از حد گذشته / طنز
کشتار دسته جمعی تکنولوژی برای فرو نشاندن افراط نسل نو

از حد گذشته / طنز

نویسنده : فرانک باباپور

همه‌اش از یک خبر کذب شروع شد. از آن روزی که مادرم سراسیمه وارد خانه شد و با پدرم شروع کردند به زدن حرف‌های مرموز. برای من که غرق در دنیای خودم بودم اهمیتی نداشت بدانم چه شده. لابد یا یارانه‌ها را واریز نکرده بودند و یا پول قبض برق و تلفن بیش از حد معمول شده. خرواری از پست‌های جدید در لاین و وایبر و اینستا روی سرم ریخته بود که صدای فریاد پدرم را شنیدم: «فقط 15 دقیقه؟» 

 

روز اول؛

تمام بدنم درد می‌کند. حالم اصلا خوب نیست. همین چند ساعت کار خودش را کرد. آفتاب از پنجره افتاده داخل اتاقم و من دمر افتاده‌ام روی تخت. دهانم باز مانده و نای باز نگه داشتن چشمانم را ندارم. چند روزی است در خانه زندانی شده‌ام و خبری از هیچ کجا ندارم. طاقتم تاب می‌شود و فریاد می‌زنم: «دارم دیوونه میشم؛ می‌خوام بدونم اون بیرون چه خبره؟» پدرم حرفی نمی‌زند و دقایقی بعد روزنامه روز را از زیر در سر می‌دهد داخل، صدای مادرم را می‌شنوم که دارد باعث و بانی‌اش را نفرین می‌کند.

 

روز دوم؛

دیروز خیلی سخت گذشت، بدون تلفن، بدون سیم کارت و گوشی موبایل، بدون لپ تاپ و حتی بدون ذره‌ای آنتن وای فای. ADSL خونم به شدت کم شده و دلم برای چشمک‌های چراغ مودمم تنگ. چند باری به سرم زده لباس‌هایم را به هم گره بزنم و از پنجره فرار کنم و خودم را به کافی نت برسانم، اما از زمان کودکی، همیشه از ارتفاع ترسیده‌ام! لعنت به آن خبر کذایی؛ اصلا به درک که میانگین صحبت کردن اعضای خانواده در ایران شده 15 دقیقه!

 

روز سوم؛

شرط کرده‌اند برای برگرداندن وسایلم برنامه زندگی‌ام را تغییر دهم. روزی دو ساعت باید بروم آشپزخانه کنار مادرم تا در حین آشپزی، گله‌هایش از فامیل شوهر را بشنوم، روزی یک ساعت بنشینم با پدرم جدول تاریخ گذشته روزنامه را حل کنیم و یک ساعت هم به برادر کوچکم ریاضی درس بدهم و او از همکلاسی¬اش که گوش های بزرگی دارد و اسمش را گذاشته اند فیل پرنده، حرف بزند. 

 

روز پنجم؛

دارم سعی می‌کنم خودم را با شرایط وفق دهم. به قسمت‌های حساس روابط مادرم با عمه‌ها رسیده‌ایم و تازه می‌فهمم کاری که عوض دارد گله ندارد، یک جورهایی انتخاب عمه برای دایورت ناسزا، بی‌دلیل هم نبوده است! با پدرم به روزنامه‌های روز رسیده‌ایم و قرار است در مسابقه‌اش شرکت کنیم. برادر کوچکم هم اسامی تمام بچه‌های کلاس‌شان به علاوه ویژگی بارز هر کدام را لیست کرده و مشغول انتخاب نامی مناسب برای هرکدام هستیم! راستش را بخواهید به این نتیجه رسیده‌ام که خانواده‌ام خیلی‌ها هم بچه‌های بدی نیستند، اصلا یکجورهایی کول هم هستند.

 

روز ششم؛

توانستم اطمینان کامل پدرم را بدست آورم. امروز، روز وصال من و چشمک‌های یار است، روز بازپس گیری مودم از چنگال پدر. روز رسیدن به لایک‌های بی‌شمار و روزی برای ساختن دوباره زندگی شاد.

 

یک هفته بعد؛

امروز پدرم پرسید چرا در لاین پستی نمی‌گذارم؟ فکر می‌کرد بلد نیستم و می‌خواست یادم بدهد که گفتم من دیگر به زندگی پاک برگشته‌ام و دیگر در هیچ کدام از این شبکه‌ها فعالیت نمی‌کنم. خب البته نمی‌دانست که بلاکش کرده‌ام! این روزها رکورد لایک را شکسته‌ام. البته گاهی دلم برای این‌که دوباره بنشینم و با خانواده صحبت کنم تنگ می‌شود ولی هر لایکی یک بهایی دارد!

 

یک هفته و یک روز بعد؛

خیلی جالب است، امروز پدرم هم عضو اینستاگرام شده است و اولین پستش را همین الان آپ کرد. عکس خودش با انبردست، کنار جعبه تلفن! زیرش هم نوشته: «من و قطع سیم تلفن، همین الان یهویی»

عه! چرا همه چیز پرید. چرا می‌نویسد: «اتصال قطع شد» ... نه... دوباره شروع شد...

 

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
m_fanaei
m_fanaei
٩٤/٠٢/٢٤
٢
٠
واقعا از هم دورمون کرده این نرم افزارهای به اصطلاح اجتماعی ِ ضد اجتماع !!! بامزه بود نوشتتون :))) حق با پدرتون بوده به هر حال :)) احترام بزرگترا واجبه :)
faranak_b
faranak_b
٩٤/٠٢/٢٥
١
٠
بله. واقعا هرچیزی قبل از ورودش باید آموزش داده بشه، مخصوصا در ایران!! ممنون از نظرتون :) قول میدم دفعه بعد خودم مودممو ببرم تقدیم کنم! ؛)
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠٢/٢٤
٢
٠
عالی بود خانم باباپور! شیوا و طناز. مرسی :-)
faranak_b
faranak_b
٩٤/٠٢/٢٥
٠
٠
متشکرم آقای شمشیری :) لطف دارید.
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٤/٠٢/٢٤
٣
٠
سلام. به نظرم « روزنامه را از زیر در سُر می‌دهد داخل» "فعل" صحیح‌تری هستش. ** "اولین" توی این جمله «امروز پدرم اولین هم عضو اینستاگرام...» هم به نظر، زیادی هستش. ** تیکه‌ی آخر نوشته‌تون خیلی خوب و جالب بود. به نظر من اون قسمت، یه تنه‌، همه‌ی بار طنز نوشته رو به دوش کشیده. در کل، طنز قشنگی بود.
faranak_b
faranak_b
٩٤/٠٢/٢٥
٠
٠
سلام. خیلی ممنون به خاطر نکته سنجی تون. اصلاح شدند. البته یه تیکه دیگه هم بخاطر تغییر قالب و دقت نکردنم دوپهلو شده! اگه پیداش کنید جایزه دارید!!؛) بازم ممنون.
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٤/٠٢/٢٥
٠
٠
خواهش می‌کنم. خب این «همکلاسی¬اش» رو هم اصلاح می‌کردید. :)** اون تیکه‌ی دو پهلو، فکر کنم منظورتون پریدن از "روزِ سوم" به "روز پنجم" هستش. "روزِ چهارم" نوشته نشده!
faranak_b
faranak_b
٩٤/٠٢/٢٥
١
٠
آره اونو نیم فاصله زده بودم ولی نیم فاصله ی ورد توی سایت اینطوری میشه! درواقع خودم تصحیحش نکردم! دسترسی ندارم. نه، قسمت دوپهلو اونجا نیست. اینکه روزها متوالی نباشن موردی نداره. از یه طرف نباید بزنم تو سر مالم، از طرف دیگه راضی نیستم مطلب رو چندبار بخونید و یه حالت خاصی بهتون دست بده!! توی روز اول گفتم چندروزی است که زندانی شده ام! که البته میشه اینطور تصور کرد که بعد از چندروز داره تعریف میکنه. این دوپهلوییش بود!! بازم ممنونم از وقتی که گذاشتید :)
maede
maede
٩٤/٠٢/٢٥
١
٠
بلاخره نوشتی؟!آفرین خوب شده :) واقعا اینترنت و نرم افزارای چت موبایلی و .....خیلی درگیرمون کرده.البته من خودم احساس می کنم به اندازه استفاده می کنم چون اولا واسه خودم حد و مرز دارم دوما وقت بیکاری زیاد ندارم سوما هرچی نرم افزار هست رو نصب نکردم.از دار دنیای مجازی یه وایبر دارم و یه اینستاگرام!همین :)
faranak_b
faranak_b
٩٤/٠٢/٢٥
٠
٠
این مطلب اون مطلب نیست!!؛) منم قبلنا فقط وایبر داشتم، ولی الان همه جمعشون جمعه!!؛) از این ور کپی میکنم اونور!! البته متاسفانه. باید حد و مرز بذاریم واقعا. ممنون از نظرت :)
sara-najafzadegan
sara-najafzadegan
٩٤/٠٢/٢٥
١
٠
کل متن یه طرف تیکه آخرش هم یه طرف.به نظرم کل بار طنزش روی دوش همون یه تیکه بود.خیلی طولانی و کشدار بود و توصیفات زاید زیاد داشت که حوصله آدمو سر می برد.البته موضوع هم کلیشه ای بود.ولی روان و شیوا نوشته بودید.
faranak_b
faranak_b
٩٤/٠٢/٢٥
٠
٠
ممنون. تیکه ی آخر رو مدیون آقای فروزان نیا هستم. ایده ش رو ایشون دادن. توی این قالب نوشتن، نیاز داشت به کمی طولانی شدن. نمی شد بگم امروز زندانی شدم و فردا پس گرفتم و پس فردا دوباره توقیف شدم. یعنی به اون نتیجه ای که باید، نمی رسیدم. ممنون از نظرتون :)
par!sa
par!sa
٩٤/٠٢/٢٥
١
٠
دایورت ناسزا! عالی =))
faranak_b
faranak_b
٩٤/٠٢/٢٥
٠
٠
:)) نوش جان.
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٤/٠٢/٢٥
١
٠
اون قسمت عمش خیلی باحال بود ::) !
faranak_b
faranak_b
٩٤/٠٢/٢٥
٠
٠
استاد ما میخواد از عمه استفاده کنه به جاش میگه "فامیل درجه یک"! مثلا میگه: به درد فامیل درجه یکتون هم نمیخوره!!
Mahboubeh-A
Mahboubeh-A
٩٤/٠٢/٢٥
١
٠
عکسو! یعنی داره نابود میشه ها :))))))))
faranak_b
faranak_b
٩٤/٠٢/٢٥
٠
٠
بعضی شبها از اعماق وجود درکش میکنم!! :دی / داریم با ساعت آمریکا هماهنگ میشیم! ;)
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠٢/٢٦
١
٠
هه هه خیلی باحال بود، دست مریزاد فرانک ^___^ میدونی چرا ازش خیلی خوشم اومد؟ چون به همه چیز اشاره کرده بودی و فقط به این سیستم های بیچاره که همش مورد ناسزای ما قرار میگیرن گیر نداده بودی...ینی بیشتر به ادما اشاره کرده بودی...که هم خود خانواده مقصرن برا همچین وضعیتی هم خود طرف :)
faranak_b
faranak_b
٩٤/٠٢/٢٦
٠
٠
ممنون فوفانو جان. قابل نداره. بالاخره آواتار مورد علاقه تو پیدا کردی؟! :) مبارک باشه.
دخترخاصــ
دخترخاصــ
٩٤/٠٢/٢٦
٠
٠
ممنون عزیزم مرسی
faranak_b
faranak_b
٩٤/٠٢/٢٦
٠
٠
خواهش میشه :)
علیرضا
علیرضا
٩٤/٠٢/٢٦
٠
٠
خیلی خوب بود :)) فقط اگر روی بار طنز اینجور مطالب بیشتر کار کنید عالی میشه :)
faranak_b
faranak_b
٩٤/٠٢/٢٦
٠
٠
خیلی ممنون. یعنی بار طنز این کم بود؟! یا بیشتر در این موضوع طنز بنویسیم؟! :(:
علیرضا
علیرضا
٩٤/٠٢/٢٦
٠
٠
منظورم طنازی خود متن بود. نمیدونم چرا تا روز پنجم چندان طنز به نظر من نیمد.
faranak_b
faranak_b
٩٤/٠٢/٢٦
٠
٠
یادم رفت بگم حتما گزینه ی دو رو انتخاب کنید!! آره، شاید باید بیشتر وقت میذاشتم و بازنویسی میکردم، شاید این قالب مناسب نبوده و میشد بهترشو کار کرد. البته اون نوشته ی زیر بنر هم بی تاثیر نبوده که منتظر یه طنز باحال بوده باشین ولی خب من هنوز اولشم!! :دی
m-ziya
m-ziya
٩٤/٠٢/٢٦
٠
٠
خوب بود :) پرقدرت برین جلو... پایان خوبی داشت مطلب :) روز به روز موفق تر بهتر بشید ان شاءالله
faranak_b
faranak_b
٩٤/٠٢/٢٧
٠
٠
متشکرم :)
admin
admin
٩٤/٠٢/٢٨
٠
٠
یادداشت خوبی بود ولی بار طنزش باید بیشتر بشه؛ می شد یک مقداری شوخی های ریزی به متن اضافه کنید
faranak_b
faranak_b
٩٤/٠٢/٢٨
٠
٠
بالاخره شما مطلب من رو نقد کردید! ممنونم. قبول دارم. باید بیشتر روش وقت میذاشتم و چندبار مرورش میکردم و چندتا شوخی رو جایگزین میکردم با برخی جملات. بازم ممنونم :)
admincheh
admincheh
٩٤/٠٢/٢٨
٠
٠
گاهی این قدر این روزام شبیه هم هستن که احساس می کنم دکمه ی کپی پیست روزهام رو زدن :|این هیچ ربطی به متن نداشت اما تو دلم مونده بود:| یک روز و دو روز و سه روز نداره ، این قدر غرق شدیم تو از یک اتوبوس در حال حرکت عکس بگیری 90 درصد سرشون تو گوشی هست :|حتی ممکنه کناری مون دوستمون باشه و نبینیمش:|
faranak_b
faranak_b
٩٤/٠٢/٢٨
٠
٠
:( واقعا... چقدر من سر خوندن پیام های وایبرم از لذت های زندگیم زدم و چقدر باعث شدم عزیزام ازم ناراحت بشن... ممنونم از نظرت دوستم... :((
لیلا
لیلا
٩٥/٠٦/٢٧
٠
٠
سلام فرانک جون.از اول شهریور اقای استانه از من قول گرفتن که برای اجرای جدید رادیو پاتوق همکاری کنم من هم قبول کردم ولی از اون روز به بعد نزدیک یه ماهه که جواب پیامهای منو تو اکانت تلگرام و صفحه رادیو پاتوق نمیدن که چرا نظرشون عوض شد و بدون اطلاع دادن به من سری جدید را که قسمت سوم باشه را ساختن.ببخش که این سوالو اینجا پرسیدم.راه دیگه ای نداشتم. عزیزم اگه شما با انتخاب من برای گوینده موافق نبودی بگو،ناراحت نمیشم یا اگه دلیل دیگه ای بوده حتما بهم بگو.
لیلی
لیلی
٩٥/٠٦/٢٧
٠
٠
ببخشید فرانک جون. گویا کامنت قبلی من تو رادیو پاتوق باعث ناراحتی شده. من اصلا اون پیامو نمیخواستم بنویسم چون بقیه گفته بودن.وسط ارسال پیام. لغو را زدم صفحه بارگیری نشه کاش اون پیام ثبت نمیشد. تو نویسنده خوبی هستی.چون واقعا بی عیب و نقص و عالی طنز مینویسی تا فرصت هر نقدی را از مخاطب بگیری و این یه نکته عالی برای شخصیت هر فرده.ولی من فکر کردم از این به بعد قراره تدوین گر برنامه ها عوض بشه نمیدونستم فقط در حد امتحانی برای یک برنامه است وگرنه اصلا اون پیامو نمینوشتم. بهرحال معذرت میخوام
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
پاییز را مرگ می دانم

پاییز لعنتی

٩٥/٠٩/٠٦
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
قرار نیست بیایی!

بامداد پنجم آذر هزار و سیصد و نود و قلب

٩٥/٠٩/٠٦
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اراده

می خواستم خلبان شوم

٩٥/٠٩/٠٦
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
هنوز درد می کند

چوب استاد

٩٥/٠٩/٠٦
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨