای مقایسه‌ی آثار نویسنده‌ها( مثلا کی داستان کوتاه نویس بهتری و کی رمان نویس بهتری) و یا شرکت دادن آثار توی جشنوراه‌های داستان‌نویسی به کار میره؛ وگرنه، همه‌ی این‌ها "داستان" محسوب میشن و جز حجم و پرداختن به جزییات، تفاوتی با هم ندارند!
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٤/٠٣/٠٤
٠
٠
تصحیح می‌کنم: 5 تا 20 صفحه معمولی (حدودا 15 هزار کلمه)
m_fanaei
m_fanaei
٩٤/٠٣/٠٣
٠
٠
"بهزاد، نوک انگشتانش را به نوبت، می‌گرفت و محکم فشار می‌داد و منتظر بود که ببیند، چه پیش می‌آید." اینجا استرس رو خیلی خوب نشون دادید و دل شکستن واقعا بزرگترین گناهه من به شدت احساس میکنم ما بخاطر بدی هایی که در حق هم کردیم مجازات میشیم و خدا حقوق خودش رو به احتمال زیاد می بخشه ..... و این قسمت "صدا جواب داد: «گفتند. تو نشنیدی! نخواستی که بشنوی!» " یاد آیه صُمٌّ بُكْمٌ عُمْيٌ فَهُمْ لاَ يَرْجِعُونَ افتادم... واقعا اشتباهایی که توی داستان اومده جز نابخشودنی ترین گناهاس درکل داستان جالبی بود و ادامش هم باید جالب باشه و حرف داستان رو تا اینجا و با توجه به اون چیزی که ازش برداشت کردم قبول دارم فقط ای کاش شخصیت داستان انقدر سیاه نبود قاضی این دادگاه حتما خوبی های این آدم رو هم باید ببینه و در مورد اونا هم حرف بزنه که شاید تو قسمتای بعدی اینطوری هم بشه، منتظر ادمه داستان هستم :) موفق باشید
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٤/٠٣/٠٣
٠
٠
راجع به چراییِ سیاه بودن این شخصیت و نپرداختن به خوبی‌هاش، توی قسمت بعدی باید توضیح بدم.( که البته خودتون بخونید هم متوجه می‌شید.) تشکر از حضور و همراهی‌تون.
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/٠٣/٠٣
٠
٠
داستانتون رو خوندم..... منتظرم تا قسمتهای بعدی رو هم بخونم..... طرز فکر هر کسی نسبت به عوالم غیبیه با دیگران متفاوته ...... دوست دارم دید شمارو ببینم
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٤/٠٣/٠٣
٠
٠
تشکر از حضور و همراهی شما. داستان 2 قسمتیه. ** راجع به قسمت دوم نظرتون، فعلا چیزی نمی‌تونم بگم. چون اگه الآن چیزی بگم، بقیه‌ی داستان لو میره!
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/٠٣/٠٣
٠
٠
همیشه و همچنان موفق باشی خندان ..... آقا مهراد گل ....:)
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٤/٠٣/٠٣
٠
٠
مرسی ... هم چنین :)
yekta_b
yekta_b
٩٤/٠٣/٠٣
١
٠
با بک گراند سیاه ِ سه بعدی !!! من اینطوری تصورش کردم ! // منتظر قسمت های بعدیش هستم آقای مَهراد :)
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٤/٠٣/٠٤
٠
٠
مِه (بزرگ) + راد( جوانمردی، بخشش) و معنی کلیش می‌شه: بخشنده‌ی بزرگ. ** تشکر از حضور و همراهی‌تون
yekta_b
yekta_b
٩٤/٠٣/٠٤
٠
٠
واقعا؟! -_- خو آخه یه هم نام شما اسمشو ماه جوان معنا کرد :|
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٤/٠٣/٠٤
٠
٠
بله خودمم دیدم که بعضی‌ها به اشتباه، مَه (ماه = نماد زیبایی) +راد می‌خونند و معنیش می‌کنند « بخشنده‌ی زیبا رو». البته "ماهِ جوان" رو نشنیده بودم!!! ولی اصلش همین مِهراده.
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

تو خیالی...

٩٥/٠٩/١٦
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣