جغرافیای لبخند برایش یعنی تمام زندگی

جغرافیای لبخند برایش یعنی تمام زندگی

نویسنده : زهرا- خسروی

کمی تا اندازه‌ای هوس کتاب جغرافیای لبخند را دارم، همان که 22 مهر 84 خاکسترش را کنار زمین خالی خیابان شریعتی اول پیدا کردم و نشستم لا به لای آن همه کثافت و آشغال و مانند پسر بچه‌هایی که به خاطر شکستن پنجره همسایه سیلی خورده‌اند، زار زدم و اشک‌هایم مثل هاجر تمام صورتم را عاشقانه طواف می‌کردند. لا به لای مرور خاطراتِ خوبم با آن کتاب خاتون غُر غُر کنان آمد و از پاچه‌هایم که حالا از نشستن روی آسفات خیابان خاکی و بعضی جاهایش خراش برداشته بود گرفت و دست دیگرش را پشت گردنم گذاشت و مرا به خانه‌اش برد. برایم چای لاهیجان همان که می‌دانست از کودکی مشامم به آن عادت کرده را دَم کرد، بعد مدیدی که دَم کشید، لیموی تازه‌ای از داخل بقچه‌اش که قایم کرده بود درآورد و چکاند داخل چای و من همین‌طور نظاره‌گر رقص زیبای لیمو و چای بودم و هاله‌ای از رنگ که ماهرانه ایجاد شده بود.

خاتون از دندان‌های مصنوعیه جدیدش که سفارش داده و گفته یکی را طلاکوبی کنند حرف می‌زد ولی من نیمه دیگر حواسم جای دیگری بود، در میان رج‌های سوخته کتابِ خاکستر شده دوست داشتنی‌ام. حتی آن زمان هم که تمام چای را بی آن که حسی داشته باشم سَر کشیدم و رفتم داخل ایوان یادم است . یادم است که از حرص به تمام خروس‌های حیاط سنگ می‌زدم تا کمی آتش شعله‌ور درونم آرام گیرد ولی نمی‌داستم خان دایی پشت دیوار دارد مرا می‌بیند و صدایم را که وحشیانه ناله می‌کردم: «کدام لااُبالیه بی هویتی کتابم را سوزانده» می‌شنید.

دست‌هایم که از انداختن سنگ‌ها خسته شد مثل آدم‌های آس و پاس راهم را کشیدم سمت اتاقِ خواب بی ‌آن که بفهمم کی خوابم برد به دنیای رویا سلامی گفتم و خواب پادشاه هفتم را می‌دیدم که در حال تاج گذاری و خوش و بِش با حرم سرا بود! انگار از تعارفاتش خسته شده باشم از خواب بلند شدم. همین که می‌خواستم بروم آشپزخانه که آبی به سرو صورتِ چلاق از خستگی‌ام بزنم چشمم به چیزی افتاد که بغل تختم بود، یک هدیه؟ نمی‌دانم فقط وقتی باز کردم و کتاب جغرافی لبخند را دیدم نمی‌دانستم الان وسط بهشتم یا در حال پرواز به سمت آسمان هفتم. همان موقع خان دایی با لبخندِ گَل و گشادی داخل شد و...

چقدر دلم این روزها خودم را می‌خواهد.

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
مجتبی خطیب آستانه
مجتبی خطیب آستانه
٩٤/٠٥/٢٥
٠
٠
کاش از واژه کثافت در اول متن استفاده نمی کردید! حس بدی دارد! متن های شما پراست از تشبیهات زیبا و واژگان ادبی. آدم از خوندن مطالب شما لذت می بره:)
زهرا- خسروی
زهرا- خسروی
٩٤/٠٥/٢٦
٠
٠
مرسی (: راستش جزو اولین نوشتهام بود زیاد از دنیای داستان و نامه ی کوتاه سر در نمیاوردم ، تذکره یادم میمونه ممنون جناب (:
راتا
راتا
٩٤/٠٥/٢٦
٠
٠
قشنگ بود....منم باجناب آستانه موافقم....وقتی شماداریدازیه دامنه لغت گسترده استفاده میکنیدقشنگترمیشه ازلغاتی که حس بدی میدن دوری کنید......درکل زیبابود....پسندیدم:)
زهرا- خسروی
زهرا- خسروی
٩٤/٠٥/٢٦
٠
٠
جوابو بالا دادم (: ممنون راتای عزیز (:
دختر آریایی
دختر آریایی
٩٤/٠٥/٢٦
٠
٠
حالا این جغرافیای لبخند اسم کتابه یا من درست متوجه نشدم؟!؟!جالب بود وپر از حس خوب...دلم چای ولیموی تازه خواست:)))
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/٠٥/٢٧
٠
٠
همه ما دلمون این روزها برای خودمون تنگ شده ... همون خود دوست داشتنی با خنده های کوچیک و عمیقش
2nyadideh
2nyadideh
٩٤/٠٥/٢٩
٠
٠
مام خیلی دلتنگ خودمونیم...شیک نوشتی عزیز جان...قلمت مستدآم (^_^)
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

کی گفته جنگِ بر سرِ رای افتخار است؟

٩٦/٠٢/٣٠
دلت نیامده مرا صدا کنی

شاه مقصود دلم

٩٦/٠٢/٣١
حواس مان به کائنات هم باشد

خانم های مجلس بخوانند

٩٦/٠٢/٣١
مسابقات ورزشی همبستگی کشورهای اسلامی در باکو

خواهرم؛ حجابت رو رعایت نکن

٩٦/٠٣/٠٢
شعری سروده خودم

چشمان سیاه تو

٩٦/٠٣/٠٣
بخوانید درد و رنج

می نویسم امتحان...

٩٦/٠٣/٠٢
پسری با موهای قرمز

Home - خانه

٩٦/٠٣/٠٢
زنانی که نمی دانند زن هستند

زنان علیه ورزشگاه!

٩٦/٠٣/٠٣
ابلیس گونه مردود جهان شدم

در آن شب نخست

٩٦/٠٢/٣١
یاد روزهای قبل از عاشق شدن

پسر آن دیگری

٩٦/٠٣/٠١
«دوستت دارم»های زندگی

بعضی از آدم ها...

٩٦/٠٣/٠١
شعری سروده خودم

مشتری بی مدار

٩٦/٠٢/٣٠
او برایم همه بود

این من خودخواه

٩٦/٠٣/٠٢
استاد بافندگی زندگی!

دختر کنار دستی من

٩٦/٠٣/٠٤
جایی برای آدم های تازه

نترس و بگذار بروند

٩٦/٠٣/٠١
برای شاد بودن، منتظر هیچ مردی نباش

نامه ای به دخترم

٩٦/٠٣/٠٤
مسئله این است

پول دار یا بی پول!

٩٦/٠٢/٣٠
دنبال تو می گردم

امیدوارترین عاشق این حوالی

٩٦/٠٣/٠٤
شعری سروده خودم

عاصی شده ام

٩٦/٠٣/٠٣
شعری سروده خودم

درد شادی

٩٦/٠٣/٠١
تبلیغات
تبلیغات