بالاخره فهمیدم آن عکس چه مرگش بود که این‌قدر بهمم ریخت. که اینقدر باهاش همذات پنداری کردم. که این‌قدرحرف دلم بود.

معمولا می‌توانم راحت بنویسم ولی برای کنار آن عکس نتوانستم. چون دوتا بُعدش با هم قاطی شده بود. قسمت اول غروبش بود که همیشه دلگیر است و بالاخره فهمیدم چرا؛ چون نشانه پایان یک فرصت است حالا گیرم به کوتاهی یک روز یا به بلندی چندین ساعت. و جالب است این درد مشترک را اکثر آدم‌ها می‌فهمند و اکثر آدم‌ها با دیدن غروب غمگین می‌شوند. جدای از نوع فکر وایده اولوژی و هزار تا مزخرف دیگه

و اما قسمت دو ؛ شیشه غبار آلود است. آن هم نه غباری که با یک فوت و دستمال کشیدن عادی پاک شود، غبارهایی که با سماجت به این شیشه چسبیدند. یا شاید هم این شیشه ازشان دل نمی‌کند. غبارهایی که حتی نمی‌گذارند یک غروب خشک و خالی را درست و حسابی ببینم. غبارهایی که کهنه شدند.

==============

پ ن: پاک کردن این غبارها کار من نیست خودت هم خوب می‌دانی.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/٠٢/٣١
٠
٠
مطلب واقعا قشنگی بود ... به دلم نشست ....
yekta_b
yekta_b
٩٤/٠٢/٣١
٠
٠
الان ، این جا ، امروز ، این ساعت ، هوا دقیقا همینجوریه و شدیدا غروب کدر حس میشه :|
Cold
Cold
٩٤/٠٣/٠١
٠
٠
خیلی خوب بود...عکس خیلی قشنگی هم هست....یه سری غبارا رو نمیشه پاک کرد....جدا از مطلب ایده اولوژی نه ،ایدئولوژی :))...مرسی
astronomer
astronomer
٩٤/٠٣/٠٢
٠
٠
:)
راتا
راتا
٩٤/٠٣/٠٢
٠
٠
:-)لذت بردم
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٤/٠٣/٠٢
٠
٠
سلام ... زيبا بود همذات پنداري عالي بود
پربازدیدتریـــن ها
تبلیغات