حرف‌هایی که درد می‌کنند

حرف‌هایی که درد می‌کنند

نویسنده : رضا تمجیدی

انسان با حرف زدن آرام می‌شود، خالی می‌شود، رها می‌شود. ولی همیشه نمی‌توان حرف‌ها را گفت. حرف‌هایی دارم برای نگفتن، حرف‌هایی که مثل یک غده سرطانی در وجودم ریشه دوانده، مثل یک درد آزارم می‌دهند، مرا می‌کاهند، ولی من را توان گفتن نیست. حرف‌هایی که زخم شده‌اند، زخم‌هایی که می‌سوزند. حرف‌هایی که راه گلو را می‌بندند، بغض‌اند. ولی بغضی که نمی‌شکند، بغضی که روی سینه سنگینی می‌کند.

به اندازه تمام حرف‌هایی که برای نگفتن هست، درد می‌کشم. آن‌هایی که همواره از سکوت من رنجیده‌اند، آن‌هایی که می‌گویند چرا حرف نمی‌زنی؟ شاید نمی‌دانند سکوت من به اندازه تمام حرف‌هایی است که نمی‌توانم بگویم.

حرف‌هایی هست که ارزش گفتن ندارد ولی حرف‌هایی هم هست که ارزش زیادی دارد اما نمی‌توان گفت و درد من این‌جاست. نمی‌دانم اگر بگویم سبک می‌شوم یا نه، این بغض چند ساله فرو می‌نشیند یا نه، این کوه روی شانه‌هایم آب می‌شود یا نه، ولی می‌دانم اگر بگویم تو سنگین می‌شوی، تو می‌شکنی، تو زخم می‌خوری. می‌ترسم از آن روزی که حرف‌هایم را بگویم و تو سکوت کنی و این بار من بپرسم چرا ساکتی؟ چرا حرف نمی‌زنی؟

نمی‌توانم حرف بزنم، نمی‌توانم سکوت کنم.

دارم تمام می‌شوم...

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/٠٣/٠٩
١
٠
خیلی عالی بود آقا رضا.... لذت بردم
رضا تمجیدی
رضا تمجیدی
٩٤/٠٣/٠٩
٠
٠
ممنون حمید جان
saiideh70
saiideh70
٩٤/٠٣/٠٩
١
٠
یه زمانی فک می کردم با حرف زدن خالی میشم اما یه حرفایی باید واسه همیشه گوشه دلمون بمونه چون اگه گفته بشه ...
رضا تمجیدی
رضا تمجیدی
٩٤/٠٣/٠٩
٠
٠
درد من هم همینجاست. ممنون بخاطر حضورتون
ahoo_khademi
ahoo_khademi
٩٤/٠٣/١٠
١
٠
خیلی عالی نوشته بودین...ماسفانه منم همین طوری ام با اینکه آدم فوق العاده رکی هستم ولی بعضی حرف ها را نمیتوانم بزنم و همین(بعضی ها)به قول شما درد شده اند و مثل یه غده ی سرطانی بد خیم دارن روحمو آزار میدن...ممنون امیدوارم قلمتون همچنان استوار باشه و بازم کارای زیباتونو ببینم...موفق باشین
رضا تمجیدی
رضا تمجیدی
٩٤/٠٣/١٠
٠
٠
ممنون دوست خوبم درکتون میکنم این حرفها نگفته بشن بهتره
2nyadideh
2nyadideh
٩٤/٠٣/١٠
١
٠
و چقد سخته اینجوری :/ شیک نوشتین...قلمتون مستدآم...ایامتون بکام (^_^)
رضا تمجیدی
رضا تمجیدی
٩٤/٠٣/١٠
٠
٠
ممنون دوست خوبم
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠٣/١٠
١
٠
یادداشت قشنگی بود... و چه عکس فوق العاده ای هم انتخاب کرده اند جناب فروزان نیا. :-)
رضا تمجیدی
رضا تمجیدی
٩٤/٠٣/١٠
٠
٠
ممنون جناب شمشیری
زهرا
زهرا
٩٤/٠٣/١٠
١
٠
سلام ممنونم خیلی عالی بود... آره واقعا...از هم حسی که ایجاد کردید بازم ممنون...(گل)
رضا تمجیدی
رضا تمجیدی
٩٤/٠٣/١٠
٠
٠
ممنون دوست خوبم
رضا تمجیدی
رضا تمجیدی
٩٤/٠٣/١٠
٠
٠
تشکر از جناب فروزان نیا بخاطر عکس زیبا
پربازدیدتریـــن ها
لطفا ما را گارسون صدا نزنید

روزمرگی های گارسون جوان / قسمت دوم

٩٦/٠٤/٠١
شعری سروده خودم

شب بارانی ما از تو ندارد اثری

٩٦/٠٤/٠٤
آدم ها چقدر زود عوض می شوند

ساعت 1:29 دقیقه بامداد

٩٦/٠٤/٠١
آرامش من در کدام است؟

مرگ درخت هشتاد و یک ساله

٩٦/٠٣/٣١
آفتاب سوزان، روزه و امتحان

معلم کوچک درس بزرگ

٩٦/٠٤/٠٤
دنیای پدر و پسری

در دنیای کناری

٩٦/٠٤/٠٤
خطر استفاده از واژه های بیگانه

ساید بای ساید

٩٦/٠٤/٠٣
محال است یادم بروند

خاطرات وبلاگ نویسی

٩٦/٠٣/٣١
شعری سروده خودم

دوست داری بروی؟

٩٦/٠٣/٣١
این قلم، ریشه می دواند

پاره خطی برای جیمی ها

٩٦/٠٤/٠٣
شعری سروده خودم

معشوق ماه روی من

٩٦/٠٤/٠٣
من غرق تماشای چشم هایت

محبوب من

٩٦/٠٤/٠١
روزه خواری در ملا عام

جرم هست؟ نیست؟

٩٦/٠٣/٣١
وقتی همه مثل هم می شویم

مینیون ها!

٩٦/٠٤/٠٣
ترانه ای سروده خودم

شونه به شونه اش که قدم می زنی

٩٦/٠٤/٠٣
وقتی یکی یکی می روند

پیر شده ام

٩٦/٠٤/٠٦
درد داشت

مادرم نفس نمی کشید

٩٦/٠٤/٠٣
در میان انبوه این شدها و نشدها

هیچ گاه نشد

٩٦/٠٣/٣٠
مرکز مشاوره دکتر گل آبی

فعلاً خیالتان راحت باشد

٩٦/٠٣/٣١
می خواست زندگی کند

خفه اش کردیم

٩٦/٠٣/٣٠
تبلیغات
تبلیغات