کارگاه داستان کوتاه / قسمت چهارم
اینجا قرار است با هم و پله به پله داستان بنویسیم

کارگاه داستان کوتاه / قسمت چهارم

نویسنده : نیلوفر نیک بنیاد

(برای خواندن قسمت قبل این‌جا کلیک کنید)

 

زاویه دید

- اصلا قصد ندارم در مورد انواع زاویه دید مثل دانای کل محدود، اول شخص شرکت‌کننده، زاویه دید نمایشی و غیره صحبت کنم. همین که بدانید یک نوع روایت به اسم سوم شخص و یک نوع روایت به اسم اول شخص وجود دارد، فعلا کافی‌است.

- برای روایت داستان از شیوه‌های دیگری مثل مجموعه نامه، یادداشت‌های روزانه، دوم شخص مفرد و... هم استفاده می‌شود اما اصل همان دو موردی است که در بالا گفتیم.

- راستش را بخواهید من به شخصه فقط یک بار قبل از نوشتن یک داستان به این فکر کرده‌ام که داستانم را در چه زاویه‌دیدی بنویسم. وگرنه معمولا هر کس داستانش را بالاخره با یک زاویه دیدی می‌نویسد و فقط سعی می‌کند وسط داستان زاویه را خراب نکند و هی از این شاخه به آن شاخه نپرد.

- این‌که اکثریت افراد شیوه سوم شخص را برای داستان نوشتن انتخاب می‌کنند به این دلیل است که نویسنده به عنوان راوی بیرون از داستان نشسته و خیلی راحت از همه چیز اطلاع دارد و دست به نوشتن می‌برد، مثلا می‌گوید «فلانی که قیافه‌اش عین خرخون‌هاست» درحالی که اگر شیوه اول شخص را انتخاب کرده باشد خیلی مسخره به نظر می‌رسد که در مورد خودش بگویم «من که قیافه‌ام عین خرخون‌هاست!». البته این را هم یادتان باشد که در شیوه اول شخص روایت لحظه‌های حسی و درونی و افکار و عقاید شخصیت داستان، برای نویسنده راحت‌تر است.

تکلیف: زیاد علمی حرف زدن در مورد زاویه دید، کاربرد عملی ندارد. بهتر است یک مجموعه داستان بگیرید دستتان و بعد از خواندن هر داستان به این فکر کنید که زاویه‌دیدی که نویسنده استفاده کرده به درد داستانش می‌خورده یا نه.

 

توصیف

-توصیف هم یکی از آن مواردی است که اگرچه در کتاب‌های علمی خیلی درباره‌اش حرف می‌زنند اما به نظر من باید در عمل خودش را نشان بدهد نه در قالب حرف.

- برای توصیف یک قانون کلی وجود دارد: «تابلو بازی ممنوع، مگر در یک مورد!»

- حواستان باشد که تابلو بازی در همه‌چیز ممنوع است. یعنی شما برای توصیف شخصیت داستان نباید بگویید «فلانی که موهای مشکی موج‌داری داشت و تازه درسش را در رشته ادبیات تمام کرده بود، با ترس بسیار، به طرف در رفت!» یا مثلا برای توصیف مکان داستان نباید بگویید: «در شهری واقع در شمال شرقی ایران که سالانه زائران زیادی به آنجا می‌آمدند، زندگی می‌کرد»، یا برای توصیف حادثه اصلی نباید بگویید: «سیل مثل یک بدبختی بزرگ زندگی‌شان را به هم ریخته بود.» این تابلو بازی‌ها حال خواننده را می‌گیرند!

- پس چه بگوییم؟ از وسایل دیگری برای توصیف استفاده کنید. گفتیم که داستان مثل زندگی واقعی است. پس مثل زندگی واقعی خرده‌ریزهایی هم دارد. اینکه شخصیت داستان وقتی به طرف در می‌رود قلبش تند تند بزند، اینکه در طول داستان یک بار از نشانه «گنبد طلایی» استفاده کنید، اینکه خانه شخصیت اصلی‌تان خراب‌شده باشد و تنها یادگارش یعنی آلبوم عکس‌شان هم خیس شده باشد، ترس و مکان و بدبختی را نشان می‌دهند و نیازی به تابلو بازی نیست.

- حتما می‌پرسید آن یک مورد استثنا چیست؟ خب حقیقت این است که هر داستانی در یک چیز قوی‌تر است. یا طرح قوی دارد یا شخصیت‌های قوی دارد یا توصیف قوی دارد و ... وقتی نقطه قوت داستانتان توصیف باشد، مجازید در توصیف تابلو بازی دربیاورید. یعنی مثلا وقتی قرار است درباره مورچه‌ها داستان بنویسید می‌توانید همه چیز، مثل راهی که می‌روند، چیزی که به دوش می‌کشند، یا حتی پیچ و خم‌های لانه‌شان را هم کامل توصیف کنید. 

تکلیف: تکلیف این قسمت شبیه بیست سوالی است. یعنی شما باید سعی کنید بدون تابلو بازی، یک شغل، یک شخصیت، یک مکان، یک اتفاق یا غیره را توصیف کنید. طوری که ما بتوانیم حدس بزنیم منظورتان چیست.

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
j_hoseinpoor
j_hoseinpoor
٩٤/٠٢/٢٤
١
٠
تنها لوازم کارش یک قیچی ویک بیلچه است .شب که به خانه بر میگردد همسرش با یک سنجاق قفلی به سراغش میاید.قبل از نوشیدن چایی دستش را از شر مزاحمت خار خلاص میکند.
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/٢٦
١
٠
نشونه هایی که به کار بردین خیلی خوبن هرچند بازم با روون تر کردن جمله میشه قشنگ تر کرد متن رو:)
رجبعلی محبی
رجبعلی محبی
٩٤/٠٢/٢٤
٢
٠
اسم‌ش «برات» بود. ذوق می‌کرد وقتی به‌ش می‌گفتیم «براد پیت». «جت لی» هم صدایش می‌کردیم گاهی؛ شبیه‌ش بود و مثل او فرز و چابک و ماهیچه‌ای.
رجبعلی محبی
رجبعلی محبی
٩٤/٠٢/٢٤
١
١
فقط در دو جا بدون سیگار می‌دیدم‌ش؛ سر کلاس و توی زمین فوتبال. دروازه‌بان تیم دانش‌گاه بود. چه شیرجه‌ها می‌زد! با آن شکم بشکه‌شهرداری‌اش. سال بالایی من بود. تنبل تنبل‌ها. اما شیفتهٔ تاریخ. هیچ‌وقت معلوم‌م نشد چرا سر از رشته منابع طبیعی درآورده.
رجبعلی محبی
رجبعلی محبی
٩٤/٠٢/٢٤
١
٠
کاپیتان-مربی تیم‌مان بود. ما به‌ش می‌گفتیم پیرمرد. ما یعنی یک مشت نو-جوان عشق فوتبال محله مطهری. سال‌های هفتاد تا هشتاد. وقتی تک‌به‌تک‌ها را به‌ش پاس نمی‌دادم داد می‌زد «پاس بده لامصّب بی‌دین»! گاهی وسط فوتبال یک‌هو تشنّج می‌کرد. شیمیایی-موجی بود. یادگار جنگ. پری‌روز که وسط ظلّ ظهر داشتم از اداره برمی‌گشتم یکی از پشت صدایم زد؛ «مهندس رجبعلی! دو تومن دستی بده». پیرمرد دیگر پاک معتاد شده بود. چه کردی با خودت لامصّب بی‌دین!
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/٢٦
١
٠
اولی با وجود کوتاه بودنش ، خوبه به نظرم.دومی و سومی با اینکه توی جمله بندی شما خوب نشسته و شما کلا جمله های قشنگی مینویسین ولی یک کم بعضی جاها تابلو شده که خواستین اطلاعات بدین به خواننده.مثل اونحا که گفتین معتاد شده، یا اونحا که عاشق تاریخ بود اما سر از یه رشته دیگه درآورد.به نظرم شما بازم میتونین غیرمستقیم تر از این بنویسین:)
zahra_aghaee
zahra_aghaee
٩٤/٠٢/٢٥
٠
٠
تمام انسانها را به شكل واژه و جمله مي‌ديد. حتي در مورد خودش نيز چنين ديدي داشت. هر روز كه مقابل آينه مي‌ايستاد واژه هاي جديدي در توصيف خودش ارائه مي‌داد! براي جوش هاي صورتش اسم گذاشته بود. حتي گاهي خودش را جاي آنها تصور ميكرد و از نظر آنها بازهم خودش را توصيف مي كرد!‌ ديروز كه داشت كاغذهاي پخش و پلايش را از وسط خيابان جمع مي‌كرد، آقاي سردبير تماس گرفت و گفت: «داستانت نياز به ويرايش داره...»
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/٢٦
٠
٠
سلام:) خب اگه داستانت مبتنی بر توصیف باشه این متن خوبه ولی اگر نباشه، به طور کلی چون ایجاز توی داستان لازمه، حتی همین جمله آخر هم میتونه شخصیت داستانت رو به خوبی توصیف کنه و نیازی به جمله های قبلش نیست به نظرم :)
zahra_aghaee
zahra_aghaee
٩٤/٠٢/٢٥
٠
٠
سلام نيلوفر جون. ممنون از نوشته هاي مفيدت. فقط يه چيزي... من تو ايده و خط طرخ مشكل دارم. يعني ايده و خط طرح كم به ذهنم ميرسه ولي وقتي به ذهنم رسيد كه راحت مي تونم بنويسم. در واقع احساس مي كنم موضوع كم دارم. موضوع كه باشه خودكارم خود به خود ميره جلو!
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/٢٦
٠
٠
دوباره سلام:) ایده پیدا کردن واقعا راحته اگه یک کم ظریف بینی رو تمرین کنی. لازم نیست خیلیییی دنبالش بگردی. تمرین کن که درباره همه چی بنویسی. توی هر چیزی که اطرافت می بینی بگرد و نکته داستانیش رو پیدا کن. همه چی. حتی همین که الان من و تو داریم با هم حرف می زنیم با یک کم تغییر و یک ذره تخیل میتونه ایده داستان باشه :)
زهرا‌ آقايي
زهرا‌ آقايي
٩٤/٠٢/٢٦
٠
٠
خب من همين كار رو هم مي كنم. تمام روز هر اتفاقي رو تا اونجا كه ممكنه مي نويسم. اما احساس مي كنم بيشتر جنبه ي يادداشت داره تا داستان كوتاه فكر كنم اگه داستان كوتاه زياد بخونم مشكل حل شه. نه؟
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/٣٠
٠
٠
خب شاید برای اینه که تغییری توشون ایجاد نمیکنی. یعنی میخوای ایده هایی که میبینی رو همونجوری داستان کنی. اگه مثلا با دیدن یه دختربچه فقیر رو می بینی غیر از فکر کردن به فقر ، تصویر زندگی اون بچه و خانواده و اتفاقای زندگیش بیاد تو ذهنت، داستان نوشتن راحت تر میشه :)
زهرا‌ آقايي
زهرا‌ آقايي
٩٤/٠٢/٣٠
٠
٠
اوكي... ممنون از توضيح بسياااااار خوبت:)
هیچکس
هیچکس
٩٤/٠٢/٢٦
٠
١
میون همه آت و آشغالای اونجا اولین چیزی که توجهتو جلب میکنه خودشه احتمالا دلیلش مدلی که رو زمین افتاده.جلوتر که بری پای شکسته شو میبینی و دلیل اونطوری افتادنشو میفهمی و خب همینطور دلیل تبعیدش به اونجا.با یه نگاه بهش میتونی کل خاطراتشو بخونی.رو گوشه ی پایین درست بالای پایه ی شکستش با یه چیزی مثله پرگار حک شده م.محمدپور 1370 بالاتر از اون جمله هایی نوشته شده که هر چند بیشتر کلمه هاش محو و غیر قابل خوندنه اما میشه فهمید یه دو بیتیه دقت که بکنی طوفان و دریا و مردابو میشه تشخیص داد.انتهاش دو سه تا طبقه ی کوچیک میخوره و رو یکی از این طبقه ها با ماژیک قرمز طوری که نصف فضا رو گرفته نوشته شده عرفان عاشقتم .دور و بر این جمله پر از فلش و اظهار نظرات این و اونه اغلب هم نارضایتیشونو با جمله هایی از قبیل خاک تو سرت اعلام کردند حالا این عرفان کی بوده که چنین مواضع سرسختانه ای در مقابل مورد عشق واقع شدنش وجود داره ما بی خبریم.سمت چپ اون میرسیم به زیارتگاه : دعا کنید پزشکی 85 قبول بشم،خدا کمکم کن به چیزی که میخوام برسم،وای فردا امتحان دارم و هیچی بلد نیستم خدایاااااااااا کمک،....یه 20 - 30 سانت کنار دوبیتی یکی نوشته این نیز بگذرد... دور و بر این جمله هم پر از فلش و بیان نظراته بیشترش محو و غیر قابل خوندنه ولی اون وسط یکی با ماژیک مشکی باریک نوشته این عمر ماست که میگذرد!.اون دور و بر پر از آت و آشغالای دیگه ست ولی این یکی فرق داره نه بخاطر مدلی که افتاده به خاطر اینکه زنده ست هنوز نفس میکشه اگه شک داری یه نگاه بهش بنداز اونوقت متوجه میشی که چی میگم. عایا جواب بیست سوالی رو فهمیدید یا بیشتر توصیف کنم؟:)
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/٢٦
١
٠
نه نه کافیه:)) کاملا متوجه شخصیت پاشکسته مورد نظر شدیم :) یه ذره زیاد بود توضیحات ولی. یعنی پاشکسته بودنش رو از همون خط های اول میشد فهمید (حتی اگه جمله پای شکسته شو میبینی رو نیارید تو متن) ولی من هنوز دلیل تبعیدش به اوجا (کجا؟!) رو نفهمیدم .
هیچکس
هیچکس
٩٤/٠٢/٢٧
٠
٠
خب خداروشکر:) کلا زیاد بود یا فقط همون قسمت پای شکسته؟اونجا هم منظورم انباری بود چون پایه ی میزه شکسته بود گذاشتنش تو انباری.انباری بودن اون محلم امیدوار بودم با جمله ی اونجا پر از آت و آشغال بود دریافت بشه:)اون قسمت پای شکسته رو برای این آوردم که نشون بدم میز به سمت یه پایه افتاده نمیدونم شکل افتادنشو چطور توضیح بدم ولی با سر و ته شدن یا تفتادن افقی فرق داره این جمله رو گفتم که شکل افتادنش رو نشون بدم آخه ممکن بود بدون پایه ی شکسته هم میزه افتاده باشه.من کلا به توضیح زیاد و توصیف جزییات علاقه دارم این بده؟
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/٣٠
١
٠
مشکل اینجاست که توضیحاتتون کلا زیاد بود و نشونه های راهنمایی که برای خواننده داده بودین خیلی هم راهنمایی کننده نبودن. توضیح زیاد دادن در 95 درصد مواقع خوب نیست چون حوصله خواننده رو سر میبره. اون 5 درصد استثنا هم مال همون داستاناییه که نقطه قوتش توصیفه. یعنی بجای اینکه اصل داستان بر شخصیت پردازی یا طرح یا غیره بنا بشه روی توصیف بنا میشه :)
زهرا‌ آقايي
زهرا‌ آقايي
٩٤/٠٢/٢٦
٠
٠
مثلا اينكه مردم يه محلي در نزديكي غار مغان، در قديم اعتقاد داشته اند كه يك پير زن در انتهاي غار رخت مي‌شويد... الان ميشه شما يه ايده در مورد اين بدي من بفهمم چجوري ايده ميدن!
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/٣٠
٠
٠
یک کم تخیل هم باید بهش اضافه کنین خب. مثلا غیر از پیرزن شخصیت دیگه ای هم تو داستان هست یا نه. دلیل رخت شستن پیرزنه میتونه یه چیز تخیلی باشه. نمیدونم مثلا حضور یه غول که همش کثیف کاری می کنه یا مثلا اینکه پیرزنه کف صابون کثیف لباس ها رو میخوره که زنده بمونه یا هر چیز دیگه. هی بهش تخیل اضافه کنین شاید مشکل حل شه :)
زهرا‌ آقايي
زهرا‌ آقايي
٩٤/٠٢/٣٠
٠
٠
نه اين اعتقاد واقعا در بين مرم اون روستا وجود داره. تو يه جلسه س نقد رمان، يه دكتر ادبيات گفت اين ميتونه يه ايده ي عالي براي يه داستان باشه. براي همين پرسيدم. در هرحال ممنون از توضيحاتت عزيزم
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/٣١
٠
٠
آره خب. ولی ایده نباید درسته و حاضر آماده به دستمون برسه. مثلا اگه چند تا از افسانه های دیگه اون روستا رو بشنوی با مخلوط کردنشون نه فقط داستان بلکه رمان هم شاید بتونی بنویسی :) ایده فقط ایده است. اضافه کردن مخلفاتش به عهده خودمونه :)
پسر ساده
پسر ساده
٩٤/٠٢/٢٧
٠
٠
نطقش که تمام شد و بچه ها را به روال هر روز فرستاد سر کلاس ، رفت سراغ تفریح همیشگی اش، در مدرسه را باز کرد تا به گفته خودش به حساب ارازل و اوباش مدرسه برسد، تعداد معدود مشتریهای وحشت زده ترکه اش را که دید کمی نا امید شد، اما همینکه سوژه هایش را اندازو بر انداز می کرد چشمش به حسن افتاد گویا شکار امروزش را یافته باشد، پوزخندی زد و بلافاصله با تشر گفت : "هی گوساله! کجا بودی تو این چند روز؟ تاخیرهای هر روزه ات کم بود که چند روز غیبت هم بهش اضافه کردی؟ حیف این پولی که دولت خرج تو امسال تو می کنه ! "// پسرک نحیف در حالی که راه خودش را از بین بچه ها باز می کرد گفت: "آقا اجازه بابامون ... " // - خفه شو پسریه شارلاتان...! بابامون، بابامون در نیار ! اون چه باباییه که محتاج تویه برای جمع کردنش؟ یه روز باید بیام تو اون طویله ای که زندگی می کنی تا اون بابای خیالیتو ببینم شاید جلوی این همه دغل بازیت گرفته بشه ... موش کثیف ...! // پسرک دیگر طاقت نیاورد ، کیف و کتابهایش را و آن برگه ای که از اول دردستان لرزانش می فشرد به سمت آقای ناظم پرت کرد و در حالی که صدای هق هق گریه هایش کوچه را پر کرده بود از آنجا دور شد ... تصویر شمع روی برگه با کادر و روبان مشکی گوشه آن آب سردی بود بر دیگ خروشان خشم خودساخته آقای اخمالو ...
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/٣٠
٠
٠
خیلی خوب بود. توصیف ها برای نشون دادن شخصیت ها و شغل و حتی اتفاق داستانکتون خوب بود :)
پسر ساده
پسر ساده
٩٤/٠٢/٣١
٠
٠
ممنون
نرگس
نرگس
٩٤/٠٢/٢٧
١
٠
تکلیف این هفته منو یاد انشای هولدن کالفیلد انداخت:) نصف یکی از دیواراشو یه چهارضلعی سفید پهن گرفته که بالاش هم چندتا قاب عکس نصب شده و دعای مطالعه نوشته شده. دور تا دورش صندلی های زهوار درفته چیده شده که روی میزاشون یا اسم و فامیلی بازیگر های مشهور یا تقلب یا حروف اختصاری. مثل a. m. دوتا پنجره داره رو به آسمون با پرده های زخیم و کثیف که معمولا گره خورده ان. یه دیوارم پر از سویشرت و پالتو و چادر بچه هاست. دیواراش دو رنگ. نصفشون زرد و نصفشون کرم. یه جاهایی هم روی دیوار کلمه نوشته شده. یا شکلک کشیده شده. دستگیره ی درش هم خراب. واسه همین با یه آجر بسته نگه داشته میشه. روی درم نوشته شده:" با لبخند وارد شوید. " یه میز گنده و یه صندلی که با بقیه ی صندلی ها متفاوت گوشه ی همون چهار ضلعی سفید، جدا از جو اصلی کلاس مدام چرت میزنه. همش ام اخم میکنه. عبوس اصلا یک جورایی. تاریک بیشتر اوقات. و یه وقتایی پر از سر و صدا و یه وقتایی هم پر از سکوته.
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/٣٠
٠
٠
توصیف ها خوب بود و حتی بدون آوردن کلمه «کلاس» هم میشد فهمید که مکان توصیف شده یه کلاس درسه:)
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٤/٠٢/٢٨
٠
٠
سلام ... فرموده ايد «به عنوان راوی بیرون از داستان نشسته و خیلی راحت از همه چیز اطلاع دارد» /// اما سوم شخص داناي كل كه نيست كه از همه چيز خبر داشته باشد اين موردي كه فرموديد در مورد شخصيت داستان صادق است كه سوم شخص بر همه چيز شخصيت داستان آگاه است./// سري هم به ما بزنيد /// و زيبا نگاشته بوديد موفق باشيد
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/٣٠
٠
٠
راستش منظورتون رو متوجه نشدم. اگه یک کم بیشتر توضیح بدین بهتر استفاده می کنم از توضیحاتتون :)
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٤/٠٢/٣١
٠
٠
سلام ... در مورد پارگراف چهارم بود اول پارگراف با «این‌که اکثریت...» شروع شده
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/٣١
١
٠
خب..خوندم دوباره. ولی اشکالش رو متوجه نمیشم. سوم شخص دانای کل نیست یعنی چی؟ :(
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٤/٠٣/٠١
٠
٠
سلام .... اينكه «فلانی که قیافه‌اش عین خرخون‌هاست» قضاوت راوي است
صبا کثیری
صبا کثیری
٩٤/٠٢/٢٩
٠
٠
دیوارا خاکسترین . روی یک صندلی سفت و سرد فلزی نشسته است . دست هاش عرق کرده و مداد از دستش سر میخوره . پایه های عینکش هی از روی دماغش میفته پایین . صدای کشیده شدن مداد روی کاغذ اعصابشو خرد میکنه . وقتی شروع میکنه به نوشتن نوک مدادش تموم میشه . وقتی میخواد دوباره توی مداد نوک بزاره ، دستش میلرزه و نوک میشکنه . بعد از سه دفعه شکوندن نوک بالاخره موفق میشه به نوشتن ادامه بده . تا میخواد پاسخ نامه رو پر کنه به جای گزینه 3 : جواب 2 ، گزینه ی 2 : جواب 3 رو میزنه . چون دستاش عرق کرده پاک کن از دستش میفته میره زیر پای مراقب . بیخیال پاک کنش میکشه و با ته مدادش جواب رو پاک میکنه . برگش از عرق خیس شده و با پاک کردن سوراخ میشه . "داوطلبان عزیز ! وقت شما به اتمام رسید لطفا پاسخ برگ های خود را بالا بگیرید"
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٢/٣٠
٠
٠
خوب بود ولی کمی توضیحات و نشونه ها زیاد بود. مثلا از نشونه مداد، ورق، عرق کردن دست و ... چند بار استفاده کردی ولی با یه بار استفاده و کوتاه تر کردن این متن هم داستانک حرفه ای تری میشد و هم خواننده کاملا موقعیت رو درک می کرد :)
parynaz
parynaz
٩٤/٠٢/٣١
٠
٠
يه تي شرت مشكي پوشیده مثه استيو جابز، به بهونه ي سلام ميرم جلو،آيفون٥سفيدش دستشه،ميگم به به، مايه داااار ...هنوزم همون درختِ پر باري هست كه شاخه هاش از سنگيني رو به زمينِ ،يه شلوار لي هم پوشيده، كفشاش رو در آورده، حتی جوراب هم پا كردم امشب. بر خلاف هميشه كه موهاش شبيه آدميزاد نبود و مدلای علاوه تر میزد، اين بار بهتر كوتاهشون كرده. فرامِ مشكي عينكش علاوه بر سِت شدن با چشماش و تی شرتش، تيپش رو مهندسي كرده.ميگم اين آيفون فايو سيم كارتش كجا ميخوره؟از من پرسيدن آخه …گوشيش رو از جلد طلايي رنگش در مياره،يه گوشه رو نشون ميده يه سوراخِ ريز و بعدم اضافه ميكنه كه چه جوري سيم كارت ميخوره ... دست ميگيرم ميگه قابلي نداره، به شوخي بر ميدارم برم، كسی صدام ميكنه و كارم داره... البته این خیلی بیشتر ادامه داره :)
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٣/٠٥
٠
٠
توی توصیفتون نشونه های خلاقانه و ریز جالبی نوشته بودین ولی مساله اینجاست که خیلی از این ریز نشونه ها کمکی به شناختن شخصیت داستان نمیکنه. مثلا از «مثل استیو جابز» بودن خواننده با ویژگی مدیریتی شخصیت آشنا میشه در حالیکه بقیه متن درباره سربه زیری و مهربونی و انسانیت شخصیته. اگه همه نشونه هارو در راستای معرفی کامل شخصیت به کار ببریم خیلی بهتره :)
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
شعری سروده خودم

چشم هایت شبیه پاییزند...

٩٥/٠٩/١٨
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤