تو شاید اِوِرست بودی که پای بی‌عرضگی‌های من ایستادی

تو شاید اِوِرست بودی که پای بی‌عرضگی‌های من ایستادی

نویسنده : زهرا- خسروی

عمر زیادی از ورق زدن کتاب‌هایت میگذرد. تو شاید تمام این شب‌های شمالِ سرد را به دنبال خط‌های سیاست دویدی. از کانال‌های باکو تا دریای خزر و ژئوپلتیکش، از امنیت انرژی‌های خوب!. و من از بی توجُهیه یک خودم بیزارم، از بزرگی دردناک بی منطق بودن‌هایم. تو عمیق و مهربان خودت را تقسیم کردی بی دریغ در لا به لای من و من داخل یک خوابِ جیغ‌دار به انزوا رفته بودم. تو تمام تلاش‌های رنگی‌ات برای من بود، می‌دانم، هنوز هم هست و بدان من مدام تا آخر دنیا می‌خواهمت. در طایفه من تو یک احساسِ بلند به قد قله‌های زندگی هستی. یک سرسرا پر از شکوفه‌های سفید تلاش و شاید یک طلوع ساکت، یک عاشقانه‌ی آرام، یک دریا به عمق کوسه‌های لبخند زن.

تو بچگی‌های سختت را چگونه گذراندی؟ چگونه شب‌های سرد کار را صبح می‌کردی؟ کاش خدا بداند که تو یک فرشته‌ای، شاید هم ارثیه خدا باشی برای من. تو را مُدام می‌خواهم آن چنان که جاده عبور آدم‌ها را، آن چنان که کودک مادرش را، آن چنان که نیلکوه، آبی خارق العاده‌اش را، آن چنان که ارمنستان ایروانش را. تو گِره‌های سخت زندگی را برایم باز کردی، تمام جاده‌ها را بدون اندکی خستگی راه آمدی، تو خودت را همیشه به من قَرض دادی و مرا به دوش لحظه‌های شاد سپردی. کاش ثانیه‌ها دست به دست هم دهند و برگردند به عقب‌های عقب تا شاید منِ بی عقل کمی بیشتر قدر خوبی‌های دوست داشتنی‌ات را بدانم، قرارهای‌مان هنوز هم یادم هست، بدان تا تک تکشان را به واقعیت نرسانم از پا نمی‌ایستم، بدان من مُدام تو را ای بی‌پایان ترینم می‌خواهم...

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
کرگدن_آبی
کرگدن_آبی
٩٤/٠٦/٠٤
٠
٠
:)
z_fakoor
z_fakoor
٩٤/٠٦/٠٥
٠
٠
یادِ مهربانی های پدرم افتادم :) زیبا بود !
sadat_hosseini
sadat_hosseini
٩٤/٠٦/٠٥
٠
٠
بسیار زیبا و رسا بود .
هادی_قنبری
هادی_قنبری
٩٤/٠٦/١٠
٠
٠
من در مقابل این متن سر تعظیم نه به اندازه ی رکوع به جا می آورم؛ با اینکه خود اصلا این نوع سبک نگارش را ندارم و بلد هم نیستم؛ اما زیبا بود؛ در حیطه ی خودش بسی زیبا و مناسب برای ارسال به یک محبوب
پربازدیدتریـــن ها
دین داری سخت شده است

شهر زیبا

٩٥/١٠/٢٨
فاز سیگار

سیگارت بهمن / قسمت اول

٩٥/١٠/٣٠
همین نیرومند بودن را

من زن بودنم را دوست دارم

٩٥/١٠/٣٠
شعری سروده خودم

مثل تفنگ عاشقم که دست خودم نبود

٩٥/١٠/٢٨
خیالبافی های عاشقانه

آغوش بی مثالت در ذهن من نشسته

٩٥/١٠/٢٧
گاهی هوس می کنند بروند

همه چیز جدی می شود

٩٥/١٠/٣٠
شعری سروده خودم

همچون «پلاسکو» میانِ دودها

٩٥/١١/٠٢
آسمانی شدند

به مناسبت شهادت شیرمردان

٩٥/١١/٠٢
بلال فروشی ناموفق

سیگارت بهمن / قسمت دوم

٩٥/١١/٠٣
حال همه ما خوب است!

از شبکه های مجازی تا دانشگاه های مجازی

٩٥/١٠/٢٩
شعری سروده خودم

او می آید

٩٥/١٠/٢٧
آری به روی کاغذهای سفید ذغال کاری شده.

نه به تلگرام!

٩٥/١٠/٣٠
لعنت به این زنگ دلهره آور

لعنت به اين تكرار

٩٥/١٠/٢٨
دست خالی و مشکلات مالی

فقر فرهنگی در سینمای آبغوره گیر

٩٥/١٠/٢٧
فراموش شان نکنیم

سوختن یا سوزاندن!؟

٩٥/١١/٠٢
این داستان واقعی است

پاداش یک مرد پولدار

٩٥/١٠/٢٧
پنجره ی آسمان را می گشایم

آسمان شکستنی نیست

٩٥/١٠/٢٩
آسوده بخوابید

مبارزان آسمانی آتش

٩٥/١١/٠٢
آتش در نبودت بی رحم می تاخت!

کاش بودی باران

٩٥/١١/٠٢
خشت خشت دلش لرزید

بعد از تو

٩٥/١٠/٢٩
تبلیغات
تبلیغات