مثلا حواسم نبود

مثلا حواسم نبود

نویسنده : s_ehsan

پس از اولین  بار که دیدمش دیگر توجهم به او نبود. مسلما کسی که آرام می‌آید و می‌رود، نباید هم توجهت را جلب کند. واقعیتش از اولین باری که دیدمش، دیگر ندیدمش. شاید او هم دوباره مرا ندید، پس از آن دیگر ظاهر و قیافه نبود، معجزه صدا بود، شاید هم معجزه حضور.

یک کلاس یک ساعته، حتی اگر نمی‌دیدمش خیالم راحت بود که او آن جاست. همیشه این وقت‌ها از او متنفر بودم؛ آرامشش مرا مضطرب می‌کرد، هنوز هم گاهی از او متنفر می‌شوم و گاهی عاشقانه دوستش دارم.

به یک برنامه تکراری تبدیل شده بود از کنار هم گذشتن‌ها و من که مثلا حواسم نبود باگوشی‌ام بازی می‌کردم و هندزفری که هیچ وقت نمی‌خواند، گاهی می‌پیچاندمش که مشغول باز کردن گره‌هایش شوم و او آرام می‌گذشت. گفتم که بیش از اندازه آرام بود و باری من می‌گذشتم و او خم می‌شد که بند کفش‌هایش را ببندد. امیدوار بودم که شاید روزی بیاید که کفش‌های او بند ندارد و هندزفری من جا مانده...

شاید و شاید باز ببینمش، بعد از اولین باری که دیدمش...

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
راتا
راتا
٩٤/٠٣/٠٥
١
٠
زیبابود.....خداکنه که منم دوباره ببینمش!
راتا
راتا
٩٤/٠٣/٠٥
٠
٠
الکی مثلامنم عاشق شدم:-)
s_ehsan
s_ehsan
٩٤/٠٣/٠٥
٠
٠
ممنون از نظرتون.....ضعیف بودن متن رو به کم اطلاعی و بی تجربه بودن من ببخشید...
راتا
راتا
٩٤/٠٣/٠٥
٠
٠
شرمنده نفرمایید....اتفاقاخوب بود
nina_aghighi
nina_aghighi
٩٤/٠٣/٠٥
٠
٠
جالب بود.ممنون
s_ehsan
s_ehsan
٩٤/٠٣/٠٥
٠
٠
خواهش می کنم............
saiideh70
saiideh70
٩٤/٠٣/٠٥
٠
٠
شاید...
yekta_b
yekta_b
٩٤/٠٣/٠٥
٠
٠
( آرامشش مرا مضطرب می‌کرد ) حس ملموسی بود ... مرسی از شما :)
s_ehsan
s_ehsan
٩٤/٠٣/٠٥
٠
٠
خواهش می کنم....
زهرا‌ آقايي
زهرا‌ آقايي
٩٤/٠٣/٠٥
٠
٠
درود. اتفاقا متن خيلي قوي بود از نظر احسااااس... موفق باشيد:)
s_ehsan
s_ehsan
٩٤/٠٣/٠٥
٠
٠
درود بر شما.ممنونم....
p_golpari
p_golpari
٩٤/٠٣/٠٥
٠
٠
چ رمانتیک :) موفق باشید
Nasrin-A
Nasrin-A
٩٤/٠٣/٠٥
٠
٠
کیه که این حس رو تجربه نکرده باشه دوست داشتن عمیق و تظاهر به بی تفاوتی دلنشین و دل آزاره توامان..موفق تر باشید....
f_behzadfar
f_behzadfar
٩٤/٠٣/٠٥
٠
٠
اممم مطلبتون خوب بود ولی فکر کنم من یه جایی رو درست نفهمیدم شمااول متنتون اولین باری که دیدینش دیگه ندیدینش یعنب براتون مهم نبوده چون معمولا ادما چیزایی که براشون مهم نیست نمیبینن! وهمینطورمسلما کسی که آرام می‌آید و می‌رود، نباید هم توجهت را جلب کند خوب این یعنی چیزی نبوده که توجهتونو جلب کنه ولی اخر داستان گفتین که عاشقش شدینو این حرفا!والا من نه نقادم نه زیاد تخصصی توی نویسندگی دارم به عنوان یک کاربر ساده که گاهی سری به مطلبا میزنه گفتم امیدوارم ناراحت نشده باشین=)
naser_j
naser_j
٩٤/٠٣/٠٥
٠
٠
چیزی که من از این نوشته فهمیدم : شکل گیری یه علاقه بوده و بیم این که این علاقه در طرف مقابل وجود نداره و با هر بار دیدن هم دیگه با وجود خوشحال شدن از این دیدار به خاطر همین بیم داشتن نسبت به احساس طرف مقابل و یک حسی شبیه خجالت جسارت خیره شدن توی چشمهای همدیگه و حرف زدن با هم رو نداشتن .... درسته عایا؟
s_ehsan
s_ehsan
٩٤/٠٣/٠٥
٠
٠
دوست عزیزم،خانم بهزادفر از نظرتون متشکرم و خودم هم احساس میکردم که خیلی خوب هدفم رو نگفتم...
s_ehsan
s_ehsan
٩٤/٠٣/٠٥
٠
٠
آقای naser_jازشما هم ممنونم که نظرتون رو گفتید، حرف من هم تقریبا همین بود...
ahoo_khademi
ahoo_khademi
٩٤/٠٣/٠٦
٠
٠
متنتون زیبا و قابل لمس بود...ممنون امیدوارم بازم نوشته های زیباتونو ببینم و امیدوارم موفق باشین
s_ehsan
s_ehsan
٩٤/٠٣/٠٦
٠
٠
شما هم موفق باشید...
m-roohangiz
m-roohangiz
٩٤/٠٣/٠٦
٠
٠
قشنگ نوشتید :)
s_ehsan
s_ehsan
٩٤/٠٣/٠٦
٠
٠
متشکرم از شما...
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/٠٣/٠٦
٠
٠
متن خوب و احساسی بود.... موفق باشین
s_ehsan
s_ehsan
٩٤/٠٣/٠٦
٠
٠
ممنون از شما
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
گفت: «من به دنیا اومدم پیاده بیام تا حرم آقا»

مشغول می زدم

٩٥/٠٩/١٠
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥