آن روز چه کسی ادب شد؟! / داستان کوتاه

آن روز چه کسی ادب شد؟! / داستان کوتاه

نویسنده : ali-y

نطقش که تمام شد و بچه‌ها را به روال هر روز فرستاد سر کلاس، رفت سراغ تفریح همیشگی‌اش. در مدرسه را باز کرد تا به گفته خودش به حساب اراذل و اوباش مدرسه که با نظم و ترتیب بیگانه بودند برسد. تعداد معدود مشتری‌های وحشت زده‌ی ترکه‌اش را که دید کمی ناامید شد، اما همین که سوژه‌هایش را انداز و بر انداز می‌کرد چشمش به حسن افتاد.

گویا شکار امروزش را یافته باشد، پوزخندی زد و بلافاصله با تشر گفت: «هی گوساله! کجا بودی تو این چند روز؟ تاخیرهای هر روزه‌ات کم بود که چند روز غیبت هم بهش اضافه کردی؟ حیف این پولی که دولت خرج تو و امثال تو می‌کنه!»

پسرک نحیف در حالی که راه خودش را از بین بچه‌ها باز می‌کرد گفت: «آقا اجازه بابامون ... »

- «خفه شو پسریه شارلاتان! بابامون، بابامون در نیار! اون چه باباییه که محتاج تویه برای جمع کردنش؟ یه روز باید بیام تو اون طویله‌ای که زندگی می‌کنی تا اون بابای خیالیتو ببینم، شاید جلوی این همه دغل بازیت گرفته بشه ... موش کثیف ...!»

پسرک دیگر طاقت نیاورد، کیف و کتاب‌هایش را و آن برگه‌ای که از اول در دستان لرزانش می‌فشرد به سمت آقای ناظم پرت کرد و در حالی که صدای هق هق گریه‌هایش کوچه را پر کرده بود از آن‌جا دور شد. تصویر شمع روی برگه با کادر و روبان مشکی گوشه آن آب سردی بود بر دیگ خروشان خشم خود ساخته آقای اخمالو ...

==============

پ.ن: با تقدیم احترام به همه ناظم‌های عزیز، مهربان و زحمتکش که برادر عزیزم یکی از آن‌هاست، این داستان فقط زائیده ذهن بیمار بده بوده و هیچ مصداق خارجی ندارد.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
paariss
paariss
٩٤/٠٣/٠٤
٠
٠
خیلی خوب بود..خیلی..به امید اتمام تمام قضاوت های نابجا.
پسر ساده
پسر ساده
٩٤/٠٣/٠٤
٠
١
سلام، خوش آمدید، ممنون از لطف تون
زهرا‌ آقايي
زهرا‌ آقايي
٩٤/٠٣/٠٤
٠
٠
من اينو قبلا خونده بودم. چرا دوباره گذاشتنش؟؟
پسر ساده
پسر ساده
٩٤/٠٣/٠٥
٠
٠
سلام ممنون بله حق باشماست توي كارگاه نويسندگي به عنوان نظر فرستاده بودم
زهرا‌ آقايي
زهرا‌ آقايي
٩٤/٠٣/٠٥
٠
٠
آهااااااان. من فكر كردم تو يه پست خونده بودم:) موفق باشيد...
Nasrin-A
Nasrin-A
٩٤/٠٣/٠٤
٠
٠
واقعا ناظم های دوره ی ما یه همچین شخصیتی داشتند همه ازشون فراری بودن حتی ماهایی که درس خون و مودب بودیم!!! ولی این روزها اونها هم اقتدار سابق رو ندارن داستان خوب و غمگینی بود موفق تر باشید
پسر ساده
پسر ساده
٩٤/٠٣/٠٥
٠
٠
سلام ناظم هم ناظمهاي قديم_ متشكرم
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/٠٣/٠٤
٠
٠
جالب بود.... :)
پسر ساده
پسر ساده
٩٤/٠٣/٠٥
٠
٠
سلام_ ممنون _ شما بزرگوارين
پسر ساده
پسر ساده
٩٤/٠٣/٠٤
٠
٠
سلام ممنون بله حق باشماست توي كارگاه نويسندگي به عنوان نظر فرستاده بودم
پسر ساده
پسر ساده
٩٤/٠٣/٠٤
٠
٠
سلام ناظم هم ناظمهاي قديم_ متشكرم
پسر ساده
پسر ساده
٩٤/٠٣/٠٤
٠
٠
سلام_ ممنون _ شما بزرگوارين
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/٠٣/٠٥
٠
٠
استرس گرفتینا....... :))))
پسر ساده
پسر ساده
٩٤/٠٣/٠٥
٠
٠
اس ام اس ؟ :) شاید!!!دفعه اول با گوشی جواب نظرات رو دادم بعد که اومدم دیدم جوابها بصورت یک نظر جداگانه اومده، دوباره همون جوابها رو کپی کردم و خدمتتون فرستادم
ahoo_khademi
ahoo_khademi
٩٤/٠٣/٠٥
٠
٠
خیلی عالی نوشته بودین...کاملا تو ذهنم تصویر سازی شد داستانتون...خیلی خوب بود...ممنون
پسر ساده
پسر ساده
٩٤/٠٣/٠٥
٠
٠
سلام. تشکر. خوشحالم که خوشتون اومد.
2nyadideh
2nyadideh
٩٤/٠٣/٠٥
٠
٠
آخی :( داستان غمگینانه ای بود....البته تو این دورو زمونه کمتر میشه براش مصداقی پیدا کرد...ناظما دیگه جرات ندارن به رفتار دانش آموزاشون اعتراض کنن...اگه مدرسه پسرانه باشه که هیچ....شیک نوشتین...قلمتون مستدام...ایام بکام (^_^)
پسر ساده
پسر ساده
٩٤/٠٣/٠٥
٠
٠
سلام. بله از شنیده ها میشه حدس زد الان چطوریه . ممنون از لطفتون. برای شما هم بهترین لحظات رو آرزومندم.
راتا
راتا
٩٤/٠٣/٠٥
٠
٠
ممنون
پسر ساده
پسر ساده
٩٤/٠٣/٠٥
٠
٠
سلام. خوش آمدید و تشکر متقابل
alireza_p
alireza_p
٩٤/٠٣/٠٥
٠
٠
یکم موضوعش تکراری بود من زیاد از اینا دیده بودم
پسر ساده
پسر ساده
٩٤/٠٣/٠٥
٠
٠
سلام . ممنون که وقت گذاشتین. حق با شماست . تروتازه نوشتن ذهن خلاق میخواد...
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
گفت: «من به دنیا اومدم پیاده بیام تا حرم آقا»

مشغول می زدم

٩٥/٠٩/١٠